برچسب سیامک اطلسی

جدال 1364

در روزهاي انقلاب مردي زخمي به خانة دختري جوان به نام روجا،‌ كه با مادر نابينايش زندگي مي كند،‌ پناه مي برد. پدر روجا در مبارزه با مأموران حكومت كشته شده است و روجا تصور مي كند كه مرد زخمي قاتل پدرش را از پا در آورده است،‌ اما هنگامي كه در مي يابد مرد زخمي سارقي حرفه اي است و در درگيري با همدستانش زخمي شده خشمگين مي شود. مرد غريبه خانة آن ها را ترك مي كند و در جدال با همدستان سابقش با سرنوشت ديگري رو به رو مي شود،‌ و زماني كه با بدن زخمي به سراغ روجا مي رود خانه را در مرگ او،‌ كه در درگيري خياباني كشته شده، عزادار مي بيند.

پرونده 1362

فئودالي به نام اكبر كلالي، كه به اطرافيان خود مقروض است، طبق نقشه برادرش ظاهراً به قتل مي رسد و قتلش را به گردن سيد علي رحمت پور، كارگر گاوداري كلالي مي اندازد. رحمت پور كه نمي تواند در بازجويي و دادگاه بي گناهي خود را اثبات كند، به پانزده سال زندان محكوم مي شود. پس از سپري شدن ايام محكوميت، در تلاش خود براي يافتن برادر كلالي، كه عليه او شهادت داده است، در مي يابد كه اكبر كلالي زنده است. رحمت پور با كلالي در محل كارش گلاويز مي شود و مجدداً دستگير، محاكمه و محكوم مي شود. پس از پيروزي انقلاب و بررسي پرونده ها رحمت پور آزاد مي شود و برادران كلالي دستگير مي شوند.

مشت 1363

احمد خيرآبادي، پس از زخمي شدن در جبهه جنگ براي مداوا و استراحت به تهران برمي گردد. پدر احمد فوت كرده و مادرش به كمك او نياز دارد. ربابه، نامزد احمد و بسياري از دوستانش از احمد مي خواهند كه در تهران بماند. احمد در كارخانه اي مشغول به كار مي شود و در مي يابد كه صاحب كارخانه، انصاري از راه تقلب و احتكار به مال اندوزي مشغول است. او در جمع كارگران انصاري را افشا مي كند. انصاري با او درگير مي شود. احمد در جستجوي خود موفق مي شود انبار كالاهاي احتكار شده را كشف و شركاي انصاري را شناسايي كند انصاري و شركايش تصميم به قتل احمد مي گيرند؛ اما نيروهاي انتظامي سر مي رسند و انصاري و همكارانش را دستگير مي كنند.

راز شب بارانی 1379

دكتر مسعود حداد، پزشك جواني كه در حال گذراندن دوره مأموريت در يكي از شهرهاي جنوب كشور است، به اتهام قتل زني به نام هانيه افرايي دستگير و محاكمه مي شود. دكتر حداد در دادگاه اتهام قتل را نمي پذيرد ولي استوار كياني به عنوان شاهد مي گويد كه جسد زن را در اتومبيل دكتر در جاده نيازآباد ديده است. دكتر حداد شرح مي دهد كه چگونه يك شب هانيه به درمانگاه مراجعه مي كند و با تشويش و نگراني از او مي خواهد كه خودش را بر بالين يك بيمار بدحال برساند. همسر هانيه، اسماعيل خيامي كه به اتفاق يكي از دخترانش در دادگاه حضور دارد، ادعاي دكتر را راد مي كند و از دادگاه تقاضاي قصاص نفس براي متهم مي كند. راضيه ملك، بهيار درمانگاه، اظهارات متهم را تأييد مي كند ولي خيامي مي گويد كه راضيه به اين دليل كه دكتر حداد را دوست دارد به نفع او شهادت مي دهد. دكتر صيرفي از نظام پزشكي در دادگاه از دكتر حداد دفاع مي كند و به ملاقات دكتر حداد در زندان مي رود. او در اين ملاقات از دكتر حداد مي خواهد كه حتماً يك وكيل بگيرد. پس از آن كه منيرو، دختر آقاي خيامي در يكي از جلسات دادگاه اظهار دكتر حداد را تكذيب مي كند، ملك به ديدار او مي رود و منيرو اعتراف مي كند كه حرف هاي دكتر حداد درست بوده است. در حالي كه همه شواهد عليه دكتر حداد است، ملك تلاش مي كند سرنخي از ماجراي قتل پيدا كند. دادگاه رأي به اعدام دكتر حداد مي دهد ولي پيش از آن كه رأي به مرحله اجرا درآيد، ملك موفق مي شود با آوردن پسر جواني به نام يوسف در دادگاه، بي گناهي دكتر را ثابت كند. يوسف به قاضي مي گويد كه او پسر هانيه است و قاتل اصلي، مرد قاچاقچي به نام عبدوست كه قرار بوده يوسف را در ازاي مبلغي كه از هانيه گرفته بود به آن سوي مرزها ببرد. ولي چون موفق نمي شود، هانيه از او تقاضاي مبلغ گرفته شده را مي كند و عبدو نيز با يك چوبدستي كه بعدها آن را در ماشين دكتر حداد مي گذارد، هانيه را مي كشد. با اعتراف يوسف، دادگاه رأي بر بي گناهي دكتر حداد مي دهد.

