برچسب رزمنده

سخت‌ترین لحظات عکاسی از دوستان شهیدم بود

در خیلی مواقع کار ما سخت بود. هر رزمنده لااقل یک اسلحه برای دفاع از خودش داشت که ما آن را هم نداشتیم. گاه پیش می‌آمد برای ثبت موقعیت جغرافیایی منطقه از نیرو‌های رزمی پیش می‌افتادیم و جلوتر می‌رفتیم. مثل «سنگرسازان بی‌سنگر» که به جهادگران اطلاق می‌شد، برای ما هم صدق می‌کرد

وقتی به مسجد پناه بردم از خطر جستم!

اوایل پیروزی انقلاب اسلامی، گروه‌های انحرافی سعی می‌کردند از جوان‌های جنوب شهری و روستایی برای خودشان سمپاتی کنند. سمپات اصطلاحی بود که آن روز‌ها موازی جذب نیرو به کار می‌رفت.

رزمنده‌هایی مافوق انسان‌های عادی

«عمل به تکلیف» نکته‌ای است که در فرهنگ دفاع مقدس به خوبی خودش را نشان داده است. بسیاری از رزمنده‌ها برای اینکه از قافله عقب نمانند و تکلیفی که احساس می‌کردند روی دوش‌شان سنگینی می‌کند را به نحو احسن انجام دهند، عملکردی مافوق یک انسان عادی داشتند.

هیچ نیرویی به اندازه نام حسین (ع) ایران را حفظ نکرده است

دفاع مقدس امتداد عاشورای حسینی بود. لحظه به لحظه وقایع کربلا، به اشکال مختلف در جبهه‌های جنگ تکرار می‌شد. نوجوان شهید مرحمت بالازاده را که یادمان نرفته است. خطاب به رئیس جمهور وقت (حضرت آقا) گفته بود بگویید دیگر روضه حضرت قاسم را نخوانند...

مردم فکر می‌کردند جنگ محدود به مرز است

«برادر یکی از دوستانم از عراقی‌ها شنیده بود که قرار است ارتش این کشور فردا (۳۱ شهریورماه) به ایران حمله کنند. رفتیم مسجد تا به برادران سپاهی اطلاع بدهیم، دیدیم خودشان در جریان هستند. همه می‌دانستیم جنگ قطعی است جز مسئولانی که به حرفمان گوش نمی‌دادند.» سیدمحمد فضلی یکی از اهالی خرمشهر خاطرات جالبی از لحظات قبل از شروع رسمی جنگ دارد.

دیدن پیکر شهدای نوجوان تأثیرگذارترین صحنه عمرم بود

وقتی خبر شهادتش آمد ما در بحبوحه عملیات بودیم. بچه‌ها می‌گفتند چطور خبر را به آقای غلامی برسانیم که گفتم خودم می‌روم و خبر را می‌رسانم. غلامی در یک بنه‌ای بود. آنجا رفتم و گفتم فلانی جمع‌وجور کن برگرد تهران که خیلی کار داری. حدس زد منظورم چیست و گفت پدرم شهید شده است. گفتم بله و الان در تهران به وجود شما نیاز دارند

بابا می‌گفت همه رزمنده‌ها فرزندانم هستند

پدربزرگم در باغ سپهسالار قزوین کار می‌کرد و مادربزرگم هم زن مؤمنه و باخدایی بود. خانواده نیمه‌مذهبی بودند. پدرم امام خمینی (ره) را خیلی دوست داشت. چون ظاهرنمایی را دوست نداشت، کسی تصور نمی‌کرد او به جبهه برود. وقتی شهید شد همه آن‌ها که زخم زبان می‌زدند آمدند حلالیت گرفتند