برچسب جمشید هاشم پور

دشمن 1374

نيروهاي سرسپرده ي داخل كشور در پي يك قرارداد و هماهنگي با نيروهاي خارجي قصد دارند تجهيزات پيشرفته ي ماهواره اي را در ايران پايه ريزي كنند. جاسم كه كارشناس اين تجهيزات است به سرگرد مختاري رئيس تشكيلات عنوان مي كند كه قرارداد او به سر رسيده و قصد دارد نزد خانواده اش برگردد. اما سرگرد مختاري اين اجازه را به او نمي دهد و مهندس جاسم توسط عوامل سرگرد در حال فرار از قرار گاه كشته مي شود. سرگرد مختاري مجبور مي شود كارشناس ديگري به نام مهندس علي صالحي را به كار دعوت كند اما مهندس راضي نمي شود. سرگرد مختاري براي جواب مثبت گرفتن از مهندس، همسرش را گروگان مي گيرد. مهندس صالحي براي نجات جان همسرش به محل قرارگاه تجهيزات ماهواره اي مختاري مي رود و با كمك روح پاك پرستو خواهر همسرش كه شهيد شده بعد از درگيري سخت با مختاري و عواملش نجات پيدا مي كند و مختاري و عواملش هم توسط پليس دستگير مي شوند.

چهار انگشتی 1385

روايتگر قصه جواني شهرستاني به نام فواد است كه براي كار به تهران مي آيد. او در ايستگاه راه آهن با دختري به نام الهام آشنا مي شود و...

یورش 1376

در پي موشك باران تهران، يك گروه ده نفري از بسيجيان به فرماندهي محمود كاوه براي انهدام سكوهاي موشكي با چتر نجات در عمق خاك عراق فرود مي آيند و به محض ورود، در محاصره نيروهاي عراقي قرار مي گيرند و همه شان، جز مرتضي و محمود كه اسير مي شوند، به شهادت مي رسند. فرمانده عراقي ها به ياد مي آورد كه محمود پيش از انقلاب، قهرمان تيراندازي مسابقات پيمان سنتو بوده و پس از شكنجه دادن آنها، دستور انتقال شان به اردوگاه اسيران را صادر مي كند. بين راه مرتضي و محمود نگهبانان خود در كاميون ارتشي را خلع سلاح مي كنند، اما مرتضي پشت فرمان اتومبيل تير خورده و شهيد مي شود. محمود به تنهايي خود را به محل سكوي پرتاب موشك ها مي رساند و آنجا را با سلاح هايي كه از پايگاه عراقي ها ربوده منهدم مي كند. فرمانده نيروهاي عراقي محمود را مي يابد و او را تعقيب مي كند؛ اما در يك نبرد تن به تن، محمود او را نيز از پاي درمي آورد و راهي وطن مي شود.

یاغی 1376

سيد، معلم تبعيد شده به روستا، به دادمحمد ـ كه مثل ديگر اهالي روستا به دليل خشكسالي نتوانسته سهم اربابي را بپردازد ـ توصيه مي كند به جاي ترك روستا در آن جا بماند و در مقابل ظلم خان مقاومت كند. با توطئه ي خان از طريق فروش غيرمجاز يك قبضه اسلحه، اعتراض دادمحمد به زنداني شدن و سپس فرارش به كمك نگهبان زندان مي انجامد. او كه هنگام فرار زخمي شده، دوران نقاهتش را به كمك سيد در خانه ي كربلايي، ريش سفيد مذهبي روستا مي گذراند. مباشر خان كربلايي را لو مي دهد و افراد خان به خانه او مي ريزند؛ اما دادمحمد قبلاً به غاري در بالاي كوه فرار كرده و به ناچار، آن ها كربلايي را با خود مي برند و در ملأ عام شلاق مي زنند. بي احترامي به كربلايي سبب طغيان اهالي روستا و همراهي آنها با سيد و دادمحمد مي شود. خان از روستا فرار مي كند و اهالي كه مسلح شده اند، در كوه در برار نيروهاي پاسگاه مقاومت مي كنند. نيروهاي تازه اي از شهر مي رسند و مردي كه خود را نماينده تام الاختيار حكومت در منطقه معرفي مي كند، دادمحمد را براي امضاي قرارداد در مورد رسيدن به خواسته هاي او و ساير طغيانگران و بازگشت اهالي به خانه هايشان در روستا، به قلعه قديمي دعوت مي كند. دادمحمد و سيد به قلعه قديمي مي روند، اما به سرعت محاصره مي شوند و نيروهاي نظامي تازه رسيده آنان را به رگبار گلوله مي بندند. هنگام خروج نماينده حكومت و اطرافيانش از روستا، ناگهان همسر دادمحمد و ديگر اهالي آنها را محاصره مي كنند و جنگ با كشته شدن نماينده حكومت مغلوبه مي شود.

