برچسب راضیه طاهری

صنعت سبز اصفهان

کنار تخت پدرم ایستاده‌ام و دارم به رد عمیق چروک‌های صورتش نگاه می‌کنم. دلم می‌خواهد دستش را توی دستم بگیرم؛ اما نگرانم از خواب بیدار شود‌. به چهره‌اش نگاه می‌کنم. پدرم خیلی زود پیر شده، گرد نقره‌ای‌رنگ پیری روی موهایش نشسته و چشم‌هایش برق همیشگی را ندارد. دیگر زمان استراحتش بود که بیماری این اجازه را نداد.

این گلستان ادامه دارد…

زن سر از سجده روی مزار فرزندش بلند کرد. دستش را بالا برد و پهنه وسیع و خالی‌ای را که به گلستان شهدا اضافه شده بود، نشان داد. با صدایی گرفته گفت: «ببین مامان، اینجاها همه‌ش چراغ روشنه. نترسی ها!»

در گلستان شهدا چه می گذرد…

ساعت از دوازده شب گذشته است. زن پتو پیچ روی صندلی، مقابل قبرِ پسرِ جوانی نشسته. سرش کج شده، رنگ به رخ ندارد و چشم هاش گود افتاده. ترکیب همه‌ی اینها با هم یعنی؛ پسرِ جوانی که زیر خروارها خاک خفته با این زن ارتباط نزدیک داشته.

پرچم‌های باران‌خورده‌

نماز مغرب و عشا را در مسجدِ نزدیک به قطعه‌های تازه می‌خوانم؛ همان جایی که احتمالا تا چند وقتِ دیگر، برای توسعه گلستان شهدا تخریب می‌شود. باران می‌بارد و تمام مدتی که توی مسجد هستم، صدای شرشرِ باران از ناودانِ مسجد به گوش می‌رسد‌.

سپری برای تمدن

پسرم گوشه سالن روی کاناپه نشسته است و دارد با صفحه دیجیتالش کار می‌کند. نزدیکش می‌نشینم. ظرف دم‌نوشش را کنارش می‌گذارم و می‌پرسم: «چه خبر؟ کارا خوب پیش می‌ره؟» سرش را از روی صفحه دیجیتال بلند می‌کند، دستی توی موهای جوگندمی‌اش فرومی‌برد و نفسش را پرصدا بیرون می‌دهد. می‌دانم خسته است؛ اما دوست دارم بدانم برنامه دعوتش از پانزده کشور به کجا رسیده؟

سفری برای اتصال

صبح روز جمعه که سعیده گفت: «ورودی های تهران جمعه شب محدود می‌شه»، مثل همیشه یکهو برای سفر تصمیم جدی گرفتیم. من و همسرم آدم‌های یک‌باره سفر کردن هستیم.

در رثای رهبران جان‌بخش

مرد نشسته بود توی اتاقک هدایا و نذورات حرم حضرت معصومه(س) و چشم دوخته بود به مانیتور روبه‌رویش. هر چند دقیقه یکبار هم اشک چشم‌های قرمز‌شده‌اش را با دست پاک می‌کرد و آه می‌‌کشید.

در تلاطم از دست دادن

توی مسجد کوچکی که چند متری با خیابان کشوردوست فاصله داشت، ایستادیم به نماز. مسجد به‌قدری کوچک بود که در هر صف، فقط دو تا سه نفر می‌توانستند بایستند.