برچسب جنگ تحمیلی

شهدا مثل یک نگین روی انگشتر خانواده می‌درخشند

این بچه‌ها از ابتدا انگار طور دیگری بودند. خاص بودند. مثل یک نگین روی انگشتر خانواده‌ها می‌درخشیدند. خانواده‌ها‌یشان می‌گویند شهادت‌شان برایمان قوت قلب شده است. یک زندگی جدید و تازه‌ای برای ما رقم خورده است. حضورشان را همواره حس می‌کنیم

‌می‌گفت پدرم به عشق سادات  فامیلی‌ا‌ش را موسوی کرد

عبدالخان نام روستایی در دهستان سید عباس (اطراف اهواز) است و می‌دانستم که شهید اصالتاً اهل همان منطقه است. البته در خرمشهر زاده و بزرگ شده بود، بنابراین نام فامیل شان ابتدا عبدالخانی بود که گویا پدر شهید تصمیم می‌گیرد نام فامیل «موسوی» را برای خودشان انتخاب کند

بابا در روستا مدرسه و در جبهه سنگر می‌ساخت

پدرم وقتی به جبهه رفت پیگیر اخبار بودیم. آن زمان ساعت هفت شب اسامی شهدا اعلام می‌شد. پدرم را ربیع صدا می‌زدند. من فکر می‌کردم اسم پدرم ربیع است نمی‌دانستم اسم شناسنامه‌ای‌اش علیرضاست. آذر سال ۶۰ وقتی خبر شهادت پدرم از رادیو اعلام شد، مادرم شروع به شیون و زاری کرد

جوانان اهواز زنده‌اند

کتاب «خونین شهر تا خرمشهر» سه فصل دارد: فصل اول «از اشغال تا آزادسازی» است که به آغاز جنگ و اشغال خرمشهر می‌پردازد و ضمن شرح مقاومت مردم خرمشهر در محور‌های مختلف جبهه و داخل شهر و چگونگی هجوم دشمن و مسیر حرکت نیرو‌های دشمن به بررسی وضعیت داخلی عراق می‌پردازد

دیگر برای من نبود، برای خدا شده بود!

منصور خودش برای خواستگاری نمی‌آمد، چون مدام در جبهه بود. خانواده و آشنایان را می‌فرستاد. در نتیجه، شهید جهان آرا که فرمانده‌اش بود گفته بود تنها راه این است که خودت بروی تا خانواده دختر تو را ببینند. همه می‌گفتند صبر کنید جنگ تمام بشود بعد. اما ایشان اصرار داشت زودتر ازدواج کنیم

سپیده صبح با دیدن تصویر حسن برای مادرم زیباتر می‌شود

ترکش به چشم برادر بزرگ‌ترمان خورده و چشمش کامل تخلیه شده بود. داداش حسن اصلاً این واقعه را نتوانست تحمل کند. بار‌ها به زبان آورد که من هم می‌خواهم اسلحه برادرم را بردارم. هیچ کدام‌مان باور نمی‌کردیم حسن با سن کم و جثه کوچک بخواهد به جبهه برود

عقب‌نشینی زیر سایه تکبیر ایرانی‌ها!

فرمانده لشکر ششم از فرمانده سپاه سوم درخواست اجازه عقب‌نشینی کرد. آری عقب‌نشینی، کلمه‌ای که در قاموس نظامی عراق نامفهوم بود. صدام حسین پیش از این گفته بود: عراقی‌ها با کلمه‌ای به نام عقب‌نشینی آشنا نیستند و تنها پیشروی را می‌شناسند، حال آنکه این جنگ، کلمه عقب‌نشینی را به قاموس ما افزود

چریکی که به دست منافقین ترور شد

علی سنایی از نیرو‌های گروه فدائیان اسلام می‌گوید: برای اولین بار که سید مجتبی را دیدم، قد رشید و جثه استخوان دار و محکمش جلب توجه می‌کرد. معمولاً هم لباس‌های به اصطلاح آن زمان «پلنگی» می‌پوشید و کلاه کجی که کماندو‌ها دارند را به سرش می‌گذاشت. صرف دیدن او برای نیرو‌های کم سن و سالی مثل ما قوت قلب بود. واقعاً ابهتی داشت