پیرمرد چشم ما بود
کارهای ناتمام زیادی در دنیا داشت؛ حتی در واپسین روزهایی که کرونا، این ویروس موذی، امانش را بریده بود و روی تخت بیمارستان لحظههای آخر را به سختی و در بخش مراقبتهای ویژه میگذراند؛ مثلا اینکه: «خوب که شدم و به خانه برگشتم، میخواهم درباره پرستاران و فداکاریهای آنها بنویسم. تا به الان نمیدانستم پرستاران، عجب موجوداتی هستند و چقدر به بشریت عشق میورزند. با تمام وجود کار میکنند و به بیماران عمر میبخشند و آنها را از مرگ نجات میدهند.»
