برچسب خواهر شهید

گل سرسبدمان 18 سال دیر آمد

عزیزالله در عملیات والفجر 2 آر پی‌جی‌زن بود و همراه با دو تن از بچه‌ها در محاصره تانک‌ها قرار گرفت و شهید شد. ما از شهادتش بی‌اطلاع بودیم. چند باری برایش نامه فرستادیم، اما نامه‌ها برگشت می‌خورد. تا اینکه بنیاد شهید به ما خبر داد که عزیزالله مفقودالاثر است

آرمان برادرم برقراری عدالت در جامعه بود

یک روز قبل از شهادتش، در خانه به من گفت: شاید فردا نباشم. گفتم این چه حرفی است الان که هستیم و قرار نیست اتفاقی بیفتد. غافل از اینکه همان فردایش در خیابان برادرم را با گلوله به شهادت رساندند و خبر شهادتش را ساعت 4 صبح به ما دادند.

۵ روز بعد از دفن برادر شهیدم دستگیر شدم

من در سن ۱۵ سالگی توسط ساواک دستگیر شدم. بااینکه به سن قانونی نرسیده بودم دو سال و نیم به زندان محکوم و سال ۱۳۵۶ آزاد شدم. سال ۵۳ بعد از اینکه برادرم را در زندان به شهادت رساندند مرا دستگیر کردند. ۱۳ آذر ماه سال ۵۳ مراد را تحویل بهشت زهرا دادند و ۱۸ آذر ماه من دستگیر شدم.

خط سرخی که از گنبد تا شام ادامه یافت

آشنایی با مریم قنبریان برایم جالب بود. خواهر شهیدان احمد، محمود و محمد. شهدایی که هر کدام در یک دوره زمانی از تاریخ انقلاب به شهادت رسیده بودند. احمد سال ۵۸ در غائله گنبد، محمود سال ۶۱ در دفاع مقدس و محمد سال ۹۵ در دفاع از حرم به شهادت رسیده‌اند.

می‌گفت در جبهه فقط نمی‌جنگیم زندگی می‌کنیم

چند روز قبل از پیروزی انقلاب وقتی رژیم داشت آخرین نفس‌هایش را می‌کشید، یک روز طرفداران شاه با چوب و چماق پشت چند وانت سوار آمدند و شعار «جاوید شاه» دادند. مردم هم ایستاده بودند و تماشا می‌کردند. در آن لحظه محمدحسن همراه شهید محمد عالمی که دوستش بود، هر دو از مدرسه بر می‌گشتند و روی جدول وسط خیابان ایستاده بودند

قول شفاعت داد و چند دقیقه بعد شهید شد

رسول در ۷ شهریور ۱۳۵۰ در ایوانکی به دنیا آمد. تا دوم راهنمایی درس خواند. خواهرش می‌گوید: یک روز وقتی از مدرسه آمد با صدای بلند سلام کرد. من و مادر در اتاق بودیم، در حالی که خودنویسی را جلویش گرفته بود و تکان می‌داد آن را به طرف مادر برد و گفت: «قشنگ است؟ جایزه گرفته‌ام. مادر دست از کارش کشید و به خودنویس نگاه کرد. آن را در دستش چرخاند. جایزه گرفتی؟

سپیده صبح با دیدن تصویر حسن برای مادرم زیباتر می‌شود

ترکش به چشم برادر بزرگ‌ترمان خورده و چشمش کامل تخلیه شده بود. داداش حسن اصلاً این واقعه را نتوانست تحمل کند. بار‌ها به زبان آورد که من هم می‌خواهم اسلحه برادرم را بردارم. هیچ کدام‌مان باور نمی‌کردیم حسن با سن کم و جثه کوچک بخواهد به جبهه برود

عشق پاسداری داشت و بسیجی شهید شد

تا سال‌ها حتی نمی‌دانستیم او شهید شده یا به اسارت درآمده است؟ هر چه که بود براساس حدس و گمان بود. از آنجا که آزمایش دی‌ان‌ای روی هیچ کدام از اعضای خانواده انجام نشده بود، مادرمان در انتظار بازگشت نشانی از لاله پرپر شده‌اش است. این انتظار ناتمام سوی چشم و توان حرکتش را با خود برده است