برچسب حسین خانی بیک

مفسدین 1359

چند مرد و زن از جمله يك افسر عالي رتبه ي ارتش، يك زن نزول خوار و يك قاچاقچي مواد مخدر، كه قبل از انقلاب عليه مردم فعاليت داشتند، ناخداي لنجي را تطميع مي كنند تا آنها را از مرز آبي عبور دهد. جواني نيز همراه مسافران است كه به قصد يافتن كار به آن سوي آب مي رود. او در طول راه به دختر افسر علاقه مند مي شود. ناخداي لنج آنها را در جزيره اي متروك پياده مي كند. با بالا آمدن آب آنها كه خود رابا مرگ روبرو مي بينند، با تلاش زياد، به لنج باز مي گردند و با ناخدا و كارگران مقابله مي كنند. با شروع درگيري گروهي از دو طرف جان مي بازند. دختر افسر و كارگر جوان تنها افرادي هستند كه پس از دربدري به كشور باز مي گردند.

سرباز اسلام 1359

يك مبارز مسلمان در درگيري با مأمورين امنيتي مجروح مي شود. خواهرش او را از چنگ مأمورين مي رهاند و به خانه اي پناهنده مي شود، كه پسر يك مقام عالي رتبه ي ساواك، كه غير مسلمان است، به اين خانه رفت و آمد دارد. پسر جوان به دختر دل مي بازد، اما پدرش، مأمور ساواك، كه مخالف ازدواج آن هاست اسباب دردسر خواهر و برادر مبارز را فراهم مي كند. در نتيجه برخوردهاي خواهر و برادر پسر تحت تأثير قرار مي گيرد و به دين اسلام مي گرود و با دختر ازدواج مي كند. چندي بعد او و برادر دختر در درگيري با مأمورين امنيتي كشته مي شود.

دست شیطان 1360

بعد از ماجراي طبس و عدم توفيق نظامي امريكا براي نجات گروگان هاي سفارت خانه، جاسوسي به عنوان عكاس وارد پايتخت مي شود تا محل اسكان گروگان ها را، كه به شهرهاي اطراف پايتخت منتقل شده اند، شناسايي و به «سازمان سيا» گزارش كند. گروهي از مأموران امنيتي رد جاسوسي را مي گيرند و او را تحت تعقيب و مراقبت قرار مي دهند. مأموران به بخشي از اسناد و مدارك جاسوسي دشمن دست مي يابند. يكي از مدارك اسلايدي است كه روي آن نوشته شده است: «زمان پيروزي» و زير آن سه نقطه سفيد وجود دارد كه اتصال آنها حرف 7 را تشكيل مي دهد. بررسي اسلايد مأموران را به اين نتيجه مي رساند كه آن سه نقطه اماكني هستند كه جاسوس بايد در آنها عمليات خرابكارانه انجام بدهد. تعقيب و گريز ادامه مي يابد و جاسوس، كه تعدادي از مأموران را از پا درآورده است، قبل از عبور از مرز كشته مي شود.

راه دوم 1363

زن و شوهري به نام هاي سعيد و پروانه كه با يگديگر اختلاف دارند پس از طلاق به فكر تجديد زندگي مشترك شان مي افتند؛ اما در يك سانحه اتومبيل زخمي مي شوند. كوشش پزشكان براي درمان زن بي اثر مي ماند. مرد نيز پاهاي خود را از دست مي دهد و پيرامون علت ماجرايي كه بر او و همسرش گذشته به فكر فرو مي رود.

پرستار شب 1366

وظيفه پرستاري از رزمنده اي زخمي به زن جوان مسيحي به نام ماري سپرده مي شود.پرستار احساس مي كند كه چهره مجروح برايش آشنا است.در طول مدتي كه وظيفه پرستاري از مجروح را به عهده دارد درصدد است تا به راز اين آشنايي پي ببرد. ماري با خواندن نامه هايي كه همراه رزمنده نزديكي بيشتري به او احساس مي كند. سير و سلوك در عوالم روحي ماري را به درك تازه اي از زندگي مي كشاند. جوان رزمنده فوت مي كند. ماري در مي يابد كه جوان حامل پيغام يكي از آشنايان او بوده كه در جبهه كشته شده است.

خانه ای مثل شهر 1366

در شبي زمستاني خانواده سيدحمزه كه در حومه شهر آمل زندگي مي كنند، صداي تيراندازي مي شنوند. روز بعد پدر به شهر مي رود و متوجه مي شود كه يك گروه سياسي مسلح از جنگل به شهر هجوم آورده و پس از مقاومت نيروهاي مسلح و مردم متفرق شده اند. جواد پسر بزرگ خانواده نيز در درگيري زخمي شده است. پس از بازگشت به خانه سيدحمزه با تعدادي افراد مهاجم روبرو مي شود. آنها از او راهي براي نجات مي جويند. سيدحمزه افراد مهاجم را به منطقه اي برفي مي كشاند و پس از ماجراهايي آنها را خلع سلاح مي كند.

سفیر 1361

قيس ابن مسهر، نمايندة امام، با نامه اي براي سليمان خزاعي به طرف كوفه مي رود. در راه به دست راهداران ابن زياد، والي كوفه، دستگير و به زندان افكنده مي شود. قيس پيش از دستگيري نامه را از بين مي برد و در زندان زندانيان را بر ضد زندانبان ها مي شوراند. حسين ابن نمير، فرمانده راهداران، قيس را به زندان ابن زياد در كوفه، منتقل مي كند. ابن زياد به پيشنهاد مشاورش، خالد، از قيس مي خواهد كه در مسجد سخنراني كند و به دروغ به مردم بگويد كه امام قصد بيعت با يزيد را دارد. قيس مي پذيرد، اما در روز موعود عليه يزيد سخنراني مي كند. ابن زياد، كه به خشم آمده، او را از فراز ارك به زير مي اندازد.

بازگشت قهرمان 1369

پدري مطلع مي شود كه فرزندش را در كردستان به اسارت گرفته اند و براي آزاد كردن او مبلغي باج مي خواهند. او با همكاري اعضاي خانواده و بستگان مبلغ موردنظر را تهيه مي كند و با تلاش و زحمت خود را به محل قرار مي رساند. اما به جاي فرزند، جواني را كه همنام و همرزم فرزند او است تحويلش مي دهند. جوان به پيرمرد اطلاع مي دهد كه شاهد بوده است فرزندش را به بيابان برده اند تا تيرباران كنند. پيرمرد وقتي به خانه مي رسد فرزندش را ملاقات مي كند كه قبل از تيرباران گريخته است.