مِهر حبیب
مامانبزرگم نورگیر شیشهای گوشه اتاقش را فرش کرده بود؛ با قالی اصل کرمانی بافتهشده در کارگاه بافندگی پدرش. پردههای توری کرمرنگی به آن آویزان کرده بود. سجادهاش را وسط آن پهن کرده و برای خودش محراب قشنگی درست کرده بود.
مامانبزرگم نورگیر شیشهای گوشه اتاقش را فرش کرده بود؛ با قالی اصل کرمانی بافتهشده در کارگاه بافندگی پدرش. پردههای توری کرمرنگی به آن آویزان کرده بود. سجادهاش را وسط آن پهن کرده و برای خودش محراب قشنگی درست کرده بود.
شیرین سینی طلایی را از کابینت بالایی برداشت. استکانهای کمرباریک و نعلبکیهای گلصورتی یادگار مادربزرگ را گوشه سینی چید. بشقاب رول دارچینیهای لیلیپزی که مسعود عاشقش بود را توی ظرف گذاشت و کنار استکانها جا داد.
هر وقت عباس آقا، روزنامه دست میگرفت، بساطش رها میشد. از لابهلای پرده توری مغازه نگاهش میکردم که چتر سایهبانش افتاد.
خانه آقا بابا و آنا ویلایی بود؛ نه از آن ویلاییها که بار تجملات و زرق و برقش بر بار صفا و صمیمیتش سنگینی کند. همینکه غیر آپارتمانی بود، اینطور میگفتیم.
پرتوهای حیاتبخش آفتاب، از لابهلای حصارهای آهنی پنجره، بر چشمانش بوسه میزنند و بی اختیار شکوفه امید بر لبانش جوانه میزند.
از در چوبی و بزرگ که وارد حرم میشدیم، تا مامان سلام بدهد، روی انگشتهای پا بلند میشدم تا جلو را بهتر ببینم. عاشق صحنهای بودم که بابا را با آن لباس مانتویی مشکی، زیر تابلوی «یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه» میدیدم.
دلم بیشتر لرزید. برای بچههایی که معلوم نیست چه حالی دارند. خیال مادرشان راچه کسی قرار است آرام کند؟ یعنی این شبها جایشان امن است. غذاشان گرم است و آبشان خنک؟ ظهور نزدیک است.
تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۵/۲۲ ساعت ۱۹:۲۷لیگ برتر قرار است با ۱۸ تیم و ۱۸ نیمکت متفاوت شروع شود؛ ۱۸ مربی که بعضیهایشان برای اولین بار از ابتدای فصل تیمی را در اختیار گرفتهاند، بعضیها برای بازگشت آمدهاند، بعضیها جام دیدهاند و…