یک داستان واقعی 1374

جليلي در جستجوي پسربچه اي براي بازي در فيلم جديدش پسر ساعت بيش از سه ماه جستجو مي كند اما چهره مطلوب خود، يك نوجوان سيزده ساله با نام احمد كه كارگر نانوايي است، مي يابد. وقتي مهدي اسدي (دستيار جليلي) به سراغ او مي رود، او را از كارگاه اخراج كرده اند. جليلي در جستجوي او، به محل اقامتش مي رود و نظرش را براي بازي در فيلم جلب مي كند، اما بعداً مي فهمد كه احمد دچار مشكل و بيماري است. از اين پس، جليلي كارش را رها كرده و در پي درمان مشكل او برمي آيد...

بی بی چلچله 1363

مجيد با مادرش در خانه ي ناپدري، كه دائم او را مي آزارد، زندگي مي كند مجيد مخفيانه سوار كاميون جوادآقا مي شود، اما جوادآقا او را سرزنش مي كند و گوشمالي مي دهد. مجيد به جوادآقا كينه مي ورزد و عهد مي كند كه او را بكشد. براي آماده كردن خود نزد پهلواني شاگردي مي كند و در اوقات فراغت براي درختي درددل مي كند. جواد آقا متوجه كمبودهاي عاطفي مجيد مي شود و در اندك مدتي رابطه اي عميق ميان آن دو برقرار مي شود. مجيد كه ناپدري اش او را در كارگاه چوب بري به كار گمارده است از خانه مي گريزد و از جواد آقا مي خواهد كه او را به عنوان پسرخوانده از ناپدري اش بخرد. اما جواد آقا در تصادف كاميونش با قطار كشته مي شود و مجيد، وقتي كه بزرگ مي شود درمي يابد كه جواد آقا پدرش بوده است.

مخترع 2001 1370

هادي مخترع نوجواني است كه به علت عدم درك توانايي هايش، توسط يكي از معلمين از مدرسه اخراج مي شود. در منزل نيز به همين علت مشكلاتي با پدرش دارد، تا اينكه يك روز با به پرواز در آوردن هواپيماي مدل برفراز مدرسه، ناخواسته توجه مدير جديد مدرسه را جلب مي كند. مدير با اعتقاد به پرورش نبوغ جوانان سعي مي كند كه هادي را به مدرسه بازگرداند. اما چون او در تلاش تكميل يك موشك است از بازگشت به مدرسه امتناع مي كند. هادي پس از شكست در اختراع جديدش پي مي برد كه به آموختن نياز دارد. هادي به مدرسه بازمي گردد و ساخت موشك جديدي را از سر مي گيرد و اين بار با موفقيت به پرواز درمي آيد.

همسر 1372

زن و شوهري در شركتي كار مي كنند كه رئيس شركت به جرم اختلاس دستگير مي شود. مرد هم كه معاونت شركت را به عهده دارد، مطمئن است وي را به رياست شركت انتخاب خواهند كرد ولي هيئت امنا همسر او را برمي گزيند. مرد كه تحمل رياست همسرش را ندارد مشكلاتي در محل كار و در نتيجه خانواده به وجود مي آورد.