لحظات تلخ بیخبری به سختی میگذشت. تا نهایتاً خواهرم جرئت پیدا کرد و به من گفت: الهام جان، سجاد دیگر برنمیگردد، دیگر نیست. همه دنیا روی سرم خراب شد. من اتاقهای بیمارستان را میگشتم، غافل از اینکه او در سردخانه بیمارستان آرمیده بود. گریه میکردم، چون دیگر قرار نبود او را ببینم، قرار نبود من را نگاه کند. خیلی دلم شکست. به معراج شهدا رفتم، کنار پیکر سجاد شهیدم. چشمانش بسته بود. کنار گوشش صدایش کردم و گفتم آمدهام نگاهم کنی!
زیارت عاشورا خواند و به میعادگاه شهادت رفت
لحظات تلخ بیخبری به سختی میگذشت. تا نهایتاً خواهرم جرئت پیدا کرد و به من گفت: الهام جان، سجاد دیگر برنمیگردد، دیگر نیست. همه دنیا روی سرم خراب شد. من اتاقهای بیمارستان را میگشتم، غافل از اینکه او در سردخانه بیمارستان آرمیده بود. گریه میکردم، چون دیگر قرار نبود او را ببینم، قرار نبود من را نگاه کند. خیلی دلم شکست. به معراج شهدا رفتم، کنار پیکر سجاد شهیدم. چشمانش بسته بود. کنار گوشش صدایش کردم و گفتم آمدهام نگاهم کنی!
