برچسب جمشید هاشم پور

روز باشکوه 1367

قهرمان دوچرخه سواري به نام گل آقا پس از كسب مدال قهرماني آسيا، در بازگشت به زادگاه خود با استقبال پرشور همشهريانش رو به رو مي شود. مقامات دولتي شهر او را بلافاصله به فرمانداري مي برند تا در جلسه اي كه براي استقبال ورود يكي از اعضاي خانواده ي سلطنتي به شهر تشكيل شده شركت كند. فرماندار و مقام هاي نظامي و امنيتي از گل آقا مي خواهند تا با استفاده از محبوبيت خود مردم را ترغيب كند كه قالي هاي منازل خود را در اختيار فرمانداري بگذارند تا مسير استقبال را با آن فرش كنند. گل آقا به اين همكاري تن در نمي دهد اما پس از آن كه برادر نامزدش، كه خبرنگار شهر است، به عنوان محرك او ربوده مي شود خواست فرماندار و مقام هاي نظامي را اجابت و مردم را به مشاركت دعوت مي كند. پدر گل آقا، اوس خالد، مخالف شركت فرزندش و مردم شهر در مراسم استقبال است. به همين دليل روز جشن ازدواج خانواده ي سلطنتي به شهر مقارن است. مردم در جشن «با شكوه» ازدواج گل آقا شركت مي كنند و درمراسم استقبال، كسي از سكنه ي شهر، جز خانواده ي فرماندار و مقامات شهر، حاضر نمي شوند.

عشق و مرگ 1369

دكتر متيني در سال هاي پيش از انقلاب، ابتدا جزو دانشجويان مبارز بوده اما با طرح و توطئه پدرزنش كه يكي از سران ساواك بوده، به همرزمانش خيانت كرده و از اين رهگذر به زندگي مرفهي دست يافته است. پس از انقلاب، همسرش به همراه خانواده خود به خارج از كشور رفته و متيني براي جبران گذشته، تمامي دارايي اش را در اختيار بيمارستان گذاشته و خود نيز تمام وقت در بيمارستاني ديگر به خدمت مشغول است. يكي از دانشجويان او كه در ضمن پرستار نيز هست، شيفته شخصيت ايثارگرانه اش مي شود و اين در حالي است كه نامزد پرستار، افشين، اين رابطه را خيانت مي پندارد. پس از برخوردهاي متعدد بين افشين و متيني، يكي از روزها بيمارستان توسط عراقي ها بمباران مي شود و افسانه بشدت زخمي مي شود. دكتر متيني سعي مي كند او را نجات دهد، اما موفق نمي شود. افشين كه متوجه رابطه انساني او با افسانه شده، به اشتباه خود پي مي برد و اين در حالي است كه افسانه به شكل معجزه آسايي دوباره زنده مي شود.

عقاب ها 1363

در جنگ ايران و عراق يك هواپيماي ارتش ايران، پس از انجام مأموريتي درخاك عراق، مورد حمله عراقي ها قرار مي گيرد و در كردستان عراق سقوط مي كند. خلبان با چتر نجات فرود مي آيد. گروهي از نظاميان در پي دستگيري او هستند. خلبان به كمك يك تكاور ايراني كه براي انجام مأموريتي با لباس مبدل وارد كردستان عراق شده، نجات مي يابد. هر دو پس از درگيري با نظاميان دشمن به همراه گروهي از مبارزان كرد عراقي به روستايي پناه مي برند. نظاميان آنان را تعقيب مي كنند خلبان و تكاور با موتور سيكلت مي گريزند. يك هلي كوپتر عراقي آن دو را تعقيب مي كند. در نزديكي مرز نيروهاي ايراني هلي كوپتر را سرنگون مي كنند. خلبان و تكاور، سوار بر موتور سيكلت، درنزديكي مرز به سرعت به ميدان مين نزديك مي شوند. اشاره سربازان ايراني كه مي كوشند آن دو را متوجه خطر كنند مؤثر نمي افتد و در برخورد موتور سيكلت با مين تكاور كشته مي شود و خلبان نجات مي يابد.

