برچسب دفاع مقدس

یاران انقلابی، همرزم جبهه‌های جنگ شدند

برادر شهیدم محمدحسین قربانی و همسرم شهید ابوالفضل مهرابی مجبور شدند برای ادامه تحصیل به شهر دامغان بروند. به دلیل دور بودن مسیر یک خانه استیجاری در دامغان گرفتند و همانجا ساکن شدند. این دو بچه برای اینکه بتوانند کرایه خانه را بپردازند، در کنار درس خواندن کار هم می‌کردنداما در بحبوحه انقلاب ترک تحصیل کردند تا بتوانند فعالیت کنند

قائم‌پناه: نقش مشارکت‌های مردمی و خیرین در عبور از بحران‌ها تعیین‌کننده است

معاون اجرایی رییس جمهور در نشست با خیرین مردمی و اعضای ستاد پشتیبانی مردمی جنگ رمضان، با مرور تجربیات دوران دفاع مقدس، نقش مشارکت‌های مردمی و خیرین را در عبور از بحران‌ها، بازسازی زیرساخت‌ها و کاهش آسیب‌های اجتماعی تعیین‌کننده دانست.

وقتی تفحص شد عکس بچه‌ها همراهش بود 

تا زمانی که اسرا آزاد شدند فکر می‌کردیم پدرمان زنده است. بیش از ۱۲ سال منتظر بودیم برگردد. می‌گفتیم اگر شهید نشده است حتماً برمی‌گردد. به ما نگفتند مفقودالاثر شدن یعنی امکان دارد شهید شده باشد. در عالم بچگی وقتی آزادی اسرا را می‌دیدیم، می‌گفتیم پدرمان بر‌می‌گردد. وقتی شبیه نام پدرم در رادیو خوانده می‌شد یا تشابه اسمی بود، امیدوار می‌شدیم

محبت شهید جعفری بچه‌های محله را جذب می‌کرد

شهید جعفری با کودکان محله با زبان خودشان حرف می‌زد. یک‌بار همه آنها را جمع کرد و برای‌شان ساندویچ خرید. تعداد بچه‌ها زیاد بود و کلی پول این ساندویچ‌ها شد. به او گفتیم چرا چنین کاری کردی؟ در جواب گفت این بچه‌ها وقتی از یک بسیجی خوبی و مهربانی ببینند، بدون اینکه حرفی به آنها بزنی جذب انقلاب می‌شوند

قید وزارت خارجه وشرکت نفت را زد و راهی جبهه شد

محسن چند سال قبل از شهادتش می‌خواست در شرکت نفت استخدام شود. کار‌های گزینشش هم درست شده و در شرف استخدام بود، اما خودش نپذیرفت و به شرکت نفت نرفت! وقتی از او پرسیدیم چرا این شغل را قبول نکردی؟ گفت همه مراحل استخدام را پشت سر گذاشته بودم، ولی شرط گذاشتند باید کراوات بزنی. من اگر بمیرم هم کراوات نمی‌زنم

افسران تواب عراقی در «جنگ روانی» به ما کمک می‌کردند

ما صرفاً اطلاعات‌مان را از اسرا نمی‌گرفتیم، بلکه اخبار و رسانه‌های دشمن را هم رصد می‌کردیم. مثلاً هر تصمیمی که هیئت دولت عراق می‌گرفت، مسلماً به نفع یکسری از افراد و به ضرر گروهی دیگر بود. همین نقطه ضعف را برجسته و طبق آن یک سناریو برای جنگ روانی درست می‌کردیم

شنیدن نامش به رزمندگان روحیه و آرامش می‌داد

نام کشوری را شنیدم و از برادری سراغش را گرفتم. با لبخند تلخی گفت مگر نشنیدی که ایشان به شهادت رسیده است. جا خوردم. پرسیدم چگونه شهید شده؟ در جواب گفت بالگرد کشوری مورد حمله یک میگ دشمن قرار گرفت و ایشان بعد از سقوط بالگردش به شهادت رسید... من تا آن موقع حتی عکسی از شهید کشوری ندیده بودم

هم با قاچاقچیان می‌جنگید هم با بعثی‌ها

داداش غلامعلی در سفر مشهد با دوستانش چند عکس به یادگار گرفته بود. این عکس‌ها بعد از شهادتش چاپ شد و به دست ما رسید. چون حال مادرم بعد از شهادت داداش خیلی بد بود، ما این عکس‌ها را از او پنهان کرده بودیم، اما یک روز صبح خودش گشت و این عکس‌ها را از پیدا کرد