برچسب دفاع مقدس

ری‌شهری که احضارم کرد ترسیدم!/روایت اعتصاب برخی‌خلبان‌های تبریز در روزهای اول انقلاب

یکی را گرفته بودند که می‌گفتند ضدانقلاب است. به امام فحش داده و ما هم او را گرفته‌ایم. بنده خدا راننده تانکر آب پایگاه بود. نتوانستم تحمل کنم. گفتم «حاج‌آقا این‌حرف‌ها چیست می‌زنید؟ وقتی رفتیم قم زیارت امام، اولین‌کسی که شعار داد و سینه زد این‌آقا بود.» ری شهری نگاهم کرد و گفت تو کی هستی؟ گفتم اسکندری‌ام که دنبالش هستی. گفت «به‌به! چشممان به جمال شما روشن! چند وقت است پیغام می‌فرستادم. چرا نمی‌آمدی؟ می‌ترسیدی؟»

قاسم ۱۳ ساله جنگ ایران که مجوز میدان را از رهبر انقلاب گرفت

با صدای بلند داد زدم: آقای رئیس جمهور! من باید شما را ببینم. چند نفر از محافظان رئیس جمهوری دورم حلقه زده بودند ولی من دست بردار نبودم هی داد می زدم که آقای خامنه‌ای! آقای رئیس جمهور! من باید شما را ببینم.

صاحب جمله «دوست دارم کفنم پرچم ایران باشد» کیست؟

خلجی لحظه به لحظه گزارش می‌داد: «از سمت راست انبوه آتش به سمت‌مان می‌آید. حالا از چپ می‌زنند. مواظب باش.» و چندثانیه بعد، صدای مهیب و ضربه‌ای که هواپیما را به‌شدت تکان داد، بیانگر اصابت موشک به آن‌ و صدمه جدی بود. غفور اعلام کرد: «ما را زدند!» 

شیخ‌حسین و آقای مکارم مشتری پدرم بودند/هادی غفاری به مردم اهواز قول اعزام ۲ هزار کماندو داد

علما خودشان با زنبیل می‌آمدند خرید. بعضی ها با زنبیل، بعضی‌ها با کیسه. شیخ‌حسین انصاریان سرکه‌های بابای مرا دوست داشت. چندکوزه قدیمی در خانه داشتیم. بابا می‌رفت از میدون، انگور، سیب یا انجیر می‌خرید و این‌ها را در آن‌کوزه‌ها سرکه می کرد. بابا، با ذکر سرکه درست می‌کرد. به همین‌خاطر سرکه‌هایش برای علما دلنشین بود.

نمونه قدیمی دروغ‌پردازی‌های رسانه‌ای علیه ایران؛ به‌مردمشان گفته‌اند کلیدهای بهشت را بسازید!

رایزنی فرهنگی عراق در ایتالیا مدعی شد جمهوری اسلامی ایران پس از بازپس‌گیری خرمشهر، با هدف دادن روحیه تهاجمی به نیروهای خود برای حمله به عمق خاک عراق، به‌طور رسمی از مردم ایران خواسته کلیدهایی برای گشودن درهای بهشت بسازند و آن‌ها را به نیروهای خود ازجمله بسیجیان، سپاهیان و نیروهای ارتشی اهدا کنند.

همه رزمنده‌ها اهل نماز و روزه نبودند/قطاری که هم نمازشب‌خوان در آن بود هم پاسورباز!

این خطاست که فکر کنیم همه رزمنده‌ها اهل نماز و عبادت بودند. ولی از آن‌طرف هم خطاست بگوییم همه اهل نماز نبودند. جهت اطلاعت بگویم. تهران قدیم ما چیزی نبود که الان می‌بینی.

فریادهای مرد برزیلی در خیابان: خدایا خمینی را به دادمان برسان!/از بهشت عدالت خمینی به جهنم آمدی

یک‌بار در کافی‌شاپی در شهر برزیلیا نشسته بودم، یک‌سرخ‌پوست برزیلی نزدیکم شد و گفت: می‌توانم شما را به نوشیدن یک‌قهوه دعوت کنم؟ قبول کردم. پرسید: اهل کجایی؟ گفتم ایران. با تعجب نگاهم کرد و گفت: تو باید احمق باشی که بهشت عدالت خمینی را رها کردی و به جهنم آمدی! اگر ما سرخ‌پوست‌ها رهبری مثل خمینی داشتیم، این‌طور اسیر اشغالگران سرزمین‌مان نبودیم.

فهمیدم چشم راستم تخلیه شده است/گفتم فلانی مرا ببر گفت اجازه ندارم!

منافذ بینی‌ام بسته شده بودند. با این‌حال کاملا هشیار بودم. انگشتم را گذاشتم روی پره بینی چپم تا هوا را از منفذ سمت راست بینی خارج کنم و بتوانم نفس بکشم. دیدم هوا از منفذ سمت چپ بینی‌ام خارج نمی‌شود. در عوض هوا از توی چشم راستم با صدای خُرخُر خارج می‌شود.