برچسب جمشید مشایخی

اعاده امنیت 1374

سال 1331 همزمان با روي كار بودن دولت احمد قوام ـ دكتر سيداحمد نصر به دليل چاپ و پخش اعلاميه هاي دكتر حسين فاطمي در مقابل چشمان تنها دخترش ترور مي شود و چاپخانه اش نيز به آتش كشيده مي شود. در اين شرايط نصر به همراه يكي از دوستانش به كمك برادرزاده اش مي آيد و با تلاش بسيار عوامل ترور برادر را شناسايي و دستگير مي كند و به مأموران شهرباني تحويل مي دهد. اما ظاهراً اين گروه هاي تروريست دستور مستقيم از مقامات بالاي كشوري براي شكنجه و كشتار مخالفين دولت داشته اند.

روز واقعه 1373

«عبدالله» جواني نصراني كه تازه اسلام آورده است، در جريان عروسي خود با «راحله» دختر «زيد» ندائي مي شنود كه او را به ياري فرا مي خواند. «عبدالله» به دنبال اين ندا بيابان به بيابان و واحه به واحه تا كربلا مي تازد و سرانجام به كربلا مي رسد كه عصر روز عاشورا است زماني كه «حقيقت» را در زنجير....پاره پاره بر خاك... «حقيقت» را بر سر نيزه مي بيند.

بله برون 1382

عزت بخشنده، پيرمرد هفتاد ساله اي است كه وضع مالي بسيار خوبي دارد، صاحب پنج فرزند دختر شده كه دو دخترش را از دست داده و بقيه ي دخترانش ازدواج كرده اند. دامادهاي آقا عزت، گرچه آدم هاي با شخصيت و خوبي به نظر مي رسند اما از نظر مالي شرايط ناگواري دارند و عزت با حمايت همسرش شوكت تصميم دارد بخشي از دارايي خود را به دخترها و دامادهايش بدهد تا بلكه در زنده بودنش خوشحالي آن ها را ببيند. در جلسه اي كه براي تنظيم وصيت نامه و تقسيم اموال برگزار مي شود، بين دامادها بر سر ارثيه درگيري شديدي پيش مي آيد. عزت كه وضع را چنين مي بيند وصيت نامه را پاره مي كند و همه را از خانه اش مي راند. پس از چند ماه عزت كه دچار يك بيماري سخت شده بار ديگر با تشويق همسرش گناهان دامادهايش را مي بخشد و مجدداً تصميم به تقسيم ارثيه بين آنان مي گيرد، اما هنگامي كه عزت مي خواهد وصيت نامه را امضا كند، حال شوكت به هم مي خورد و زماني كه به پزشك مراجعه مي كنند، با شگفتي از موضوع حامله بودن شوكت آگاه مي شوند كه باعث مي شود تقسيم ارثيه بار ديگر به تعويق بيفتد، اين در حالي است كه سارا و سامان، دو نوه ي عزت، نامزد هستند و هر بار ازدواج آن ها به دليل امضا نشدن وصيت نامه به تعويق مي افتد و همه ي اميد و آرزوي آن ها براي ازدواج كردن به امضاي اين وصيت نامه بستگي دارد. از طرفي، دامادهاي خانواده كه مي فهمند مادرزنشان حامله است از ترس اضافه شدن ورثه ي تازه سعي مي كنند كاري كنند كه بچه ي شوكت خانم سقط شود. اما همه ي نقشه هايشان در اين راه، ناكام مي ماند و در اين مسير بلاهاي مختلفي سرشان مي آيد. پس از مدتي در آزمايش سونوگرافي معلوم مي شود شوكت خانم سه قلو حامله است و هر سه فرزندش هم پسر هستند. بچه ها به دنيا مي آيند و عروسي سارا و سامان هم برگزار مي شود.

طلسم 1365

پس از مراسم عروسي، عروس و داماد همراه خويشاوندان داماد راهي روستاي محل سكونت خود مي شوند. طوفان سختي در مي گيرد عروس و داماد راه را گم مي كنند و به قصري پناه مي برند، شازده و مباشرش، اجازه مي دهند كه آن دو شب را در قصر سر كنند. همسر شازده، پنج سال پيش، در شب عروسي وقتي كه به تالار آيينه قدم گذارده بوده گم مي شود. در زير زميني متروك عروس با همسر شازده رو به رو مي شود، كه مي گويد از شب عروسي با حيله ي مباشر در سياه چال حبس شده است. شازده و داماد به مباشر شك مي برند و زماني كه از تالار آيينه به سياه چال مي رود او را تعقيب مي كنند. در كش مكش بين آن ها مباشر به دست همسر شازده كشته مي شود. عروس و داماد قصر را ترك مي كنند و شازده و همسرش پس از سال ها با هم به گفت و گو مي نشينند. دست عروس به شمعدان مي خورد قصر طعمه آتش مي شود.

