محسن چند سال قبل از شهادتش میخواست در شرکت نفت استخدام شود. کارهای گزینشش هم درست شده و در شرف استخدام بود، اما خودش نپذیرفت و به شرکت نفت نرفت! وقتی از او پرسیدیم چرا این شغل را قبول نکردی؟ گفت همه مراحل استخدام را پشت سر گذاشته بودم، ولی شرط گذاشتند باید کراوات بزنی. من اگر بمیرم هم کراوات نمیزنم
جوان آنلاین: خانواده و دوستان شهید «علیاکبر حماصیان» او را «محسن» صدا میزدند. جوانی انقلابی که به رغم شور و شوقش در جبهه رفتن و فعالیتهای انقلابی، در باقی موارد بسیار ساکت و کم حرف بود. وقتی با خواهر و داماد خانواده شهید حماصیان گفتگو کردیم، هر دو به متانت و کم حرفی او اذعان داشتند. شهید حماصیان متولد ۱۳۳۴ در تهران بود. با شروع جنگ، یک پایش جبهه و پای دیگرش در مسجد سبحان در خیابان حسینی محله نظامآباد بود. بچههای این مسجد اهل عرفان بودند و علی اکبر هم به دنبال سیر و سلوک بود. مسیری که عاقبتش را به شهادت و مفقودی در ۱۴ آبان ۱۳۶۲ ختم کرد. در حالی که تنها دو ماه قبل عقد کرده بود با شهادتش در بلندیهای پنجوین، قدم به حجله شهادت گذاشت. روایتهای اشرف حماصیان، خواهر و مرتضی بشیری همسر خواهر شهید علی اکبر حماصیان را پیشرو دارید.
مرتضی بشیری، همسرخواهر شهید
محسن (علی اکبر) را پیش از آنکه داماد خانوادهشان شوم در محله دیده بودم. آن موقع در خیابان گرگان (نامجو) زندگی میکردیم و، چون هر دو اهل مسجد و بسیج بودیم، با هم آشنایی داشتیم. البته من بیشتر به مسجد بنیهاشم در همان خیابان گرگان میرفتم و محسن در مسجد سبحان خیابان حسینی (شهید محمودی فعلی) فعالیت میکرد. علتش هم این بود که بچههای مسجد سبحان دنبال معنویات و عرفان بودند و شهید حماصیان هم اهل سیر و سلوک بود. حوالی سال ۵۹ به واسطه شناختی که در محله از خانواده حماصیان داشتیم، با خواهر شهید ازدواج کردم. آشنایی و وصلتمان هم سنتی بود. پدر و مادرم، او را از والدینش خواستگاری کردند و بعد از ازدواج با خواهر شهید، آشنایی و شناختم از محسن بیشتر هم شد.
کم حرف و ساکت
اولین نکتهای که در برخورد با شهید حماصیان متوجهش میشدی، کم حرفی و متانت ایشان بود. از صبح تا شب چند جمله بیشتر صحبت نمیکرد. البته آرام بودنش به معنی بیعملیاش نبود بلکه در مسجد و بسیج و مباحث انقلابی بسیار فعال بود. آقا محسن اهل عرفان و تهذیب نفس بود. من گاهی احوالات او را از بچههای مسجد سبحان جویا میشدم. حرفهایی که از ایمان و اخلاق شهید میزدند بسیار جالب بود. چند بار خودم به جلسات آنها در مسجد سبحان رفتم. در مسجد حلقهای تشکیل میدادند و در باره مسائل مختلف با هم بحث میکردند. سپس موضوع جلسه بعدی را مشخص میکردند و تا نوبت بعدی هر کدام از این بچهها دنبال تحقیق و مطالعه و بحث روی موضع تعیین شده میرفتند. این جلسات و همراهی که بچههای مسجد سبحان با هم داشتند، باعث رشد و اعتلایشان میشد. خیلی از این بچهها به جبهه رفتند و تعدادی از آنها مثل محسن به شهادت رسیدند. خاطرهای را اینجا بیان کنم. یکبار شنیدم که محسن و دوستانش میگفتند بار دیگر نوبت فلانی است که کیسه بکشد! با تعجب پرسیدم قضیه کیسه کشیدن چیست؟ گفتند هر بار که دستهجمعی به حمام عمومی محله میرویم، یک نفر باید پشت باقی بچهها را کیسه بکشد. گفتم خب آن بنده خدا که از کت و کول میافتد. گفتند نکته همین جاست که آن یک نفر باید به خاطر دوستانش تلاش کند و پا روی نفسش بگذارد. این طور مسائل آن زمان بین بچههای رزمنده زیاد به چشم میخورد و برای تهذیب نفس کارهایی از این دست انجام میدادند.
وابسته نبودن به دنیا
یکی از خصوصیات اخلاقی شهید حماصیان این بود که اهمیتی به مال دنیا نمیداد. در قید و بند اینطور چیزها نبود. یکبار که میخواست به جبهه برود، تصمیم گرفت قبل از اعزام موتورش را بفروشد. یک نفر آمد و گفت طالب خرید موتور است، اما قبل از خرید میخواهد آن را امتحان کند. موتور را برداشت یک دوری بزند که رفت و دیگر برنگشت! یادم است محسن داشت با دیگر جوانهای محله فوتبال بازی میکرد. باجناق بزرگم آمد و از محسن پرسید موتورت چه شد؟ محسن لحظاتی دست از بازی کردن کشید و با لبخند گفت طرف برد و برنگشت. بعد دوباره شروع به بازی فوتبال کرد. انگار نه انگار که موتورش را دزدیده بودند. چنین آدمی بود. در قید و بند مادیات و دنیا نبود. با چنین دیدگاهی هم به جبهه میرفت. چون وابستگی به مال دنیا و اینطور چیزها نداشت.
رزمنده گردان بلال
محسن چند بار به جبهه اعزام شد. معمولاً رزمنده گردان بلال از لشکر ۲۷ میشد. بار آخر که مفقود شد و بعدها فهمیدیم به شهادت رسیده است، رزمنده همین گردان بود. دوستان جبههای محسن اولین حرفی که در مورد خصوصیات اخلاقی او میزدند، این بود که بسیار ساکت بود. بند کلاه کاسکت موتور را میگذاشت روی اسلحهاش و در سکوت و تفکر آن را میچرخاند. محسن تنها دو ماه قبل از شهادتش عقد کرده بود. همان روز عقدش بعد از مراسم، همراه دوستانش به مسجد جمکران رفتند. حال و هوایی برای خودش داشت. دو ماه بعد از عقد هم که به جبهه رفت در ۱۴ آبان ۱۳۶۲ در بلندیهای پنجوین عراق به شهادت رسید. البته ما آن موقع نمیدانستیم شهید شده یا به اسارت درآمده است. وضعیتش مفقودی اعلام شد. ۱۰ سال بعد در سال ۱۳۷۲ خبر رسید پیکرش تفحص و شناسایی شده است. از آن جوان رعنای ورزشکار، چند تکه استخوان باقی مانده بود که طی مراسمی تشییع شد و در بهشت زهرا (س) به خاک سپردیم.
