چریکی که به دست منافقین ترور شد

علی سنایی از نیرو‌های گروه فدائیان اسلام می‌گوید: برای اولین بار که سید مجتبی را دیدم، قد رشید و جثه استخوان دار و محکمش جلب توجه می‌کرد. معمولاً هم لباس‌های به اصطلاح آن زمان «پلنگی» می‌پوشید و کلاه کجی که کماندو‌ها دارند را به سرش می‌گذاشت. صرف دیدن او برای نیرو‌های کم سن و سالی مثل ما قوت قلب بود. واقعاً ابهتی داشت

علی سنایی از نیرو‌های گروه فدائیان اسلام می‌گوید: برای اولین بار که سید مجتبی را دیدم، قد رشید و جثه استخوان دار و محکمش جلب توجه می‌کرد. معمولاً هم لباس‌های به اصطلاح آن زمان «پلنگی» می‌پوشید و کلاه کجی که کماندو‌ها دارند را به سرش می‌گذاشت. صرف دیدن او برای نیرو‌های کم سن و سالی مثل ما قوت قلب بود. واقعاً ابهتی داشت

جوان آنلاین: شهید سیدمجتبی هاشمی زندگی پرفراز و نشیبی داشت. از برگزیده‌شدن به عنوان جوان نمونه ایران در سال ۱۳۳۸ گرفته تا حضور در فعالیت‌های انقلابی از سال ۱۳۴۲. زندگی او دستخوش تحولات بسیاری بود. او اگر زنده می‌ماند، اکنون قریب ۸۴ سال داشت. شهید هاشمی متولد سال ۱۳۱۹ در محله شاپور تهران بود. خیابانی که اکنون به نام وحدت اسلامی شناخته می‌شود. ۴۵ سال بعد او در همان خیابان وحدت اسلامی از سوی منافقین ترور شد. ۲۸ اردیبهشت سال ۱۳۶۴ بود که اعضای گروهک نفاق، او را در مغازه لباس فروشی‌اش به گلوله بستند تا ارادت خود به صدام را در آستانه رفتن رجوی به بغداد اعلام کنند. حالا که ۳۹ سال از شهادت سیدمجتبی هاشمی می‌گذرد، خاطراتی از او را از زبان همرزمانش پیش‌رو دارید. 
 شیر روز و زاهد شب
حاج قاسم صادقی از همرزمان شهید می‌گوید: آشنایی من با شهید سیدمجتبی هاشمی به اوایل جنگ در جبهه آبادان برمی‌گردد. آبان ۱۳۵۹ بود که در جنوب کشور برای اولین بار ایشان را دیدم. یک قد بلند و رشیدی داشت و در مدیریت جنگ بسیار توانمند بود. به نظر من شهید هاشمی از شخصیت‌های کم‌نظیر جنگ است، اما، چون خیلی زود از جبهه‌ها خارج شد، کمتر از او یاد می‌شود. هاشمی در جغرافیای محل حضورش مثل مالک اشتری بود که مقابل دشمن قد علم می‌کرد و به صفوفش می‌تاخت. در باورهایمان داریم که مؤمن باید هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی قوی باشد. شهید هاشمی مصداق بارز این سخن است. ایشان یک فرد خودساخته‌ای بود. از نظر جسمی روز‌ها در میدان جنگ مثل شیر می‌غرید. در شب و پای نماز شب هم خالصانه و خاشئانه مقابل پروردگارش می‌ایستاد و به راز و نیاز می‌پرداخت. 

 فرمانده فدائیان اسلام
صادقی می‌افزاید: اوایل جنگ در جبهه خرمشهر و خصوصاً آبادان، نیرو‌های مردمی به همت شهید سیدمجتبی هاشمی در کنار هم جمع می‌شدند. شهید هاشمی نقش مهمی در دفاع ۳۴ روزه در خرمشهر داشت. بعد که خرمشهر سقوط کرد، ایشان آمد و در جبهه آبادان مستقر شد. آنجا سیدمجتبی گروه فدائیان اسلام را فرماندهی می‌کرد؛ فدائیان اسلام مستقل بود. در آن مقطع نه زیر نظر سپاه بود و نه زیر نظر ارتش. در غالب همین گروه فدائیان اسلام و رزمندگانی که به آن می‌پیوستند، ما به مدت ۱۱ ماه در دشت ذوالفقاری روبه‌روی روستای سادات خط پدافندی داشتیم و با دشمن می‌جنگیدیم. شهید هاشمی با اخلاقی که داشت، از همه قشری آدم جذب می‌کرد. بعضی از اعضای گروه شاید گذشته خوبی نداشتند، اما بعد از انقلاب متحول شده و از سوی افرادی، چون سیدمجتبی هاشمی جذب جبهه و جنگ می‌شدند. در این گروه از رزمندگانی با تحصیلات بالا گرفته تا کسی که قبلاً جزو لات‌ها و داش مشتی‌ها بود، همه جوره آدم داشتیم. شهید هاشمی این‌ها را تحویل می‌گرفت و می‌گفت بروید از شهر و کشورتان دفاع کنید. 

