برچسب داوود موثقی

بله برون 1382

عزت بخشنده، پيرمرد هفتاد ساله اي است كه وضع مالي بسيار خوبي دارد، صاحب پنج فرزند دختر شده كه دو دخترش را از دست داده و بقيه ي دخترانش ازدواج كرده اند. دامادهاي آقا عزت، گرچه آدم هاي با شخصيت و خوبي به نظر مي رسند اما از نظر مالي شرايط ناگواري دارند و عزت با حمايت همسرش شوكت تصميم دارد بخشي از دارايي خود را به دخترها و دامادهايش بدهد تا بلكه در زنده بودنش خوشحالي آن ها را ببيند. در جلسه اي كه براي تنظيم وصيت نامه و تقسيم اموال برگزار مي شود، بين دامادها بر سر ارثيه درگيري شديدي پيش مي آيد. عزت كه وضع را چنين مي بيند وصيت نامه را پاره مي كند و همه را از خانه اش مي راند. پس از چند ماه عزت كه دچار يك بيماري سخت شده بار ديگر با تشويق همسرش گناهان دامادهايش را مي بخشد و مجدداً تصميم به تقسيم ارثيه بين آنان مي گيرد، اما هنگامي كه عزت مي خواهد وصيت نامه را امضا كند، حال شوكت به هم مي خورد و زماني كه به پزشك مراجعه مي كنند، با شگفتي از موضوع حامله بودن شوكت آگاه مي شوند كه باعث مي شود تقسيم ارثيه بار ديگر به تعويق بيفتد، اين در حالي است كه سارا و سامان، دو نوه ي عزت، نامزد هستند و هر بار ازدواج آن ها به دليل امضا نشدن وصيت نامه به تعويق مي افتد و همه ي اميد و آرزوي آن ها براي ازدواج كردن به امضاي اين وصيت نامه بستگي دارد. از طرفي، دامادهاي خانواده كه مي فهمند مادرزنشان حامله است از ترس اضافه شدن ورثه ي تازه سعي مي كنند كاري كنند كه بچه ي شوكت خانم سقط شود. اما همه ي نقشه هايشان در اين راه، ناكام مي ماند و در اين مسير بلاهاي مختلفي سرشان مي آيد. پس از مدتي در آزمايش سونوگرافي معلوم مي شود شوكت خانم سه قلو حامله است و هر سه فرزندش هم پسر هستند. بچه ها به دنيا مي آيند و عروسي سارا و سامان هم برگزار مي شود.

پسر تهرونی 1387

سروش تهراني به تازگي از آمريكا برگشته و پدرش اصرار به ازدواج او دارد. اما سروش كه در گذشته پنج بار شكست عشقي خورده حاضر به ازدواج نيست. پدر سروش كه از او چك و سفته دارد پسرش را تهديد مي كند كه اگر ازدواج نكند آنها را به اجرا خواهد گذاشت. روزي سروش تصادفي با ليلي كه اتفاقاً او هم قصد ازدواج دارد، آشنا مي شود.

