برچسب شهید امنیت

عاشق امام حسین (ع) در ماه محرم با گلوی زخمی شهید شد

مردم سوران بسیار مرتضی را دوست داشتند. وقتی همکارش به مرتضی گفته بود چرا اینجا را برای خدمت انتخاب کرده‌ای؟ گفته بود: «همه سورانی‌ها من را دوست دارند.» به آینده جوانان شهرش خیلی اهمیت می‌داد به‌گونه‌ای که از آرزو‌های دیرینه‌اش ایمن‌سازی جوانان از دام اعتیاد به مواد مخدر بود که تا سرحد جان پای این آرزویش ایستاد

خدمت در مناطق محروم را دوست داشت

یک ماه بعد از عید قربان وقتی ساعت ۱۰ شب خبر دادند که بیایید هرمزگان احمد شهید شده است از کرمان تا جیرفت و از جیرفت تا هرمزگان گریه کردم! احمد از همه چیز خبر داشت. برای رسیدن به آرزویش آمادگی کامل داشت. تمام رفتار و کارهایش هم برای رفتن بود، اما حیف که چقدر ما دیر درکش کرده بودیم

شهادت برای حفظ آرامش جامعه

مدافعان امنیت همان‌هایی هستند که در بهترین ایام سال، همسر، فرزند و خانواده خود را برای دفاع از اعتقاداتشان رها می‌کنند تا جانشان را در میدان پرمخاطره به‌دست گیرند و مایه امنیت و آرامش جامعه شوند.

جای پدر بودن سخت‌ترین کار دنیاست

نمی‌دانم باید از پدرم چه نکاتی را برای شما بگویم که حق مطلب در مورد او رعایت شود. راستش خودم را برای این سوالات آماده نکرده‌ام. اما پدر به خنده‌ها و شادابی‌اش معروف بود. دلتنگی این روز‌های من برای پدری است که خیلی حواسش به من بود.

بعد از شهادت سفر کربلای ما را اجابت کرد

دی ماه قرار بر اعزام کاروان به کربلا شد. وقتی مسئول کاروان تماس گرفت به او گفتم نام همسرم را حذف کنید، چون شهید شده است. خیلی دل‌مان می‌خواست به کربلا برویم ولی به دلیل مشکل مالی نمی‌توانستیم هزینه‌های سفر را تأمین کنیم. خیلی دلم گرفت و سر مزار محمد رفتم. به محمد گفتم من دلم خیلی هوای کربلا کرده، اما شما نیستید و از نظر مالی هم مشکل داریم، محمد خودت سفر کربلای ما را درست کن.
چند وقت بعد مدیر کاروان با برادرم تماس گرفت و گفت اگر خانم و بچه‌های شهید می‌خواهند کربلا بیایند ما می‌توانیم آن‌ها را از نظر مالی حمایت کنیم

او مرا برای شهادتش آماده کرده بود

هر سه مرتبه‌ای که در بیمارستان بالای سرش رفتم از چشم‌هایش اشک می‌آمد. در آن لحظات یاد چند روز پیش افتادم؛ یاد کفنی که میلاد به خانه آورد و گفت اگر اتفاقی برایم افتاد، مرا با این کفن و تربت کربلا به خاک بسپار. یاد این توصیه‌ها که می‌افتادم به خودم می‌گفتم او دیگر برنمی‌گردد. آن شب رفتم سر مزار همان شهدای گمنامی که میلاد خیلی به آن‌ها علاقه داشت. خیلی برایش دعا کردم. تا صبح نشستم و به شهدا گفتم اگر باید برود که برود، اگر ماندنی است، برایم نگهش دارید. میان همین دعا‌ها بودم که با من تماس گرفتند و خبر شهادتش را دادند