 مشتی و متدین
صادقی در مورد چگونگی جبهه رفتن شهید هاشمی نیز می‌گوید: این شهید بزرگوار شخصیتی داش‌مشتی و لوتی‌مرام داشت، اما در عین حال مثبت و متدین بود. او یکی از مسئولان کمیته انقلاب اسلامی منطقه ۹ تهران حوالی بهارستان بود که به‌عنوان یکی از مناطق بحران زا شناخته می‌شد، در این کمیته ایشان مفسدین را شناسایی و دستگیر می‌کرد. هاشمی همچنین در قائله کردستان و جبهه‌ها و وقایع دیگر هم حضور داشت تا اینکه با شروع جنگ یک لیست حدود ۱۰۰ نفره تهیه کرد و با خودش به جبهه برد. آ‌ن‌زمان مرحوم صادق خلخالی به سیدمجتبی حکم داد که با این ۱۰۰ نفر به سمت خوزستان برود. همزمان به «محمد غرضی» استاندار خوزستان هم نامه‌ای نوشت و به او گفت تا شهید هاشمی و گروهش را یاری کند. این گروه که یک تعدادی از آن‌ها از لات‌های قدیم بود به اهواز رفتند و در مدرسه‌ای مستقر شدند که اسمش «فدائیان اسلام» بود. بعد‌ها نام این مدرسه روی گروه شهید هاشمی گذاشته شد. بعد هم که ستاد تشکیل داد و کار گروه توسعه پیدا کرد، ابتدا به خرمشهر رفت و بعد از سقوط این شهر، در آبادان خط تشکیل داد. 

 رشید و بلند بالا
علی سنائی از نیرو‌های گروه فدائیان اسلام نیز می‌گوید: اواخر سال ۵۹ یک بچه محلی داشتیم به نام شهید ماشاءالله که زمان شاه از دانشجو‌های انقلابی بود. او، چون سن و سالش بیشتر از ما بود، زودتر به جبهه رفت. ایشان در گروه فدائیان اسلام به فرماندهی شهید سیدمجتبی هاشمی حضور یافت و در جبهه آبادان می‌جنگید. در اولین ماه‌های شروع جنگ، گروه فدائیان اسلام به فرماندهی شهید سیدمجتبی هاشمی و همین طور ستاد جنگ‌های نامنظم به فرماندهی شهید چمران (در اهواز و جبهه سوسنگرد) بسیار معروف بودند. 
وی همچنین بیان می‌دارد: ماشاءالله که جبهه رفت، از آنجا زیاد برای ما تعریف می‌کرد. با گفته‌های ایشان ما با شهید سیدمجتبی هاشمی و گروهش تا حدی آشنا شدیم. خیلی مشتاق بودیم تا خودمان از نزدیک شهید هاشمی را ببینیم و در خط جبهه آبادان حضور داشته باشیم. ماشاءالله اواخر سال ۵۹ به شهادت رسید. بعد از شهادت او من تصمیم گرفتم هر طور شده به جبهه بروم. سن کمی هم داشتم، اما نهایتاً از طریق گروه فدائیان اسلام به آبادان و کوی ذوالفقاری رفتم. زمان حضور ما در جبهه هنوز اعزام‌های مردمی در قالب بسیج سروسامان نگرفته بود؛ بنابراین اعزام ما هم در قالب گروه‌های فدائیان اسلام صورت گرفت. این گروه را شهید سیدمجتبی هاشمی فرماندهی می‌کرد. ایشان در جبهه آبادان یک فرمانده تمام عیار بود. من یک نیروی عادی این شهید بزرگوار بودم. 
سنایی در خصوص اولین دیدارش با شهید هاشمی می‌گوید: برای اولین بار که سید مجتبی را دیدم، قد رشید و جثه استخوان‌دار و محکمش جلب توجه می‌کرد. معمولاً هم لباس‌های به اصطلاح آن زمان «پلنگی» می‌پوشید و کلاه کجی که کماندو‌ها دارند را به سرش می‌گذاشت. صرف دیدن او برای نیرو‌های کم سن و سالی مثل ما قوت قلب بود. واقعاً ابهتی داشت و در عین حال آدم مهربانی بود. جبهه آبادان و دوالفقاری را به خوبی مدیریت می‌کرد و با همه جور آدمی هم می‌توانست ارتباط بگیرد. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *