برچسب شعر و داستان

قصه بچگانه شیرین (چند قصه شیرین و کودکانه جذاب برای بچه های 3 تا 10 سال)

بهمن همان سال یک روز ظهر که از مدرسه بر می گشتیم خانه ی ننه زیبا را دیدیم که با لودر داشتند خرابش می کردند. کدخدا و چند نفر دیگر ایستاده بودند و داشتند نگاه می کردند. یک نفر غریبه هم عینک آفتابی به چشم کنار یک ماشین شیک بغل جوی ایستاده بود و داشت با داد و فریاد و اشاره به راننده لودر فرمان می داد. دو لنگه در خانه ننه زیبا را کنده بودند انداخته بودند روی جو و لودر از روی آنها رفته بود آنور، نخست دیوار حیاط را خراب کرده بود، راهش را باز کرده بود و رفته بود سراغ آغولها و طویله.