شاخه های بید 1367

حدوداً يك قرن پيش است. خالومراد كه رعيت با تجربه و كاردان و عاقلي است، با كمك چهار پسر جوانش كه هر يك در حرفه اي ماهر و استادند زندگي خوب و روبه راهي دارد. خان به مال و املاك او طمع مي كند با دسيسه چيني مجبورش مي كند با خانواده اش از آن ولايت فرار كند و در يك روستاي ديگر كه آنجا آشناياني دارند، ماندگار مي شوند. بزودي كار و بارشان مي گيرد و مجدداً وضعشان خوب مي شود و بار ديگر خان اين ولايت طمع مي كند كه مال و املاكشان را از دستشان بستاند. اما پسر بزرگ خالو پيشنهاد تازه اي دارد.

سیزده 59 1389

سیزده 59 روایت رزمنده‌ای به نام جلال (پرویز پرستویی) است که سال 59 در جنگ مجروح می‌شود و به کما می‌رود. سی سال بعد، در حالیکه هیچ‌کس امیدی به بیدار شدن سید جلال و بهبود او ندارد، ناگهان سید جلال چشم‌هایش را باز می‌کند و وارد دنیای جدیدی می‌شود. در ابتدا با توصیه پزشک، خانواده و دوستان جلال سعی می‌کنند در بیمارستان فضایی مشابه سال 59 بیافرینند تا از رویارویی جلال با حقیقت سی سال ازدست‌رفته زندگی‌اش جلوگیری کنند. اما وقتی جلال در قاشق تصویر درهم‌شکسته صورت خود را می‌بیند، از بیمارستان فرار می‌کند. سید جلال، درست از میانه جنگ به سی سال بعد پرتاب‌شده است و در خیابان‌ها و بزرگراه‌های تهران مدرن به دنبال ردی از گذشته سرگردان می‌شود.

آلما 1371

پاشا دختر شش ساله اش آلما را در منطقة مرزي شمال كشور گم مي كند. با آغاز تحولات در شوروي يكي از آشنايان پاشا به نام يونس خبر مي دهد كه آلما را در آذربايجان شوروي ديده اند و او به جرم فعاليت ضد كمونيستي دستگير و به اعدام محكوم شده است. عادل از اعضاي حزب كمونيست آذربايجان به آلما علاقمند است، اما تلاش هاي او براي نجات جان دختر به نتيجه نمي رسد. پاشا با همكاري يوسف و برادرش يونس با عبور از مرز وارد خاك آذربايجان شوروي مي شوند. يوسف تير مي خورد و تلاش دكتر آلكسي، پزشك مخصوص دبير كل حزب و دوست قديمي پاشا، براي مداواي يوسف بي نتيجه مي ماند. به وسيلة آلكسي پاشا دخترش را در زندان ملاقات مي كند. آلكسي فاش مي كند كه عادل جاسوس حزب است و گروهي از مسلمانان را به دام انداخته است و پس از آن يونس عادل را از پا در مي آورد. آلما مي پذيرد كه با رئيس زندان ملاقات كند،‌ اما فرار مي كند و به كمك پدرش و يونس،‌ پس از كشتن رييس زندان، مي گريزند. آن ها با همكاري ناخداي يك كشتي به سوي ايران حركت مي كنند.

چک 1390

چند روز مانده به نوروز. خانم مسافركشي به نام گوهر پيرمردي خوش برخورد و مهربان به نام بهرامي را كه كيفي سياه همراهش است سوار مي كند. در ادامه، آدم هاي ديگري هم سوار تاكسي مي شوند: مردي ميانسال به نام جوادي كه براي شب عيد خريد كرده، مرد ميانسال ديگري با ظاهر شيك به نام داريوش و جواني دانشجو به نام ميثم بحث هاي داغي درباره مسائل اجتماعي و فرهنگي و سياسي بين آنها شروع مي شود كه ناگهان دو موتورسوار ناشناس شيشه عقب ماشين در حال حركت را مي شكنند و به زور كيف بهرامي را از چنگش درمي آورند. اما چهار نفر ديگر موفق مي شوند جلوي آنها را بگيرند و كيف بهرامي را به او برگردانند. بهرامي كه از پس گرفتن كيفش خيلي خوشحال است و مي خواهد از هر چهار نفر تشكر كند، چكي چهل ميليوني مي كشد تا آنها پس از نقد كردن بين خودشان تقسيم كنند. دسته چك بهرامي تمام شده و نمي تواند براي هر كدام جداگانه چك بكشد. اين جمع ناجور چهار نفره كه تازه با هم آشنا شده اند و هيچ شناختي از هم ندارند، نمي توانند به هم اعتماد كنند و به خانه هاي‌شان بروند تا صبح فردا به بانك بروند و چك را نقد كنند. چك پيش جوادي مي ماند و تصميم مي گيرند هر چهار نفر به مسافرخانه اي بروند و در كنار هم شب را به صبح برسانند. اما...