برچسب جبهه

وقتی شهید زرگوشی کاپشنش را به سیگار فروش پیر هدیه کرد

من و حمید به بازار کامیاران رفتیم، در گوشه‌ای از بازار، پیرمرد سیگار فروشی از شدت سرما در خود مچاله شده بود، به نزدیک پیرمرد که رسیدیم صدای تق‌تق دندان‌هایش را به وضوح می‌شنیدم، شهید زرگوش کاپشن نظامیش را از تن بیرون آورد و به دور پیرمرد پیچید.

زیر آتش دشمن هیچکس حاضر به رهاکردن نمازش نشد

گاهی که فاصله بین دو عملیات زیاد می‌شد برخی رزمندگان که عموماً بسیجی و داوطلب بودند، می‌گفتند وقتی عملیات نیست ما در جبهه نمی‌مانیم تا از بیت‌المال هزینه بیشتری برای ما نشود. می‌گفتند ما می‌رویم خانه و هر وقت زمان عملیات شد برمی‌گردیم

گفت: می‌روم تا کربلا را برایتان آزاد کنم

بعضی از دوستان و بستگان به محمدعلی توصیه می‌کردند که به جبهه نرود و برای اینکه او را بترسانند، می‌گفتند که بعثی‌ها رحم ندارند، سر رزمنده‌ها را از تنشان جدا می‌کنند یا آن‌ها را به اسارت می‌برند، اما محمدعلی در پاسخشان می‌گفت: من می‌روم تا کربلا را برایتان آزاد کنم، تا بتوانید به زیارت امام حسین (ع) بروید

پیکر مولود محرم در ماه محرم به آغوش مادر بازگشت

از همسرم پرسیدند اگر ابوالفضل بیاید چه می‌کنید؟ ایشان هم در پاسخ گفت: من یک هفته قبل خواب دیدم که ابوالفضل را آوردند جلوی دانشگاه تهران و گفتند هر کس می‌خواهد ابوالفضل را ببیند بیاید، صورتش هم باز بود. باز سؤال‌شان را تکرار کردند که اگر بیاید چه می‌کنی؟ پدر ابوالفضل هم گفت: هر چه خدا بخواهد همان می‌شود. خدا را شکر می‌کنم

علی پای درس قرآن من جبهه‌ای شد

پسرم از کودکی علاقه داشت مثل من معلم قرآن شود. می‌گفت: دوست دارم به بچه‌های کوچک قرآن یاد بدهم. هر چند عمرش قد نداد که معلم شود، اما او با جبهه رفتنش، با شهادتش درس خوبی به همه ما داد. بعد از شهادتش خدا صبر دوچندانی به من و پدرش داد

منافقین علی را جلوی چشمان پدرش ترور کردند

هر دو می‌خواستند شهید شوند. علی گفته بود از خدا می‌خواهم تا دینم را به مردم ادا نکردم شهید نشوم. پسرم حمید از 16 سالگی به جبهه می‌رفت. مددکار بود و دفعه سوم که به جبهه رفت شهید شد. علی و حمید قطعه 26 بهشت زهرا دفن هستند