اختاپوس 1388
فرهاد عاشق آرزو است و جلال پدر فرهاد مخالف ازدواج آنهاست . فرهاد بعد از مشاجره با پدر خود سوار ماشین می شود تا به نزد آرزو برود اما در راه با پیرمردی تصادف می کند...
فرهاد عاشق آرزو است و جلال پدر فرهاد مخالف ازدواج آنهاست . فرهاد بعد از مشاجره با پدر خود سوار ماشین می شود تا به نزد آرزو برود اما در راه با پیرمردی تصادف می کند...
فیلم “عاشق پیشه” روایتگر یک زوج به نام های “سهراب” و “گندم” است که به همراه “سپیده” کودک خردسالشان زندگی سعادتمندی دارند، اما افزایش قیمت ارز، شرکتی که سهراب در آن شاغل است را به آستانه ورشکستگی میرساند و…
"بیستو از من نگیر" داستان دانشجوی نابغه ای است که همکلاسی هایش تصمیم می گیرند در روند تحصیل و زندگی او حوادثی را به وجود بیاورند که در درسهایش نمره بیست نگیرد.
با آغاز جنگ ايران و عراق گروهي از سربازان مهاجم قصد دارند با تضعيف روحيه ي اهالي يك روستا آن ها را وادار به مهاجرت كنند تا روستا را به تصرف درآورند. عراقي ها به كمك فئودالي به نام احمد صالح در تدارك نقشه ي خود هستند. اما نادختري او، ليلا، با آگاه كردن مردم نقشه را برملا مي سازد. اهالي با رخنه به انبار اسلحه ي احمد صالح به مقابله با عوامل او مي پردازند و آن ها را به هلاكت مي رسانند. اهالي در مقابل حمله ي نيروهاي دشمن نيز اقدام به مقاومت مي كنند.
در كوران انقلاب دختري به نام كوكب در درگيري هاي خياباني كشته مي شود. والدين او، رحمت و نرگس، كه امور باغباني پاركي را به عهده دارند موضوع ناپديد شدن دخترشان را به مراجع قضايي اطلاع مي دهند. مأموران در پيگيري ماجرا متوجه مي شوند كه كوكب فعاليت هاي ضد سلطنتي داشته و كشته شده است. زن و شوهر از محل سكونت شان بيرون رانده مي شوند. مدتي بعد به واسطه دختري به نام مريم از سرنوشت كوكب مطلع مي شوند. كوشش هاي آن ها براي يافتن محل دفن دخترشان بي نتيجه مي ماند.
علي نوجوان ساكن بخش باهو در بندرگز، خبر ناپديد شدن پدر رزمنده اش را در جبهه مي شنود. مادر باردار علي با شنيدن اين خبر دچار بحران روحي مي شود و سلامت فرزند آينده اش به خطر مي افتد. پزشك حضور پدر را بالاي سر مادر ضروري اعلام مي كند و پدربزرگ علي كه سوزنبان قطار است، براي رفتن به آبادان به اميد يافتن پسرش مرخصي تقاضا مي كند. وقتي با تقاضاي مرخصي پدربزرگ به دليل نبودن جانشين موافقت نمي شود، علي شبانه سوار قطاري مي شود تا به آبادان برود. در راه مأموران قطار چند بار او را پياده مي كنند و به ايستگاه تحويل مي دهند؛ اما او هر بار مي گريزد و سرانجام با همراهي يك زوج پير به مقصد مي رسد. پس از مدتي جستجوي بي نتيجه علي را بار ديگر تحول راه آهن مي دهند تا با قطاري برگردانده شود. درراه قطار مورد بمباران نيروهاي عراقي قرار مي گيرد و علي از اين فرصت استفاده مي كند تا با يك وانت خود را به جاده آبادان برساند. اما جاده بسته است و اين بار او پنهاني سوار آمبولانسي مي شود كه راننده اش صالح نام دارد. صالح به علي كمك مي كند تا پدرش را كه به علت موج انفجار دچار فراموشي شده، در يكي از بيمارستان هاي تهران پيدا كند. هنگام بازگشت با قطار، علي عكس هاي خودش را به پدر نشان مي دهد و با نشان دادن قرقره اي كه او قبلاً برايش خريده بود، سبب مي شود پدر او را بازشناسد.
سيدمهدي يكي از مبارزان پرسابقه دلوار و از دوستان صميمي رئيسعلي دلواري است. او كه تصميم دارد با دختري مبارز ازدواج كند، در شب عروسي همراه با همولايتي هايش مورد تهاجم قواي انگليس قرار مي گيرد و دستگير مي شود. اما جوانان دلواري به تحريك يكي از مردان بانفوذ مذهبي در روزي كه قرار است سيدمهدي را اعدام كنند، با هجوم به محل اعدام باعث رهايي او مي شوند.
داستان از یک بنگاه همسریابی آغاز میشود و جا به جایی فرد خواستگار با فردی که به برای بازکردن گاوصندوق اجیر شده ادامه میابد...