برچسب جبهه

فرزندانم به شوق دیدن پدرشان قد کشیدند

وقتی آزادگان گیلانی برمی‌گشتند، نزد آن‌ها می‌رفتم و سراغ علی را می‌گرفتم. وقتی پاسخی نمی‌شنیدم تا مدت‌ها افسرده می‌شدم و مدت طولانی سکوت اختیار می‌کردم. تلویزیون نگاه نمی‌کردم.

هادی مفقود بود که خبر شهادت حمید را آوردند

هادی والفجریک شهید شد. مرحله مقدماتی این عملیات رزمنده‌ها پیشروی می‌کنند. داخل یک کانال پناه می‌گیرند. در جریان پاتک بعثی‌ها، گلوله به دست هادی می‌خورد. حین درگیری خمپاره دشمن به محل استقرارشان اصابت و موج انفجار آن‌ها را چند متر پرتاب می‌کند. بعد هم منطقه در اختیار بعثی‌ها قرار می‌گیرد و نیرو‌های ما نمی‌توانند پیکر آن‌ها را به پشت جبهه منتقل کنند. برای همین پیکر هادی در منطقه ماند

پدرم با پسرانش در جبهه رفتن رقابت می‌کرد

‌نمی‌خواهم در خصوص پدرم اغراق کنم. ایشان انقلابی بود، اما نه آن طور که بگویم فعالیت چشمگیری داشت. پدرم بعد انقلاب رفته رفته تحول روحی زیادی پیدا کرد. نسبت به جنگ احساس دین زیادی داشت. در وصیتنامه‌اش نوشته که ما تکلیف جنگ را در جنگ مشخص می‌کنیم و اگر صد یاری هم شهید بشوند، باز هم از حق‌مان نمی‌گذریم.

خط دشمن را که گرفتیم گفتند برگردید!

وقتی دستور عقب‌نشینی صادر شد همه ما شوکه شدیم. حتی یکی از مسئولان گردان از طریق بیسیم داد زد و به فرماندهان گفت: ما با تلفات زیادی اینجا را گرفتیم، چرا باید عقب نشینی کنیم؟ اما دستور قاطع بود و باید برمی‌گشتیم.

یاران حاج‌حبیب عاشق ایستادگی و اخلاصش بودند

هنگامی که خبر شهادت حاج حسین کابلی فرمانده قدرتمند عملیات تیپ را به شهید کریمی دادند محکم و استوار با این خبر هولناک روبه‌رو شد و دیگران را از گریه و زاری منع کرد که این خود ناشی از صبر و استقامت آن شهید بزرگوار بود

عارف ۱۲ ساله بزرگ مردی کوچک بود

با وجود اینکه رضا در جبهه در موقعیت‌های سختی قرار گرفت ولی نه ترس بر او غالب شد نه فکر رفتن به سرش افتاد. او آمده بود تا آخرش بماند. در تخریب همراه بچه‌های تخریب شرکت داشت. کار‌های خدماتی متعدد و شاید خسته‌کننده برعهده می‌گرفت.