تا به حال در زندگیام بارانی به این شدت که در بیرون فرودگاه بن گوریون دیدم ندیده بودم. بارانش جوری بود که اصلا چتر جلویش جواب نمی داد چونکه هر قطره اش عین سوزن، هر مانعی را سوراخ می کرد. دنبال یک جایی در بیرون فرودگاه می گشتیم که تا «یاکوف» ماشینش را از پارکینگ بیاورد، از باران در امان باشیم. بعد از چند لحظه فهمیدیم که بین آدمهای امنیتی اسرائیلی ایستاده ایم. یکی شان شروع کرد با عربی شکسته سؤال کردن.