12 بهمن 1398 – 07:05
سرش را آرام بلند کرد و همانطور که دستانش میلرزید قطره اشکی از گوشه چشمانش روی برگه احضاریه افتاد و نفس عمیقی کشید گفت: آقای قاضی تمامش کنید! من تحمل زندگی کردن با مردی که فکر و ذهنش پیش دختر دیگهای باشه را ندارم!

به گزارش سیتنا، این جملهها مهر پایانی بود بر زندگی یکساله ارمغان و بابک که هیچگاه عشق را تجربه نکردند و در کمتر از 365 روز به نقطهای رسیدند که تنها راه نجات را فاصله دائمی از یکدیگر میدانستند.
جلسه دادگاه این زوج در یکی از روزهای زمستانی برگزار شد روزی سرد همانند رابطه ارمغان و بابک.
ماجرای وصال این زوج به یکسال و اندی پیش برمی گشت زمانی که پدر بابک و ارمغان در یک میهمانی خانوادگی تشخیص دادند که باید دوستی و ارتباطشان را با ازدواج فرزندان ارشدشان بیشتر کنند. این تصمیم آنقدر برایشان حیاتی بود که حتی زندگی و آرامش فرزندانشان در آن معنایی پیدا نمیکرد.
فرزندانی که از کودکی آموخته بودند غیر ااشینی برایم خریده بود و فکر میکردم اگر به تصمیمش احترام نگذارم آن را از من میگیرد و جلوی دوستانم سرافکنده میشم.
ارمغان که اشکهایش به آرامی از گوشه چشمانش جاری میشد، به یکباره بغضش ترکید و با صدای بلند گفت: یکسال و 3 ماه است با مردی زندگی میکنم که جسمش پیش من و روح و ذهنش جای دیگه اس. او اگه میخواست به من و زندگیمان فکر کنه کار ما بعد از این مدت کوتاه به دادگاه نمیکشید. بابک یک خائن است هم به من هم به خودش. او با صداقت وارد زندگیم نشد حتی به آن دختر هم خیانت کرد و او را تمام این مدت منتظر گذاشته تا از من جدا بشه و با هم ازدواج کنند.
بابک گفت: آقای قاضی در طول این 15 ماه خیلی تلاش کردم تا بیتا را فراموش کنم اما نشد.
در همین لحظه ارمغان پس از چند سرفه گلویش را صاف کرد و گفت: آقای قاضی تمومش کنید! من تحمل زندگی کردن با مردی که فکر و ذهنش پیش دختر دیگهای باشد را ندارم!
انتهای پیام