مجازات 1373

«حاج حيدر» به دست شخصي به قتل مي‌رسد. ابتدا اين جنايت خودكشي اعلام مي‌شود. پسرش كه در رشته حقوق تحصيل مي‌كند، پرده از اين ماجرا بر مي‌دارد و با كمك بازپرس به جستجوي قاتل بر مي‌آيد. در اين جستجو اتفاقي مي افتد كه...

نفوذی 1388

سال 1382، فريدون كيان فر همراه با عده اي ديگر از اسيران جنگي به جا مانده در عراق، به ايران باز گردانده مي شوند. دو نفر از نيروهاي اطلاعاتي و امنيتي او را به دليل اين كه مشهور به جاسوسي، پيوستن به سازمان مجاهدين و نقش داشتن در شهادت عده اي از اسيران ايراني بوده، بازداشت و بازجويي مي كنند. از سوي ديگر، بدنامي فريدون براي خانواده اش هم از قديم مشكل درست كرده و حتي ازدواج پسرش فرهاد را تحت الشعاع قرار داده بود. مأموران اطلاعاتي در صحبت با برخي از هم بندهاي فريدون، از جمله صادق جورابچي كه اكنون سرمايه دار است، و نيز داريوش يحيوي كه قبلاً در عراق عضو سازمان مجاهدين بوده و بعد توبه كرده گذشته او را جويا مي شوند. به موازات تيم دو نفره بازجوي فريدون، جانبازي كم بينا به نام ماشاءالله هم وارد حوزه كاري آنها مي شود و...

قرق 1370

سال 1285، دوره استبداد صغير، ماژور دادخان، نماينده دولت، مأموريت مي يابد تا منطقه اي را از شر ياغيان خلاص كند. او در عملياتي يكي از افراد جان محمدخان به نام ماشاءالله و سوارانش را دستگير و راضي به همكاري مي كند. ماژور دادخان يك زنداني را به عنوان طعمه همراه ماشاءالله به قرقگاه جان محمد اعزام مي كند تا زمينه را براي دستگيري جان محمد فراهم كند. ماژور دادخان درمي يابد كه مرد زنداني بي گناه است و به ناروا به حبس افتاده است و از طرف ديگر دولت مركزي با ياغيان حشر و نشر دارد. ماژور دادخان و نايب براي نجات مرد زنداني مي شتابند. همسر زنداني نيز به قرقگاه جان محمد خان مي رود. زن توسط يكي از افراد خان دستگير مي شود و ماژور او را نجات مي دهد و به استراحتگاه خان حمله مي كند. نايب و ياغي ها كشته مي شوند و زنداني ها پس از آزادي نزد خانواده هاي خود باز مي گردند.

من دیه گو مارادونا هستم 1393

این فیلم داستان یک اختلاف خانوادگی میان دو خواهر یکی از طبقه بالای شهر و دیگری از پایین شهر است. مهشید، دختر خالهٔ متعلق به پایین‌شهر، از بابک، پسرخاله متمول خود که ساکن آلمان است، درخواست ازدواج می‌کند و بابک نیز می‌پذیرد. حال که بابک به ایران برگشته، اختلاف نظر در خصوص ادامهٔ ازدواج این دو نفر، موجب مشاجره و منازعه بین خانوادهٔ این دو خواهر می‌شود که در نهایت منجر به ...