حسرت شهادت داشت  و به آرزویش رسید

رفتم سمت پیکرش. روی او را باز کردم و خواهرم سمانه را دیدم که در خون خودش غلطیده بود. خواهرم را دیدم که با شهادت به دیدار خدا رفت. همان شهادتی که همیشه با حسرت از آن یاد می‌کرد و ما با شوخی از کنارش می‌گذشتیم. من به پیکر خواهرشهیدم سلام کردم، اما او برای اولین بار جواب من را نداد.

رفتم سمت پیکرش. روی او را باز کردم و خواهرم سمانه را دیدم که در خون خودش غلطیده بود. خواهرم را دیدم که با شهادت به دیدار خدا رفت. همان شهادتی که همیشه با حسرت از آن یاد می‌کرد و ما با شوخی از کنارش می‌گذشتیم. من به پیکر خواهرشهیدم سلام کردم، اما او برای اولین بار جواب من را نداد.

جوان آنلاین: برادر هم که باشی، پای شهادت خواهرت که در میان باشد، روایت‌ها، شانه‌هایت را می‌لرزانند و صدایت را بغض‌آلود می‌کنند. لحظاتی که برادرانه‌هایش را از شهید‌ه سمانه رجائی‌نژاد روایت می‌کند، نه تنها برای او، برای ما هم که شنونده هستیم، سخت می‌گذرد. او با هر جمله‌اش اشک می‌ریزد و لاجرم لحظاتی را به سکوت می‌گذرانیم. حالا دلش می‌سوزد وقتی یاد آن حرف‌ها و شوخی‌های برادر خواهری‌شان درمورد شهادت می‌افتد. «به شوخی به سمانه می‌گفتم: اینقدر گلزار نرو. من نمی‌خواهم برادر شهید شوم. نمی‌خواهم در گلزار شهید شوی! اما او که حسرت شهادت را می‌خورد. می‌گفت: برایم دعای شهادت کن.» علی رجائی‌نژاد، تا روز ۱۳ دی ماه ۱۴۰۲، حرف‌های خواهرش را در مورد شهادت جدی نگرفت. اما وقتی پیکر غرق به خون خواهر را در سردخانه دید و سلامش بی‌علیک ماند، باور کرد که او لایق شهادت بود. به فرموده حاج قاسم: تا شهید نباشی، شهید نمی‌شوی… او از سمانه و مظلومیتش برای ما روایت کرد، از بسیجی پای کاری که خودش مشکل مالی داشت، اما به فکر محرومین و نیازمندان بود و برایشان کمک‌های مردمی، خوراک و پوشاک جمع‌آوری می‌کرد. او از دو دختر شهیده هم گفت. از آنیما لشکری یک ساله و بارانا هفت ساله که حالا باید بدون مادر بزرگ شوند. آنچه در پی می‌آید روایت ما از سمانه رجائی‌نژاد، از شهدای حادثه تروریستی کرمان است، از زبان برادرش علی رجائی‌نژادو خواهرش بنت‌الهدی رجائی‌نژاد. 

دو یادگار شهید: آنیما و بارانا
علی رجائی‌نژاد به دو یادگار خواهر شهیدش اشاره می‌کند و می‌گوید: «ما اهل کرمان هستیم. سمانه فرزند پنجم خانواده ۹ نفره ما بود. او بسیار آرام و مظلوم بود. بسیار تودار و کم حرف. درونگرا بود و کاری به کار کسی نداشت. آزارش به هیچ‌کس نرسید. او در زمان شهادت ۳۷ سال داشت. متأهل بود و دو فرزند دختر از او به یادگار مانده است. آنیما لشکری یک ساله و بارانا هفت ساله. بعد از شهادت سمانه ما ماندیم و بیقراری‌های دخترکان زیبای او که فقط خدا می‌داند چطور روز‌ها را به شب و شب‌ها را به صبح رساندیم.»

آرامش گلزار شهدا
برادر شهیده، از آرزوی شهادت خواهرش که همیشه باشوخی‌های او به پایان می‌رسید و رنگ جدی به خود نمی‌گرفت روایت می‌کند و می‌گوید: «نمی‌دانم این ارادت به شهدا که در وجود خواهرم بود را چگونه برای شما توصیف کنم. همیشه آخر هفته و در مراسم‌ها و مناسبت‌های مذهبی خودش را به گلزار شهدا می‌رساند. هفته قبل از شهادتش او همراه با خانواده سفری به بندرعباس داشت. به مادرم گفته بود: حیف شد که نتوانستم بروم و به شهدا سر بزنم. مادر به او گفته بود: اشکال ندارد روز‌های آینده به مزار شهدا برو. او پاسخ داده بود: راستش را بخواهید، نمی‌دانم چه جاذبه‌ای در خاک شهداست که وقتی بر مزارشان می‌روم آرامش می‌گیرم. 
سمانه همه زندگی‌اش را با شهدا و یاد آن‌ها گره زده بود. اگر قرار بود به تفریح برود هم بار و بنه جمع می‌کرد و در کنار گلزار شهدا و در آن فضا همراه با خانواده لحظاتش را می‌گذراند.»

من کجا و شهادت کجا!
برادر شهیده در ادامه به خاطره‌ای از او اشاره می‌کند: «منزل سمانه و دو خواهر دیگرم نزدیک خانه من است، برای همین آن‌ها زیاد به خانه ما رفت و آمد می‌کردند. گاهی خواهر برادری دور هم جمع می‌شدیم. 
یک پنج شنبه همسرم آش پخته بود و خواهر‌ها هم به خانه ما آمده بودند. دور هم نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم. سمانه رو به ما کرد و گفت امروز پنج شنبه است و می‌خواهم به گلزار شهدا بروم. من به شوخی به سمانه گفتم: اینقدر گلزار نرو. من نمی‌خواهم برادر شهید شوم. نمی‌خواهیم در گلزار شهید شوی! خواهرم هم به شوخی حرف من را ادامه داد و گفت: نمی‌خواهم کسی مرا خواهرشهید صدا کند! اما سمانه خیلی جدی به ما گفت: شما دعا کنید برای شهادت من، شاید من شهید شوم. این جمله را بار‌ها به ما گفته بود. گاهی هم می‌گفت: من شهید شوم شهدا کجا بروند؟! من کجا و شهادت کجا! من نمی‌دانم او چیزی می‌دانست یا خیر، اما چند بار از شهادت برای ما صحبت کرد. اما نتوانستیم درک کنیم.»

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *