مچ شوهرم را با دو زن در خانه همسایه گرفتم/ زن همسایه مطلقه بود!
تمام بدبختی هایم از یک نگاه لعنتی شروع شد و کارم به جایی رسیده که خجالت می کشم سرم را بالا بگیرم و به چشمان اطرافیانم نگاه کنم.
تمام بدبختی هایم از یک نگاه لعنتی شروع شد و کارم به جایی رسیده که خجالت می کشم سرم را بالا بگیرم و به چشمان اطرافیانم نگاه کنم.
رفت و آمد خانواده عمویم به خانه ما با اظهار لطف و علاقه ناگهانی آن ها مشکوک به نظر می رسید. اما من سرگرم درس و مدرسه ام بودم و اصلا فکرش را هم نمی کردم یک روز بعدازظهر زمان برگشت از مدرسه، مادرم با عجله مرا به آرایشگاه ببرد و بدون هیچ گفت وگویی لباس سفید عروسی به تن کنم و پای سفره عقد بنشینم.
آتش به زندگی ام افتاده است و نمی دانم چرا به چنین سرنوشت شومی گرفتار شدم. از روزی که همسرم فوت کرد مشکلات زندگی ام یکی پس از دیگری شروع شد.
بعداز ظهر 29 آذر مأموران کلانتری 115 رازی در تماس با بازپرس کشیک قتل پایتخت از مرگ زن جوانی بر اثر مسمومیت با قرص برنج در یکی از بیمارستانها خبر دادند.
آخرین فرزند خانواده بودم و هیچ وقت نمی توانستم با پدر و مادر پیرم ارتباط نزدیکی داشته باشم احساس می کردم آن ها مرا درک نمی کنند. اگرچه خیلی احساس تنهایی می کردم و با آن ها به میهمانی های خانوادگی هم نمی رفتم ولی پدر و مادرم هرچه می خواستم برایم فراهم می کردند.
رابطه پنهانی مرد متاهل با خدمتکار خانه اش جنایت خونینی را رقم زد.
حرکات و رفتار شک برانگیزی داشت، این اواخر کمتر در خانه صحبت می کرد تا حرصم را دربیاورد. وقتی او را مخفیانه زیر نظر گرفتم فهمیدم با مردی غریبه سر و سر دارد.
سرش را آرام بلند کرد و همانطور که دستانش میلرزید قطره اشکی از گوشه چشمانش روی برگه احضاریه افتاد و نفس عمیقی کشید گفت: آقای قاضی تمامش کنید! من تحمل زندگی کردن با مردی که فکر و ذهنش پیش دختر دیگهای باشه را ندارم!