ضربه طوفان 1372

اكبر طوفان، كه در مسابقات اتومبيل راني رالي برنده شده، به روال هميشه به پرورشگاه مي رود تا پسر بچه اي به نام حامد را ببيند. او كه همسر و فرزندش را در جنگ از دست داده، دايم براي بچه هاي پرروشگاهي هديه مي برد. حامد، بدون اطلاع طوفان، سوار تريلي او مي شود. در اين اثنا پرويز، كه به دليل خبرچيني براي دشمن با شهادت طوفان به هشت سال زندان محكوم شده، آزاد مي شود و سراغ جهان، رقيب طوفان، و دستيارش حميد مي رود. در تعميرگاه حميد قصد دارد تريلي را دستكاري كند كه حامد مانع مي شود. پرويز به خانه ي تعميركار مي رود و او و همسر باردارش را، كه خواهر طوفان است، مجروح مي كند. طوفان از شنيدن خبر سقط جنين خواهرش با تريلي در تعقيب پرويز به اصفهان مي رود. حامد به چنگ پرويز مي افتد و طوفان با توضيح سابقه ي جاسوسي پرويز، جهان و حميد را از همكاري با او منع مي كند. طوفان در تعقيب و گريزهايش حامد را تنها مي يابد و تصميم دارد او را به خواهرش ليلا بسپارد. ليلا به دست پرويز اسير مي شود. طوفان و حامد پرويز را مجروح مي كنند و با ليلا از محل حادثه دور مي شوند.

مادر 1368

پيرزني كه در آسايشگاه سالمندان به سر مي برد به شش فرزند خود اطلاع مي دهد كه مي خواهد در لحظات واپسين اعضاي متفرقه خانواده را در خانه ي‌ قديمي پدري ببيند. فرزندان كه هر كدام با ديگري، به دليلي، اختلاف دارند به يكديگر گوشه و كنايه مي زنند، اما نصايح و مرگ مادر موجب مي شود كه به هم نزديك شوند.

پایگاه جهنمی 1363

دشمن در خاك خود پايگاهي قدرتمند ساخته است. خبر به ستاد عملياتي نيروي دريايي مي رسد و يك تيم چهار نفري از گردان تكاوران نيروي دريايي به فرماندهي ستوان «باي» انتخاب مي شوند تا با نفوذ به خاك دشمن «پايگاه جهمني» را منهدم كنند. در آغاز مأموريت يكي از افراد گروه، كه در گذشته فاسد و«طاغوتي» بوده، دستگير و پس از شكنجه اعدام مي شود. يكي از آن ها به ضرب چاقو كشته مي شود و دو نفر ديگر مي گريزند. گشتي هاي دشمن آن دو را تعقيب مي كنند، اما ناوچه ي خودي به كمك ستوان باي و گروهبان همراهش مي شتابد و آن ها را نجات مي دهد.

آخرین خون 1372

براي آشتي سلمان و صالح، دو برادر كهن سال كه طايفه هايشان با يكديگر تعارض دارند، اسماعيل، پسر سلمان و رابعه، دختر صالح به عقد هم درمي آيند. اما شب عروسي، غسان، پسر بزرگ صالح و همراهان موتور سوارش عروسي را با آتش زدن و زخمي كردن سلمان و كشتن گروهي از مردم به هم مي ريزند. قادر پسر ديگر صالح در تباني با غسان بر تغيير دادن وصيت نامه ي پدرشان كه غسان را از ارث محروم كرده خواهرش عاطفه را از منزل شوهرش جلال مي ربايد. نرگس، همسر قادر، نزد رابعه مي رود و او را از محل پنهان كردن عاطفه مطلع مي كند. رابعه نيز اسماعيل و جلال را خبر مي كند تا به محل موردنظر بروند. آنها عاطفه را نمي يابند. قادر نيز كه به غيبت نرگس شك كرده عاطفه را در محل اختفايش نمي يابد. جلال و قادر متوجه مي شوند غسان زودتر از آنها عاطفه را ربوده است. او كه از زمان وصلت عاطفه و جلال، به دليل توجه بيش از حد پدرش به جلال، حسادت كرده و به دليل درگيري هايش به زندان افتاده، تصميم دارد از جلال انتقام بگيرد. قادر، كه در مقابل برادر خود را مغبون مي بيند، به كمك جلال براي يافتن عاطفه پا پيش مي گذارد. آن دو در خانه ي غسان با گردن بند خونين عاطفه روبرو مي شوند و او را كشته شده مي پندارند. اسماعيل خشمگين با غسان و افرادش درگير و كشته مي شود. قادر با راهنمايي يكي از افراد غسان به محل استقرار او مي رود و به كمك جلال همسرش را مي يابد.