برچسب حسین خانی بیک

شاخه های بید 1367

حدوداً يك قرن پيش است. خالومراد كه رعيت با تجربه و كاردان و عاقلي است، با كمك چهار پسر جوانش كه هر يك در حرفه اي ماهر و استادند زندگي خوب و روبه راهي دارد. خان به مال و املاك او طمع مي كند با دسيسه چيني مجبورش مي كند با خانواده اش از آن ولايت فرار كند و در يك روستاي ديگر كه آنجا آشناياني دارند، ماندگار مي شوند. بزودي كار و بارشان مي گيرد و مجدداً وضعشان خوب مي شود و بار ديگر خان اين ولايت طمع مي كند كه مال و املاكشان را از دستشان بستاند. اما پسر بزرگ خالو پيشنهاد تازه اي دارد.

عبور از غبار 1368

معلمي با همسر و فرزندش در يكي از روستاهاي حومه ي تهران زندگي مي كند. او به سختي موفق مي شود خانه اي در بلندي تپه اي بسازد اما به زودي متوجه مي شود كه همسرش از بيماري كليه رنج مي برد و درشرف مرگ است. تمام اقدامات او، به دليل وضع نامساعد مالي،‌ براي همسر بيمارش بي نتيجه مي ماند تا اين كه مادر يكي از شاگردانش كه به نظر مي رسد دانش آموز بي انضباطي است بدون اطلاع معلم به بيمارستان مي رود و يكي از كليه هايش را به همسر معلم اهدا مي كند.

زنگ اول 1363

نوجوان شانزده ساله اي به نام علي پس از آن كه پدر، مادر و خواهرش را در حملة موشكي عراق از دست مي دهد قصد دارد به جبهه برود تا از سربازان دشمن انتقام بگيرد. دكتر حكمتي كه در بيمارستان به مداواي مجروحان مشغول است، مي كوشد علي را از تصميمش باز دارد. كوشش هاي علي براي رسيدن به خط مقدم با مانع رو به رو مي شود. عاقبت علي پس از آشنايي با يك گروهبان به نام نادريان عازم جبهه شده و همراه گروهبان در يك مأموريت پيام رساني شركت مي كند. علي كبوترش را همراه خود به جبهه آورده است. گروهبان در درگيري كشته مي شود و علي به هيجان مي آيد و كبوتر را آزاد مي كند و با پرچمي در دست بر روي خاك ريز شعار «الله اكبر» سر مي دهد.

حرفه ای 1375

سرگرد تيموري از طرف تيمسار براي كشتن يك سرهنگ نيروي كماندو بدليل سركوب نكردن مخالفان رژيم در شهر قم، مأمور مي شود. سرگرد تيموري بعد از به قتل رساندن سرهنگ دستگير شده و در يك بازداشتگاه با حاج هاشم قمي كه از مبارزين و مخالفين رژيم است هم سلول مي شود، تيمسار در يك ملاقات از تيموري مي خواهد كه خود را يك مبارز معرفي كند تا حاج هاشم قمي به او اعتماد كند. سرگرد تيموري و حاج هاشم قمي در راه انتقال به زندان ديگري فرار مي كنند اما طبق نقشه ي تيمسار حاج هاشم كشته مي شود و تيموري به عنوان نفوذي با دوستان حاج هاشم ارتباط برقرار مي كند، اما مبارزين به تيموري ثابت مي كنند كه متوجه نفوذي بودن او شده اند. از طرفي تيمسار، سرهنگ مهدوي دوست صميمي تيموري را مجبور مي كند تا مأموريت به قتل رساندن سرگرد تيموري را بپذيرد چرا كه تيمسار قصد دارد كشته شدن تيموري را به نفع خود و از مشكلات و تسويه حساب هاي داخلي نيروهاي مذهبي و مخالفان رژيم اعلام كند. سرگرد تيموري از مأموريت مهدوي آگاه مي شود و بعد از كشتن او به سراغ تيمسار مي رود و او را هم به قتل مي رساند و زماني كه قصد فرار با خانواده خود را دارد بوسيله عوامل رژيم كشته مي شود.