برچسب جنگ 12 روزه

جنگ ۱۲ روزه چگونه معادلات امنیتی ایران را تغییر داد

سحرگاه ۲۳ خرداد، رژیم صهیونیستی تصور می‌کرد با ترور فرماندهان ارشد و دانشمندان هسته‌ای، جمهوری اسلامی را در برابر یک شوک راهبردی قرار داده است. یک سال بعد، اما مرور نتایج جنگ ۱۲ روزه نشان می‌دهد این نبرد، برخلاف محاسبات اولیه دشمن، به نقطه‌ای برای بازتعریف بخشی از معادلات امنیتی و بازدارندگی ایران تبدیل شد.

جنگ ۱۲ روزه اثبات کرد وقتی پای ایران در میان باشد، ما یک ملت و یک قلب تپنده‌ایم/ دولت در سخت‌ترین شرایط نیز لحظه‌ای از پیگیری مشکلات مردم غفلت نکرد

رئیس‌جمهور گفت: جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، بار دیگر اثبات کرد که فراتر از هر سلیقه و دیدگاهی، وقتی پای ایران عزیز در میان باشد، ما یک ملت، یک مشت گره‌کرده و یک قلب تپنده‌ایم.

ببینید/ تصاویری از سپهبد شهید محمد باقری در جمع خانواده

سپهبد محمد باقری رئیس ستادکل نیرو‌های مسلح، سال گذشته و در روز اول جنگ ۱۲ روزه در حمله رژیم تروریست، کودک‌کش و نامشروح صهیونیستی به همراه دخترش، پس از عمری مجاهدت در مسیر انقلاب اسلامی به درجه رفیع و مقدس شهادت نائل آمد.

فرمانده کل ارتش: دشمن فهمید که باید به ملت ایران احترام بگذارد

فرمانده کل ارتش گفت: شهادت رهبر انقلاب و فرماندهان ما، بسیار تلخ و سخت بود ولی دشمن به خوبی فهمید که درخت انقلاب و رابطه ملت با نظام، بسیار محکم‌تر از تصورات آنهاست و دشمن باید به ملت ایران، اعتقادات آنان و نظام جمهوری اسلامی احترام بگذارد.

من برای شهادت می‌روم

یکی از ویژگی‌های مهم شهید این بود که هیچ‌وقت دوست نداشت ما بیکار باشیم. ایشان فردی خستگی‌ناپذیر بود و در کنار کار‌های سخت نظامی، همیشه به دنبال یادگیری و آموزش در زمینه‌های مختلف بود

دست در دست کودکی ۵‌ساله آسمانی شد

حمید در خانه و خانواده، در جمع دوستان و اقوام، همیشه با مهربانی و محبت رفتار می‌کرد. روحیه محبت آمیز و نگاه عاشقانه‌اش به زندگی برای همه اطرافیان روشن بود. برایش فرقی نداشت، دوست یا غریبه، بدون هیچ چشم داشتی کمک می‌کرد و مهربان بود. این یکی از خصلت‌های باارزش بود و همین بهانه شهادتش شد

همه امور خیر را به اسم مادرش انجام می‌داد

آثار جراحات روی چهره حمید پیدا بود. گوشش شکسته بود، صورتش بر اثر اصابت ساچمه‌های پهپاد سوراخ و زخمی شده بود. با این حال، با وجود تورم صورتش، مطمئن شدیم خودش است. مادرش هم وقتی چهره‌اش را دید، آرام شد و پذیرفت فرزندمان شهید شده است؛ بعد‌ها هم می‌گفت: «من تا آن لحظه آرام نبودم، فقط وقتی چهره‌اش را دیدم، آرام گرفتم.»