برچسب حادثه تروریستی کرمان

روزی که ملبس به رخت شهادت شد

شاخصه‌های اخلاقی و خلقیات معنوی شهید از زبان رفیق و دوست صمیمی‌اش آقای سجادی‌نیا شنیدنی بود: علیرضا بسیار اهل ادب بود و هیچ وقت درکلامش به کسی بی‌ادبی نمی‌کرد. علاوه بر این، بر نماز اول وقت و قرائت هر روز قرآن خیلی تأکید داشت. بسیار روی رعایت احکام دینی حساس بود. یک بار در بوفه حوزه نشسته بودیم که یک نفر از بچه‌ها حرفی را زد که باعث ناراحتی علیرضا شد. او همان لحظه شروع به خواندن قرآن با صوت زیبا کرد. فضا عوض شد و همه آن حرف را از یاد بردند. اگر جایی می‌دید کسی در حال غیبت کردن است، سریع بلند می‌شد و می‌رفت. او تمام سال‌های درسی حوزه را در کرمان سپری کرد و امسال سال آخرش بود. علیرضا در حوزه علمیه قم هم پذیرفته شده بود، اما به خاطر مادرش به قم نرفت.

رفتند در مسیر حاج قاسمی شدن 

واگویه‌های عبدالرضا اکبری از اهل خانه‌اش که همگی به شهادت رسیده‌اند، اینگونه آغاز می‌شود: من متولد ۱۳۵۹ هستم. من با دختر عمه‌ام شهیده نجمه کدخدا همت‌آبادی ازدواج کردم و خداوند دو نعمت بزرگ به من عطا کرد؛ دو دختر بهشتی فاطمه و فائزه. فاطمه متولد ۴ تیر ۱۳۸۵ و فائزه متولد ۲۰ دی ۱۳۸۷ بود. 

خوبی‌هایی که مرا می‌ترساند او را لایق شهادت کرد 

تا ساعت سه بعدازظهر از محمد بی‌خبر بودم تا اینکه خودش با من تماس گرفت و گفت یک انفجاری اتفاق افتاده است. من جلوی تلویزیون بودم. شبکه خبر را روشن کردم و در همین حین به محمد گفتم: «محمد جان تو را به خدا مراقب خودت باش!» بعد از او خداحافظی کردم. همینطور مشغول نگاه کردن به تلویزیون بودم که صدای انفجار دوم را شنیدم. خیلی سریع خبر انفجار دوم زیرنویس شبکه خبر شد. همه وجودم پر شد از نگرانی. با محمد تماس گرفتم، اما شماره او در دسترس نبود

خودش با ما تماس گرفت و خبرمجروحیتش را داد

چندی قبل از شهادتش به من گفت: گاهی که حوادث (تروریستی) اتفاق می‌افتد، خدا تعیین می‌کند چه کسی شهید شود! یا چه کسی بماند که به مرگ طبیعی به خدا ملحق شود. این روز‌ها که با خودم فکر می‌کنم می‌گویم او می‌دانست که شهید می‌شود

جای پدر بودن سخت‌ترین کار دنیاست

نمی‌دانم باید از پدرم چه نکاتی را برای شما بگویم که حق مطلب در مورد او رعایت شود. راستش خودم را برای این سوالات آماده نکرده‌ام. اما پدر به خنده‌ها و شادابی‌اش معروف بود. دلتنگی این روز‌های من برای پدری است که خیلی حواسش به من بود.

حسرت شهادت داشت  و به آرزویش رسید

رفتم سمت پیکرش. روی او را باز کردم و خواهرم سمانه را دیدم که در خون خودش غلطیده بود. خواهرم را دیدم که با شهادت به دیدار خدا رفت. همان شهادتی که همیشه با حسرت از آن یاد می‌کرد و ما با شوخی از کنارش می‌گذشتیم. من به پیکر خواهرشهیدم سلام کردم، اما او برای اولین بار جواب من را نداد.

شهادت در اولین روز خادمی

دامادمان از کنار بستر خواهرم با ما تماس گرفت و گفت امروز اولین روز خادمی فاطمه در حرم امام رضاست. ان‌شاءالله فاطمه خوب می‌شود و لباس خادمی را به تن می‌کند. اگر امکان دارد کسی را به جای فاطمه برای تحویل گرفتن شیفت خادمی‌اش به حرم بفرستید تا به جای فاطمه خدمت کند. هماهنگ کردیم و یک نفر به جای فاطمه سر پست رفت. فاطمه در حین خدمت نیابتی‌اش به شهادت رسید

«آباجی» آن روز  آرام و قرار نداشت

من و پسرش بین شهدا را می‌گشتیم. آن یکی کنار دیوار شاید او باشد، خودم را به کنارش می‌رساندم، پارچه رویش را کنار می‌زدم، اما خواهرم نبود. دوان دوان خودم را کنار شهید دیگر می‌رساندم. روی او را باز می‌کردم، خواهرم نبود. نمی‌خواستم وقتی پارچه‌ها را کنار می‌زنم، چهره خونین خواهر را ببینم. خدا خدا می‌کردم که او شهید نشده باشد. ششمین یا هفتمین بود، پارچه را که کنار زدم آباجی اشرف را دیدم