تعطیلات، تکلیفات و تکلفات!
دومین باری که از کلاس اخراج شدم، مربوط به تکالیف عید بود (اولین بار به این یادداشت مربوط نبود!) بیست سال پیش از امروز، وقتی پایه دوم دبیرستان نظام قدیم بودم …
دومین باری که از کلاس اخراج شدم، مربوط به تکالیف عید بود (اولین بار به این یادداشت مربوط نبود!) بیست سال پیش از امروز، وقتی پایه دوم دبیرستان نظام قدیم بودم …
روزهای آخر سال شهر پر میشود از انواع بازارچهها و جشنوارههای فروش نوروزی، بازارچههایی که یکی از اهدافشان فروش محصول و رسیدن به سود مناسب در پایان سال است.
هربازار و بازارچه قواعدی دارد؛اصولی که اهالیاش باید از آن مطلع باشند و با آگاهی کامل وارد آن شوند. بازارچههای مدارس شاید مقیاس و معیارهای یک بازار واقعی را نداشته باشند، اما نیاز به چهارچوبهایی دارند تا دانشآموزان بتوانند بهمرور خود را به بازار واقعی نزدیک کنند.
آرتین و آبتین به سبب رفاقت دیرینه، همیشه در کلاس درس کنار هم مینشینند؛ اما اخیرا یک درخواست عجیب از آبتین شنیدم …
هر چه با آنها کلنجار میرفت، نمیتوانست لذت درس زبان را به دانشآموزان بچشاند. فیلم پخش میکرد، داستان کوتاه میآورد، تئاتر انگلیسی را با مشارکت خودشان اجرا میکرد اما کارگر نمیافتاد.
نه اینکه آدم ناحسابیای باشمها… نه. اتفاقا از وقتی به دنیا آمدم، عجیب حسابی بودم. نوزاد که بودم، سر وقت بیدار میشدم، لبخند ملیحی میزدم، چند جرعه شیر مینوشیدم، چند تا ماما، بابا میگفتم و بعد عین یک عاقله آدم میخوابیدم؛ اما تمام نقونوقها و آزارهایم ذخیره شده بود برای نوجوانی.
گاهی میایستم و به دانشآموزانم در حیاط مدرسه نگاه میکنم. سرشار و رها میدوند. درس میخوانند. درباره موضوعات مختلف صحبت میکنند.
تصور ما از مفاهیم انتزاعی بر اساس همان تعریفها در چارچوب منطق، از عام به خاص، فصلخورده و با مصداقهایی واضح و روشن شکل میگیرد؛ اما در دنیای بیرون از ذهن، مرزها آنقدر روشن و واضح نیستند و همیشه تعیین مصداق برای مفاهیم کار راحتی نیست.