برچسب دفاع مقدس

در محرم هم به آب زدیم هم به آتش

وقتی در آب غوطه‌ور شدم در تاریکی چیزی را نمی‌دیدم. به قدر خودم تقلا کردم و کمی مانده به همان پیچ، دیدم دست و پایم به گل و لای ساحل می‌خورد. خودم را از آب بیرون کشیدم. تعدادی از بچه‌ها با نوار مسلسل یا شاخه‌های درخت‌ها (منطقه جنگلی بود) قبل از پیچ رودخانه ایستاده بودند و سعی می‌کردند آن‌هایی که در آب غوطه‌ور بودند را نجات بدهند، اما حدود ۱۳۰ الی ۱۴۰ نفر از نیرو‌های گردان در آب غرق شدند و ۱۴۰ الی ۱۵۰ نفر هم سالم به آن طرف رودخانه رسیدند

کومله از رادیو اعلام کرد دست خمینی را قطع کردیم!

ضدانقلاب خانه به خانه دنبال من و دخترم سمیه می‌گشتند به همین خاطر سپاه ما را از کردستان خارج کرد و در تهران و کرمانشاه زندگی می‌کردیم. من بعد از یک مدت به منطقه جنگی برگشتم و ۷۱ ماه در پشت جبهه فعالیت می‌کردم. بعد از پایان جنگ تا مقطع کارشناسی ارشد درس خواندم

فرمانده‌ای که رفاقت را در حق نیروهایش تمام کرد

شهید زین‌الدین فرمانده بود ولی هیچ‌گاه شیفته جایگاهش نشد. در طول دوران فرماندهی‌اش در سادگی تمام خدمت کرد و فریفته دنیا نشد. هیچ‌وقت ماشین و راننده شخصی نخواست. بار‌ها در خلال صحبت با نیروها‌یش تأکید می‌کرد همه در مقابل بیت‌المال مسئول هستیم

او پس از ۲۱ سال لب به سخن گشود

روز‌های اول اسارت پنج روزی ما را به جا‌های مختلف بردند. اول به زندان شهر بصره و بعد به زندان هارون‌الرشید بغداد انتقال دادند که واقعاً سخت گذشت و جای ناجوری بود. سپس به اردوگاه الانبار در شهر رمادی استان الانبار که مثل یک مرغداری بود منتقلمان کردند.

اینجاست که می‌گویند شهدا گلچین شده‌اند

گردان امام محمد باقر (ع) به دلیل طغیان رودخانه دوئیرج لطمات زیادی دید. تقریباً نیمی از بچه‌های گردان در امواج خروشان رودخانه غرق شدند. ۱۳۰ الی ۱۴۰ نفر با جریان آب رفتند و ۱۴۰ تا ۱۵۰ نفر از رودخانه عبور کردند

چند خطی که روی درِ خانه به یادگار ماند

علیرضا یک ماه بعد از حضورش درتاریخ ۱۱ شهریور ماه ۶۵ در عملیات کربلای ۳ در آب‌های خلیج فارس و در محل اسکله الامیه بر اثر اصابت گلوله به قلبش به یگانه آرزویش رسید و بالاترین درجه را نزد خداوند کسب نمود

پیکر تکه تکه شده مجید را از روی پیراهنش شناختم

دوستان شکرالله تعریف کردند که در عملیات به عنوان امدادگر حدود ۱۰ نفر از همرزمانش را مداوا می‌کند و فعالیت زیادی انجام می‌دهد. هرکسی می‌افتاد، رزمنده‌ها داد می‌زدند شکرالله به داد فلانی برس. در یکی از این موارد وقتی برادرم برای مداوای رزمنده‌ای می‌رود، یک خمپاره ۶۰ درست به کتف چپش برخورد می‌کند و برادرم ۱۹ آبان ۱۳۶۱ به شهادت می‌رسد