برچسب جبهه

تکاوری که عاشق حراست از مرز‌های کشورش بود

کودکی‌های‌مان در دوران جنگ تحمیلی بود. حال و هوای جنگ و صدای بمب و موشک همه جا را پر کرده بود. من و برادر بزرگم و آقا جواد که با همدیگر یک سال اختلاف سنی داشتیم، به مدرسه می‌رفتیم. وقتی در مدرسه اعلام می‌کردند برای رزمندگان اسلام در جبهه‌ها نیاز به کمک دارند آقا جواد نفر اول بود که پیشقدم می‌شد

خاطره‌انگیزترین تحویل سال را در اردوگاه تکریت ۱۹ گذراندیم

سال که تحویل شد، به فکرمان رسید با استفاده از آردی که قبلاً صرفه‌جویی کرده و اندک شکری که از قبل نگه داشته بودیم، برای بچه‌ها شیرینی درست کنیم. خمیر‌ها را که فقط با اندکی شکر کمی طعم گرفته بودند، به صورت مثلثی و خیلی نازک برش زدیم. این نان‌های مثلثی موقع پخت به شکل گوشفیل‌هایی درآمدند که در ایران و موقع ماه رمضان کنار زولبیا و بامیه پخته می‌شوند

ایستادگی با نیروی ایمان روی کوه‌های صعب‌العبور

قبل از رفتن به جبهه پای خاطرات بچه‌های قدیمی‌تر جبهه متوجه شده بودم جبهه کردستان به دلیل وجود ستون پنجم بین مردم و رزمنده‌ها شرایط سخت‌تری نسبت به جبهه جنوب دارد. دوست داشتم رو در رو با دشمن بجنگم تا اینکه نگران پشت سرم و نفوذی‌ها باشم، اما قسمت بود اولین اعزامم به کردستان باشد

گفتند: «میهمانان عزیز بفرمایید» و ما را گرفتند زیر باتوم!

در آسایشگاه طاقچه‌هایی وجود داشت که نگهبان‌ها ته نان‌شان را می‌انداختند روی آن طاقچه‌ها. مثل سنگ سفت شده بود. یک روز از شدت گرسنگی تکه‌های نان را به دهانم گذاشتم. مدتی در دهانم نگه داشتم تا خیس شود و بتوانم بخورم. حسین مددی راست می‌گفت. مزه نارگیل می‌داد! آن لحظه این نان‌های خشک از چلوکباب خوشمزه‌تر بود

ما یک گروهان فامیلی در جبهه بودیم

مجید از ابتدای جنگ که به کردستان اعزام شد تا انتهای جنگ همواره در جبهه بود. به جز زمان‌هایی که مجروحیت داشت و مجبور می‌شد، مدتی در خانه یا بیمارستان بماند. لطف خدا شامل حال خانواده ما بود که هم پدرم هم برادرکوچک‌ترم هم خودم مشغول دفاع از نوامیس و مرزهایمان بودیم. مادرم هم مدتی در بخش پشتیبانی مشغول خدمت بود

نوجوانی که با یک شلیک جیپ فرماندهی دشمن را منهدم کرد

بچه‌های زرهی می‌گفتند در اوج درگیری با دشمن بودیم. فکر کردیم اکبر ترسیده و زیر بلدوزر قایم شده است. وقتی دقت کردیم، دیدیم پایش زخمی شده و آن را باند پیچی می‌کند تا بیرون بیاید. به قول آقای خوشدل همرزم برادرم، اکبر با چنان شجاعت و دقتی با اولین شلیک جیپ فرماندهی عراق را منهدم کرد که قدیمی‌تر‌های زرهی هم نمی‌توانستند چنین کاری کنند

«روحیه فداکاری» بخشی از امداد‌های غیبی دفاع‌مقدس بود

خیلی از دوستانم مثل شهیدان احمد فصیحی، حسین فصیحی، عباس فصیحی، غلامحسین مهدی‌زاده، محمد هاشم‌پور به شهادت رسیدند. حرف بچه‌های آن دوران در جبهه تأکید روی ولایت فقیه، رعایت حجاب و بیت المال بود. روحیه فداکاری بخشی از امداد‌های غیبی در جبهه‌ها بود. رزمنده‌ها وقتی لباس رزم می‌پوشیدند خیلی مواظب بودند که پاره نشود. اگر پاره می‌شد آن را می‌دوختند، نمی‌رفتند لباس تازه‌ای بگیرند

می‌گفت دوست دارم قشنگ به شهادت برسم

برادر شهید: در منطقه میمک قرار بود برای سرویس دستشویی رزمنده‌ها چاله‌ای بکنیم. هر کسی کمی کار می‌کرد، خسته می‌شد و جایش را به نفر بعدی می‌داد. اما یک رزمنده چند ساعت مدام کار کرد. جلوتر رفتم تاخسته نباشید بگویم. سرش را که برگرداند دیدم ولی‌الله است. گفتم داداش شما اینجا چه کار می‌کنی. آرام گفت صدایش را درنیاور بگذار کارم را بکنم...