برچسب تروریستهای کومله

گروهک کومله پیکر بی‌جان همسرم را کنار جاده رها کرده بود

از ظهر گذشته بود. منتظرش بودم، فکر کردم شاید کارش طول کشیده است. غذای بچه‌ها را دادم. عصر شده بود که زنگ در به صدا درآمد. دویدم و در را باز کردم. مادرشوهرم بود. تا من را دید گفت: «عباس رفت!» سکوت کردم. زیر لب گفتم: «بی‌انصاف، چرا بدون خداحافظی رفتی؟!»

جسم سوخته‌ای را نشانم دادند و گفتند این پسر شماست

مراسم بزرگداشت شهدا در مهاباد برگزار می‌شد و مهدی برای آن مراسم غذا می‌برد. در راه به کمین کومله برخورد کرد و ماشینش توسط نارنجک کومله به آتش کشیده شد. پیکرش به طور کامل سوخته بود. او را از روی پلاکش شناسایی کردیم.

وقتی پیکر پسرم را دیدم، از کمر به دو نیم شده بود

من از احیا برگشته بودم، بعد از نماز صبح در خواب دیدم که احمد در یک بیابان روی زمین افتاده است و از کمر به پایین بدنش قطع شده است. سرش در دامن یک زن بود. از او پرسیدم خانم! احمد من چه شده است؟ گفت: «احمد شهید شده است.»