محافظ 1386
دانيال صفري، مربي ورزشهاي رزمي، سفري آغاز كرده كه چشم هايش را به دنياي جديدي باز مي كند متفاوت با گذشته اش كه تجربه هاي جديدي براي او دارد.
دانيال صفري، مربي ورزشهاي رزمي، سفري آغاز كرده كه چشم هايش را به دنياي جديدي باز مي كند متفاوت با گذشته اش كه تجربه هاي جديدي براي او دارد.
حميد، سروان خلبان تيم اكروجت نيروي هوايي، با ورود يكي از مخالفان رژيم جمهوري اسلامي، در سال 1358 به گروهي مي پيوندند كه قصد اجراي كودتاي نوژه را دارند. اعضاي گروه، چند خلبان، تكنسين، دكتر و تعدادي ديگر از مخالفان هستند. حميد كه يك سال است با بدري دختردايي اش نامزد كرده، در اضطراب بسر مي برد و نگران بمباران مردم طي كودتاست. اما همكار خلبانش به او وعده درجات بالاتر را مي دهد، در حالي كه حميد در آرزوي رفتن به سوئد، نزد برادرش است. با حمله ناموفق آمريكا به طبس، عجله عوامل كودتا بيشتر مي شود. خانواده دايي بر تسريع ازدواج حميد و بدري تأكيد دارند و حميد را زيرفشار گذاشته اند. سرانجام حميد با اصرار بدري، بر ترديدش نسبت به همكاري با كودتاچيان فائق مي آيد و خبر كودتا را به مسؤولان جمهوري اسلامي مي دهد. حميد زنداني مي شود، در حالي كه عوامل كودتا در مكان هاي مختلف، طي زد و خوردهايي كشته يا دستگير مي شوند. حميد در زندان به بدري قول مي دهد كه اين بار پس از آزادي، حتماً با او ازدواج خواهد كرد. بدري نيز خبر نامه برادر حميد را مي دهد كه قرار است به ايران بيايد و در كشور ماندگار شود. برادر بدري كه در سپاه پاسداران فعاليت دارد و مقابل كودتاچيان نيز نبرد كرده بود، وضعيت حميد را مساعد مي خواند و به بدري اميدواري مي دهد.
روايتگر قصه جواني شهرستاني به نام فواد است كه براي كار به تهران مي آيد. او در ايستگاه راه آهن با دختري به نام الهام آشنا مي شود و...
مردي نقاش پس از سي سال فراموشي و بي خبري از پدر و مادرش ـ پس از شكست هاي مختلف در عرصه ي هنر و زندگي ـ به زادگاه اباء و اجدادي خود برمي گردد؛ اما تنها فرشته مرگ است كه او را مي شناسد و به استقبالش مي رود. فرشته مرگ با مرور سال هاي گذشته صحنه هاي مرگ پدر و مادرش را براي او به تصوير مي كشد و در اقدامي غيرمعمولي مانع خودكشي مرد نقاش مي شود و در مراحل بعدي تلاش مي كند او را به زندگي بازگرداند.
يك كارگردان بعد از سال ها از آمريكا برگشته تا نخستين فيلم خود را بسازد. هنرپيشه اول مرد فيلم بر اثر سانحه اي نمي تواند به كارش ادامه دهد. فيلم بايد به موقع به جشنواره برسد و كارگردان بعد از جستجوي بسيار، فروشنده دوره گردي را پيدا مي كند كه شباهت زيادي به هنر پيشه فيلم دارد. كارگردان تصميم ميگيرد از وجود فروشنده دوره گرد در فيلم استفاده كند. از سوي ديگر هنرپيشه اول زن درگير مسائل خانوادگي است و قصد سفر به آمريكا را دارد. كارگردان، هنرپيشه بدل و هنرپيشه زن هركدام با تجربه تازه اي روبرو مي شوند... «دو فيلم با يك بليط» فيلمي است درباره سينما و آدم هايش...
«محسن عندليب» يك وكيل دعاوي است كه به تازگي همسرش را در يك حادثه اتومبيل از دست داده و در صدد است دفتر وكالتش را تعطيل كند كه با پرونده پيچيده و پر از راز و رمز يكي از دوستان قديمياش با نام «شهباز» روبرو ميشود... خانم مافي همسر «شهباز» كه صاحب يك كارخانه پرسود است، هنوز درگير مشكلات ازدواج ناموفق قبلياش است و نميداند با وضعيت دخترش «آيدا» كه نزد پدرش بسر ميبرد چه بايد بكند؟... در اين حال «شهباز» از «عندليب» ميخواهد كه براي جلوگيري از مشكلات آينده نام «آيدا» را از شناسنامه همسرش، خانم «مافي» حذف كند. وكيل جوان ابتدا ترديد دارد، اما...
سايه و فرح كه شباهت زيادي به هم دارند بطور اتفاقي با هم برخورد مي كنند. آن دو در پي گفتگو با هم پي به رابطه خانواده شان برده و متوجه مي شوند كه دو قلو هستند و بدنبال جدايي پدر و مادر آن ها در سال هاي قبل، سرپرستي سايه به پدرش واگذار شده و فرح نيز پس از مرگ مادرش به جد مادريش سپرده مي شود. فرح و سايه پس از آگاهي از وضعيت همديگر تصميم به جابجايي مي گيرند ولي سرانجام راز آن ها فاش شده و اختلاف ديرينه بين خانواده ها از بين مي رود.
مهتاب، خواهر ماهرخ به همراه شوهر و دو فرزندش از شمال به طرف تهران حركت مي كند تا آينه موروثي نوعروس خانواده را به مراسم ازدواج خواهرش برساند. در راه زني روستايي با آنها همسفر مي شود، اما همگي در تصادف با يك نفتكش جان مي دهند. خبر به خانواده مي رسد و عروسي به ماتم تبديل مي شود. گزارش هاي پليس اگرچه صحت تصادف و كشته شدن مسافران را نشان مي دهد، اثري از آينه موروثي پيدا نمي شود. در حالي كه همه اعضاي خانواده مرگ مسافران را پذيرفته اند خانم بزرگ دل به عزا نمي سپارد و انتظار مي كشد تا مهتاب با آينه نوعروس از راه برسد. به رغم نظر خانم بزرگ مراسم عزا برگزار مي شود و نزديكان از دست رفتگان، راننده نفتكش و شاگردش، مأموران و ديگران در مراسم شركت مي جويند. امام ماهرخ با حالي پريشان با لباس سفيد عروسي حاضر مي شود. در ميان عكس العمل هاي متفاوت حاضران ناگهان مهتاب و ديگر مردگان با آينه موروثي از راه مي رسند. انعكاس نور در آينه محفل آنها را غرق در روشنايي مي كند. مهتاب آينه را به ماهرخ مي سپارد تا مراسم عروسي برگزار شود.