لباس شخصیها
«لباس شخصیها» خاطرات حاج قاسم صادقی به قلم جواد کلاته عربی از دوران حضور در گروه شبه نظامی فدائیان اسلام است که از سوی نشر ۲۷ بعثت به چاپ رسیده است.
«لباس شخصیها» خاطرات حاج قاسم صادقی به قلم جواد کلاته عربی از دوران حضور در گروه شبه نظامی فدائیان اسلام است که از سوی نشر ۲۷ بعثت به چاپ رسیده است.
روزها بعد از نماز صبح برنامههای آموزشی شروع میشد. ما قبل از آن بیدار میشدیم و سحری میخوردیم. هم خوابمان کم بود و هم روزه گرفتن باعث شده بود واقعاً ضعیف شویم. یادم است یکی از بچهها ظهر موقع آموزش باز و بسته کردن اسلحه یک دفعه از حــــال رفت
حاجی از سال ۹۱ مدیر کاروان زیارتی بود و خدمتگزار زوار. از بس به این کار علاقه داشت، خدا هم بهش توفیق میداد. در یکی از سفرها به عنوان زائر همراهش بودم. زیارت دوره در نجف اشرف یک روز کامل وقت میگیرد. اعمال مسجد سهله و کوفه مفصل است و خیلیها ممکن است، خسته شوند.
وقتی به محمد رسیدیم شهید همدانی با ناراحتی به او گفت چرا مرخصی نمیروی؟ مادرت نگران است و خدا را خوش نمیآید آن بنده خدا چشم انتظار بماند. محمد گفت اینجا نقطه حساسی است و من عبور و مرور دشمن و عقبههایشان را تحت نظر دارم، نمیتوانم چنین پست حساسی را ترک کنم و به دلایل شخصی به مرخصی بروم
به اسیر عراقی گفتیم با بلندگو به نیروهای عراقی که در تپه ایثار ۲ بودند، بگوید تسلیم شوند. او به عربی میگفت، ولی ما نمیدانستیم چه میگوید. هرچه گفت عراقیها تسلیم نشدند. بلندگو را گرفتم، خودم چند کلمه عربی گفتم. ایها العراقیون! تسلیم نفسک، تسلیم نفسک.
حالا با چه رویی به خانه برمیگشتم؟ میرفتم و میگفتم ظرف یک روز مجروح شدم و برگشتم! وقتی به خانه رفتم و پدرم در را به رویم باز کرد، با بینی شکسته و سری که از خجالت کج شده بود گفتم نرسیده به جبهه جانباز شدم. پدرم زد زیر خنده و تا مدتی ماجرای جبهه یکروزه مرا برای همه تعریف میکرد
من آنموقع ۱۷ سال داشتم و دوستم که پدرش با رفتن او به جبهه مخالف بود، ۱۸ سال داشت. دوستم اگر درسش را تمام میکرد باید به خدمت سربازی میرفت؛ لذا به پدرش گفته بود، اگر اجازه ندهی به صورت بسیجی به جبهه بروم، مجبور میشوی با خدمت سربازیام موافقت کنی
صبح روز هجدهم مرداد ۱۳۶۲، اعزام نیروهای بسیجی به جبهه، از واحد اعزام نیروی سپاه تهران در محل لانه جاسوسی سابق امریکا انجام میشد. آن روز خیابان طالقانی پر از نیروهای بسیجی بود. پرچمهای رنگارنگ که از پنجره اتوبوسهای دو طبقه لیلاند بیرون آمده بودند، به آن خیابان شیکوپیک جلوه دیگری داده بود.