هر سه مرتبهای که در بیمارستان بالای سرش رفتم از چشمهایش اشک میآمد. در آن لحظات یاد چند روز پیش افتادم؛ یاد کفنی که میلاد به خانه آورد و گفت اگر اتفاقی برایم افتاد، مرا با این کفن و تربت کربلا به خاک بسپار. یاد این توصیهها که میافتادم به خودم میگفتم او دیگر برنمیگردد. آن شب رفتم سر مزار همان شهدای گمنامی که میلاد خیلی به آنها علاقه داشت. خیلی برایش دعا کردم. تا صبح نشستم و به شهدا گفتم اگر باید برود که برود، اگر ماندنی است، برایم نگهش دارید. میان همین دعاها بودم که با من تماس گرفتند و خبر شهادتش را دادند
جوان آنلاین: «در این مدت حتی یک مسافرت با هم نرفتیم. فقط یک مرتبه به مشهد رفتیم که روز دوم سفر تماس گرفتند و از ما خواستند به دلیل شرایط منطقه و مأموریت پیش آمده برگردیم. همیشه به خاطر احساس مسئولیتی که داشت در محل خدمتش بود. گاهی با وجود اینکه در یک شهر بودیم، اما همدیگر را نمیدیدیم. از نظر جدیت و احساس مسئولیت، در کارش زبانزد بود و همه همکارهایش او را به خوش اخلاقی، ایمان و غیرت در کار میشناختند. به قول فرمانده شهرستان جیرفت که میگفت، برای رفتن به مأموریت وقتی شهید همراهمان بود خیالمان راحت بود و حضورش برای ما قوت قلب بود.» اینها بخشهایی از صحبتهای حکیمه محمدآبادی همسر شهید فراجا میلاد آزاد داور است که در یازدهمین روز از مرداد ۱۴۰۲ به شهادت رسید. از این شهید بزرگوار دو فرزند پسر به نامهای علی اصغر ۱۰ ساله و عباس ۹ ساله به یادگار مانده است. در ادامه این نوشتار روایتهای او را میخوانیم.
آشنایی در اردوی جهادی بم
همسر شهید فراجا میلاد آزاد داور، حکیمه محمدآبادی متولد ۱۳۶۳ و اهل بم کرمان و آموزگار ابتدایی است. او روایتهایش را اینگونه آغاز میکند: «میلاد متولد ۲۸ دی ۶۴ و اهل شهرستان جیرفت بود. او کارشناسیاش را در رشته کامپیوتر گرفت و برای کارشناسی ارشد رشته جامعه شناسی را انتخاب کرد. همسرم زمان شهادت ۳۹ سال داشت. ما هر دو دانشجوی دانشگاه پیام نور بودیم. آشنایی من و میلاد در اردوهای جهادی دانشگاه پیام نور بم بود؛ سال ۱۳۸۵. ما برای کار جهادی به روستای نرمانشیر رفته بودیم. این روستا در شهرستان بم واقع شده است. در این اردوی جهادی من در حوزه فرهنگی و میلاد در عرصه عمرانی کار میکرد.»
هزینه ازدواجمان صرف امور خیریه شد
خانم محمدآبادی میگوید: «میلاد در خانوادهای مرفه تربیت شده و پرورش پیدا کرده بود، اما روحیه جهادیاش زبانزد اطرافیان بود. نظر او بر یک زندگی اسلامی بود. از همان ابتدا و برای تشکیل زندگی چندان پایبند رسومات غلط و دست و پا گیر نبود. ما هزینه ازدواجمان را صرف امور خیریه کردیم. بنای زندگی ما بر اساس سادگی و دوری از تجملات بود و شش ماه بعد از آغاز زندگیمان او به خدمت نیروی انتظامی درآمد.
از آنجاییکه هر دو برادر من در نیروی انتظامی بودند من با شرایط زندگی افراد نظامی آشنا بودم. میلاد با توجه به مخالفت اطرافیان با اصرار خودش و عشقی که به شغل نظامی داشت به خدمت در فراجا مشغول شد و به واحد مبارزه با مواد مخدر رفت. میلاد برای من از شهادت صحبت میکرد و میگفت میدانم که نهایتاً در یکی از این مأموریتها به شهادت میرسم. جنس حرفهایش را میفهمیدم، اما هر زمان صحبت از شهادت و رفتن میشد میگفتم هر چه قسمت باشد و خدا بخواهد اتفاق خواهد افتاد.»
زندگی به رنگ و عطر حسین (ع)
او به شاخصههای اخلاقی همسرش اشاره میکند و میگوید: «با اینکه میلاد از لحاظ مالی مشکلی نداشت، اما هم سطح مردم زندگی میکرد. بسیاری میگفتند او بعد از ازدواج تغییرات زیادی کرده است، اما من میدانستم او زمینهاش را داشت. در مراسمهای عروسی که احتمال گناه را در آن میداد، شرکت نمیکرد. در میهمانیهای نامناسب حضور نداشت. همه به میلاد میگفتند محدود شدهای، اما میلاد روابط عمومی بالایی داشت. به دلیل اخلاقش با همه رابطه برقرار میکرد. بسیار با شخصیت رفتار میکرد، بعد از شهادتش هر چه از او میشنوم بزرگ منشی و مهربانی اوست. همسرم توجه زیادی به حجاب داشت. او بیش از حد مهربانی میکرد. علاقه خاصی به خاندان اهل بیت (ع) مخصوصاً امام حسین (ع) داشت. همیشه تأکید میکرد باید زندگی ما رنگ و عطری از امام حسین (ع) داشته باشد.»
