برچسب اکبر دودکار

مردی که موش شد 1364

تاجر سرمايه داري براي معافي از ماليات با پوشيدن لباس هاي ژنده و تظاهر به ورشكستگي به شعبة اخذ ماليات مراجعه مي كند و مدعي مي شود كه كارخانه ها و شركت هاي مقاطعه كاري اش درطول سال زيان داده اند كارمند وظيفه شناس و سخت گير اداره كه مسئول رسيدگي به پروندة مالياتي تاجراست، ادعاي او را نمي پذيرد، تاجر مي كوشد با رشوه دادن به رييس اداره كار خود را راه بيندازد. اما كارمند پادرمياني رييس رشوه خوار را نيز نمي پذيرد توطئه ربوده شدن و مسموم كردن كارمند نيز، با شكست روبرو مي شود. سال بعد تاجر با ظاهري مفلوك تر از سال پيش به شعبه اخذ ماليات مراجعه مي كند، و مي بيند كه كارمند وظيفه شناس سال قبل به رياست رسيده است تاجر بي آن كه در خواستي بكند پا به فرار مي گذارد.

راه دوم 1363

زن و شوهري به نام هاي سعيد و پروانه كه با يگديگر اختلاف دارند پس از طلاق به فكر تجديد زندگي مشترك شان مي افتند؛ اما در يك سانحه اتومبيل زخمي مي شوند. كوشش پزشكان براي درمان زن بي اثر مي ماند. مرد نيز پاهاي خود را از دست مي دهد و پيرامون علت ماجرايي كه بر او و همسرش گذشته به فكر فرو مي رود.

کمال الملک 1362

محمد غفاري به عنوان نقاش باشي دربار ناصرالدين شاه قاجار پذيرفته مي شود. و مدتي بعد لقب كمال الملك مي گيرد. طي حادثه اي در جريان كشيدن تابلو در تالار آينه، يكي از جواهرات تخت شاه گم مي شود و كمال الملك به اتهام ربودن جواهر، توسط كامران ميرزا بازجويي و به او اهانت مي شود. اما سارقان را مي يابند و در ملأ عام گردن مي زنند؛ در حالي كه نقاش باشي از اهانتي كه به او شده، رنجيده خاطر است. پس از ترور ناصرالدين شاه و تاج گذاري مظفرالدين شاه براي تكميل هنرش به اروپا مي رود. در بازگشت به مشروطه خواهان علاقه نشان مي دهد و پس از امضاي فرمان مشروطيت و مرگ مظفرالدين شاه از دربار فاصله مي گيرد. سال ها بعد پيشنهاد رضاشاه را براي همكاري نمي پذيرد و به عراق تبعيد مي شود. سرانجام در خانه اي كوچك و در غربت، به مرگ طبيعي مي ميرد.

مردی که زیاد می دانست 1363

كارمند جواني كه از زندگي سخت خود ناراضي است، با پيرمرد مرموز سياهپوشي ملاقات مي كند. پيرمرد اظهار مي دارد كه مي تواند كارمند را به مرادش برساند، با اين شرط كه در راه صواب گام بردارد. كارمند مي پذيرد. پيرمرد روزنامه ي سه ماه بعد را كه خبر جنگ ايران و عراق در آن چاپ شده است به او نشان مي دهد. كارمند با خريد اجناس و كالاهاي ضروري و احتكار آنها و سپس فروش آنها در روزهاي جنگ ثروت كلاني به جيب مي زند. اما نامزد خود را از دست مي دهد و از دوستانش نيز جدا مي افتد. پيرمرد مرموز او را از ادامه ي راه ناصواب نهي مي كند و در آخرين ملاقات توصيه مي كند يا مرد جوان به زندگي پيشين خود بازگردد، يا مرگ در انتظارش خواهد بود. ترس از مرگ كارمند را بر آن مي دارد كه اموال غيرمشروع را به بنيادهاي خيريه ببخشد و زندگي شرافتمندانه را از سر گيرد.

