بچههای زرهی میگفتند در اوج درگیری با دشمن بودیم. فکر کردیم اکبر ترسیده و زیر بلدوزر قایم شده است. وقتی دقت کردیم، دیدیم پایش زخمی شده و آن را باند پیچی میکند تا بیرون بیاید. به قول آقای خوشدل همرزم برادرم، اکبر با چنان شجاعت و دقتی با اولین شلیک جیپ فرماندهی عراق را منهدم کرد که قدیمیترهای زرهی هم نمیتوانستند چنین کاری کنند
جوان آنلاین: شهید علیاکبر عبدالرحیمی ۱۰ آذر ۱۳۴۶ در تهران متولد شد. بچه میدان خراسان و تربیتشده مسجد لرزاده بود. کودکی و نوجوانیاش در خدمت به مسجد گذشت. در بحبوبه انقلاب جزو یاران امامخمینی شد و با همان سن کم با شعارهایش در خیابانهای تهران برای پیروزی انقلاب قدم برمیداشت. وقتی جنگ شروع شد با آنکه دانشآموز بود درس و مدرسه را رها کرد و به جبهه رفت. در گفتوگویی که با یک رزمنده دفاعمقدس داشتیم از شجاعت نوجوانی به نام علیاکبر عبدالرحیمی یاد کرد. بر آن شدیم تا با خانوادهاش همکلام شویم و یاد و نامی از این شهید را در صفحه ایثار و مقاومت انعکاس دهیم. شهید علیاکبر عبدالرحیمی پس از منهدمکردن جیپ فرماندهی عراقیها درتاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۶۲ به شهادت رسید و این روزها به تازگی چهل و یکمین سالگرد شهادتش را پشتسر گذاشتهایم. آنچه میخوانید حاصل همکلامی ما با زهرا آقامحمد ابراهیمیکاشی (مادر) و علیرضا عبدالرحیمی (برادر شهید) علیاکبر عبدالرحیمی است که از نظرتان میگذرد.
مادر شهید
از علی اکبرتان بگویید، چطور شد که به جبهه رفتند؟
من متولد سال ۱۳۲۴ و بزرگ شده تهران هستم. پسرم برای اینکه به جبهه برود، شناسنامهاش را از سال ۴۶ به سال ۴۴ تغییر داد. وقتی هم رفت به من گفت: اگر کسی پرسید کجا رفتهام؟ بگو شوش رفته. دوست داشت به جبهه برود، کار خدا بود که آن زمان چنین حس و حالی در جوانان برای دفاع از وطن وجود داشت.
زمان جنگ خیلی دانشآموز و نوجوان به جبهه میرفتند و خیلی هم شهید دادیم. پسرها از ۱۱، ۱۲ سالگی دوست داشتند به جبهه بروند؛ البته بگویم همه اینها الهی و خدایی بود.
اکبر از زمان انقلاب همراه جوانان در سطح شهر شبها نگهبانی میداد. اول به مسجد لرزاده برای پاس شبانه میرفت. در برنامههای انقلاب شرکت میکرد. وقتی جنگ شروع شد عزم جبهه کرد. پدرش میگفت تو هنوز بچهای کمی بزرگتر شو و بعد به جبهه برو، ولی بچهها شور جبهه رفتن داشتند. پدرشان قسمت تدارک جبهه بود. سه پسر دیگرم هم در جبهه بودند. من و مادرشوهرم در خانه میماندیم. بچهها گاهی از جبهه میآمدند. هر سال دو شهید در خاندانمان داشتیم. در فامیل شهیدی داشتیم که تازه داماد بود. وقتی شهید شد هنوز جوراب دامادیاش پایش بود.
از بستگان ما محمدحسین اکبرزاده و احمد پاشا با هم شهید شدند و پیکرشان را همزمان آوردند. بعد از این در عملیات خیبر، اکبرم با نوه عمه شوهرم با هم شهید شدند و پیکرشان را با هم آوردند. خواهرزادهام عباس و پسرعمویش در والفجر ۸ شهید شدند. جوان دیگری از خاندان اکبرزاده در عملیات کربلای ۵ شهید شد و پیکرش را بعد از چند سال آوردند.
وقتی همسر و بچهها جبهه بودند شما هم پشت جبهه فعالیت میکردید؟
آن زمان ورزشگاه پناهی پایگاه بسیج بود. آنجا برای جبهه کارهای پشتیبانی را انجام میدادیم و برای رزمندهها لباس میدوختیم. به من میگفتند عضو سپاه شو، اما در بسیج فعالیت میکردم. همان اول که امام دستور تشکیل بسیج را دادند، عضو بسیج شدم. دوره دیدم، میدان تیر رفتیم و در مسجد لرزاده فعالیت میکردیم. زمان انقلاب در تظاهراتها شرکت میکردیم و به قدری بلند شعار میدادیم که وقتی زیر پل حافظ صدای شعارهایمان بلند میشد، پل تکان میخورد.