کلید ازدواج 1376

مرد جواني به نام صادق كه قرار است جنس قاچاقي را با خود به تهران بياورد و تحويل يك باند بدهد، كيف خالي را كه قبلاً محتوي جنس قاچاق بوده، در يكي از صندوق هاي امانات راه‌آهن مي گذارد و كليد آن را با خود مي برد. رييس باند، ادريسي حرف هاي او را مبني بر ربوده شدن جنس، باور نمي كند و به دو مأمورش عبدل و يادگار، دستور مي دهد صادقي را كتك بزنند و با خود ببرند، از طرفي كليدساز جواني به نام تقي، كه دوازده بار به خواستگاري دختري به نام غوغا رفته و هربار جواب رد شنيده، سوار بر وانتش كه ترمز آن بريده است، پس از برخورد با دكه اكبر برادر غوغا با اتومبيل حامل عبدل، يادگار و صادقي تصادف مي كند. تقي، اكبر و سه خلافكار را سوار آمبولانس مي كند، ولي آن سه مي گريزند و تنها اكبر در بيمارستان بستري مي شود. غوغا ابتدا مي پندارد تقي به خاطر گرفتن انتقام، برادرش اكبر را مجروح كرده، اما با مراقبت هاي مداوم تقي كه صورتحساب هزينه هاي بيمارستان را نيز مي پرازد، نظر مثبتي نسبت به تقي پيدا مي كند. عبدل و يادگار كه صادقي را مرده مي پندارند او را خارج از شهر رها مي كنند و به دنبال كليد صندوق امانات راه‌آهن به سراغ تقي و اكبر مي آيند. آنها اكبر را كتك مي زنند و تقي را با خود نزد ادريسي مي برند. تقي بين راه مي گريزد و به هتل ادريسي مي رود كه در آن غوغا به عنوان حسابدار به كار مشغول است. در آنجا تقي از چنگ عبدل و يادگار مي گريزد، اما ندانسته در چنگ ادريسي مي افتد كه او را تحويل يادگار، عبدل و ديگر دستيار قوي هيكل مي دهد. غوغا آنها را تعقيب مي كند. بين راه، دختري به نام پرستو كه به ادريسي در ازاي كارهاي خلافش قول ازدواج داده همه سرنشينان را به خانه اي مي برد كه ادريسي در آن در انتظار آنهاست. تقي كه خاله اش و غوغا را در چنگ ادريسي مي بيند، كليد را به او مي دهد. اما عبدل و يادگار هنگام بازكردن در صندوق در راه‌آهن هستند كه نيروي انتظامي با هماهنگي صادقي، آنها را تعقيب مي كند تا به خانه ادريسي مي رسد. آنها هنگامي به خانه ادريسي مي رسند كه پرستو به روي ادريسي اسلحه كشيده و خواهان محتويات صندوق است. در صندوق و كيف داخل آن باز مي شود و همه آن را خالي مي يابند. تقي با غوغا ازدواج مي كند و صاحب بچه هاي سه قلو مي شوند.

سایه به سایه 1374

سروان پوريا فرمانده يك پاسگاه ساحلي است. او در آستانه ازدواج و آغاز زندگي مشترك با يك مسئله جنايي درگير مي شود. يك از همكارانش به قتل مي رسد. او با تلاش و همفكري همسرش موفق به كشف راز اين جنايت مي شود ولي ضمن پيگيري راز بزرگتري را در مقابل خود مي بيند...

سفر پرماجرا 1374

محسن تابان بعد از ازدواج با آهي راهي سفر مي شوند. در جاده، پليس مشغول بازرسي اتومبيل ها مي باشد تا سارقيني را كه موجودي صندوق يك كارخانه را با خود برده اند دستگير كند. اما سارقين با استفاده از يك لحظه غفلت محسن ساك محتوي پولها را در باربند ماشين آن ها جاسازي مي كنند. در جاده ساك از روي باربند مي افتد و ماشين بعدي كه سرنشينان آن زن و شوهر جواني هستند ساك را به محسن و آهي تحويل مي دهند. محسن و آهي بعد از مستقر شدن در يك هتل تازه متوجه شباهت ظاهري ساك مي شوند. در همين زمان يكي از سارقين براي بردن پول به زور به اتاق آن ها مي آيد. خوشحال شده، از تحويل آن ها به مرد سرباز مي زند و سارق با ضربه اي بيهوش نقش زمين مي شود. زن و شوهر كه فكر مي كنند مرد را كشته اند، او را در صندوق عقب مي گذارند و از هتل فرار مي كنند اما در راه سارق به هوش مي آيد و ماشين را با پولها مي برد، زن و شوهر جواني كه ساك را در جاده به محسن و آهي تحويل داده بودند ماشين آن ها را مي بينند و به مرد مشكوك مي شوند، آهي و محسن هم از راه مي رسند و با كمك هم بعد از يك تعقيب و گريز طولاني سارق را دستگير مي كنند و پول ها را هم به صاحبانش برمي گردانند.