گراند سینما 1367

داستان درباره ي ورود و توسعه ي سينما و سينماداري در ايران است و وصف مشاجره هاي موسيو روسي خان و موسيو آقايوف كه جيره بگير سفارت خانه هاي روسيه ي تزاري و بريتانياي كبير هستند. فردي به نام قراچه داغي كه از مجاهدان مشروطه است، جواني به نام معلا را نصيحت مي كند كه خود را در راه توسعه ي سينما مانند عوامل اجنبي گرفتار نكند. بعد از هجوم مجاهدان به تهران و تسخير شهر آقايوف و روسي خان بساط خود را بر مي چينند. به توصيه ي قراچه داغي اداره ي سينما به دست معلا مي افتد.

رانده شده 1368

مرد عطاري پس از شش دختر صاحب فرزند پسري مي شود و اسم او را اصلان مي گذارد. توجه و تربيت پدر به نحوي است كه اصلان لوس و بي بند و بار مي شود. پدر او را از خود مي راند و اصلان زادگاهش را ترك مي كند و با پيرمردي به نام مرشد همراه مي شود. اصلان در آبادي بين راه با دختري ازدواج مي كند،‌ اما همچنان بي بند و بار است. در نتيجه ي‌ موعظه هاي مرشد تجاربي مي آموزد و پس از پشت سر گذاردن خطرات و مشكلات فراوان به توصيه ي‌ مرشد و همراه او، به زادگاهش باز مي گردد و با پدرش ديدار مي كند. مرشد به راه خود ادامه مي دهد و اصلان در كنار همسرش در زادگاهش مي ماند.

شانس زندگی 1370

پسر يك درجه دار نيروي انتظامي از آمريكا مي آيد و قرار و مدار ازدواج او با دختر دايي اش گذاشته مي شود. به رغم تصور پدر فرزندش در آمريكا تحصيل نكرده و دائم دنبال كار بوده است. كلاه برداري كه به تازگي توسط درجه دار دستگير شده رييس پسر او بوده و با دستگيري او جوان شانسي براي زندگي نمي بيند. جوان درصدد است تا با جمع آوري مقداري پول به آمريكا بازگردد، اما به بن بست مي رسد. پدر دست او را در يك جواهر فروشي به كار بند مي كند. دختر خوانده ي صاحب جواهر فروشي نيز مصمم است به آمريكا برود. دختر مي كوشد سهم ارثش را از پدر بگيرد، اما موفق نمي شود. او و مرد جوان براي رسيدن به آرزوهاي شان اقدام به ازدواج مصلحتي مي كنند، اما نتيجه اي نمي گيرد، به ناچار باگروهي سارق حرفه اي تباني مي كنند تا به جواهر فروشي دستبرد بزنند. درجه دار به طور اتفاقي مكالمه آن ها را از طريق بي سيم مي شنود. سارقان در حين فرار دستگير مي شوند و پدر، پسرش را كه قصد گريز دارد با گلوله از پا درمي آورد.

دو نفر و نصفی 1370

زن جواني كه در مهدكودك كار مي كند دختر يك ساله اش را با بچه هاي مهدكودك به پارك مي برد. بر اثر غفلت او كالسكه بچه اش پريسا را در سراشيبي پارك و خيابان و كوچه ها به راه مي افتد و مادر كه به دنبال كالسكه است پس از طي كردن مسيري طولاني كالسكه را گم مي كند. كالسكه رو به روي خانه دو مرد مجرد، كه پسر عمو هستند، توقف مي كند. پسر عموها ابتدا سعي مي كنند كالسكه را مقابل خانه يكي از همسايه ها رها و خود را خلاص كنند، اما موفق نمي شوند. كوشش آن دو براي سپردن بچه به ديگران به نتيجه نمي رسد و به ناچار او را به خانه خود مي برند. يكي از آن دو به نام خسرو راننده و ديگري كه عليرضا نام دارد عكاس دوره گرد و دلقك تماشاخانه است. حضور پريسا در جمع كوچك آن دو همه چيز را تغيير مي دهد. به تدريج علاقه خسرو به پريسا فزوني مي يابد، تا اين كه زن جوان، كه شوهرش او را رها كرده و به خارج رفته، از طريق يكي از كساني كه در جريان حضور پريسا در خانه پسر عموها قرار گرفته، آن ها را پيدا مي كند.