خوش خیال 1371

مهدي با آرزوهاي دور و درازش، پس از مرگ همسرش، به همراه پسرش محمد در يك متل واقع در شمال زندگي مي كند. با عقب افتادن پرداخت اجاره، براي مهدي اخطاريه مي آيد. مهدي با برادر ثروتمندش علي كه همواره آرزو داشته محمد را به عنوان فرزند خود بزرگ كند، تماس مي گيرد. علي كمك به مهدي را مشروط به ازدواج مجدد مهدي و سپردن سرپرستي محمد به او اعلام مي كند. مهدي به آذر، خواهر دوستش معرفي مي شود كه او نيز زني مطلقه است. آذر و مهدي به سراغ ابراهيم، دوست فيلمساز مهدي مي روند و در فيلم حادثه اي او بازي مي كنند. پس از پايان فيلم، ابراهيم كه به مهدي در مورد نقشه هاي ساخت هتل و سينما جواب مثبت داده بود، زير قولش مي زند و مهدي سرخورده به محل اقامتش برمي گردد تا موافقتش را با رفتن محمد نزد علي اعلام كند، اما محمد كه به پدرش علاقه مند و مخالف اين كار است، دست مهدي و آذر را مي گيرد و خانواده جديدي تشكيل مي شود.

دوستان 1378

سيامك، كه چندين سال به دليل يك اختلاس با توطئه آقاي كبيري، زنداني شده بود، آزاد مي شود و مورد استقبال خواهرش بلور كه با دختر خردسالش مريم زندگي مي كند قرار مي گيرد. بلور به برادرش مي گويد كه مدتي پس از رفتن او به زندان، مورد آزار و اذيت همسرش اسكندر قرار گرفته و عاقبت او را طلاق داده است و در ضمن مي گويد كه اسكندر گردنبندي را كه برادرش به او داده بود برداشته است. سيامك به او قول مي دهد كه گردنبند را به او خواهد داد ولي در ابتدا خواهر و دخترش را در يك مهمانسرا اسكان مي دهد. حسن سياه، دوست سيامك، سويچ موتور سيكلتش را به سيامك ـ كه همه او را سيا مي نامند ـ مي دهد. سيامك همچنين دوست هم سلولي اش بهروز را كه به تازگي آزاده شده مي بيند. بهروز نيز به سيامك مي گويد كه او نيز پول هايش توسط يك شارلاتان به تاراج رفته است. آنها موفق مي شوند پول را از مرد شارلاتان بگيرند. بهروز به زودي شيفته بلور مي شود و آن دو در دفتر ازدواج عقد مي كنند. سيامك در يك نمايشگاه نقاشي در يك هتل با سارا، نقاش تابلوها آشنا مي شود و رابطه عشقي آنها شروع مي شود. در حالي كه آقاي جواهري پدر سارا از رابطه دخترش سخت ناراحت است و به سيامك اخطار مي دهد كه ديگر به سراغ دختر او نيايد. سيامك به سراغ آقاي كبيري مي رود و حق خود را طلب مي كند. كبيري به او قول مي دهد كه فرداي آن روز، حق سيامك را به او برگرداند، ولي در روز موعود با چندين ضربه كارد او را از پاي درمي آورد. سيامك خود را به ايستگاه قطار كه قرار بوده به اتفاق خواهرش با دخترش و بهروز به خرمشهر بروند مي رساند، سارا نيز خود را به آنها مي رساند. ولي سيامك در همان جا به دليل شدت جراحات مي ميرد.

دو عروس 1394

پونه همسرش اردلان را زير فشار قرار ميداد تا برايش ماشين خارجي بخرد ، اردلان که کارمند ساده اي بيش نيست استطاعت برآورده شدن چنين خواسته اي را ندارد و همين امر موجب مي شود تا زندگي آنها دستخوش حوادثي گرديده و تا آستانه جدائي پيش بروند.