برچسب اکبر دودکار

خارج از محدوده 1366

محمدجواد حليمي كارمند ساده دولت، پس از سال ها اجاره نشيني با زدن از نان شب خانواده اش آلونكي در حاشيه پايتخت به نام هرت آباد دست و پا مي كند. در شب دوم سكونت دزد به خانه آنها مي زند كه حليمي دستگيرش مي كند. او قصد دارد دزد را تحويل مقام هاي پاسگاه دهد كه اهالي منطقه منعش مي كنند.حليمي كه پيرو قانون است دزد را به پاسگاه مي برد اما مي شنود كه محله هرت آباد در حوزه استحفاظي آنها نيست و نمي توانند سارق را تحويل بگيرند. حليمي به همراه دزد به ادارات و وزارتخانه هاي مختلف مراجعه مي كند تا وضع محله را روشن كند و عاقبت چون به اين نتيجه مي رسد كه در نظام اداري حاكم راهي به جايي نخواهد برد با همت و همكاري اهالي هرت آباد زنداني برپا مي كند تا به اصلاح و تهذيب سارقان بپردازند.

چشم شیطان 1372

پس از سوء قصد نافرجام به جان كمال خان، او با الماس «چشم شيطان» كه به مالكش قدرت مي دهد، ناپديد مي شود. برادرش صمصام الدوله كارآگاهي به نام محمود خان را براي يافتن او مأمور مي كند. محمود خان به اصفهان مي رود و با سولماز و خاله ي او و شوهر خاله اش رشيد پاشا كه براي يافتن چشم شيطان از عثماني آمده اند رو به رو مي شود. آنها در هتل محل اقامتشان با يك سرگرد انگليسي و خدمتكار هندي اش، يك كميسر روس كه مأمور نظميه اصفهان است و عده اي ديگر مواجه مي شوند كه همگي در پي چشم شيطان هستند. محمودخان با راهنمايي ميرزا، مستخدم هتل، به سراغ كمال خان مي رود كه در خانه اي مخفي شده و صمصام الدوله را مسبب اصلي توطئه عليه خود مي داند. كمال خان نشاني الماس را در دخمه اي زيرزميني به محمودخان مي دهد و محمودخان و سولماز به همراه كمال خان به دخمه مي روند، اما رشيد پاشا را رو در روي خود مي بينند. رشيد پاشا و افرادش با الماس مي گريزند و كميسر رحمانوف با تحت فشار گذاشتن سولماز نشاني مخفي گاه رشيد پاشا را به دست مي آورد آن ها را به محل اختفاي رشيد پاشا مي روند و كميسر الماس را به چنگ مي آورد و همه ي طرف ها به زندان مي افتند. محمود خان و سولماز و رشيد پاشا و همراهانش با يك كاميون از زندان مي گريزند. رشيد پاشا كه خود را مالك الماس مي داند، محمود خان را خلع سلاح مي كند و محمود خان و سولماز كه همه چيز را از دست رفته مي بينند، از كاميون بيرون مي پرند و رشيد خان و افرادش به قعر دره اي پرتاب مي شوند.

دمرل 1372

«دمرل» جوان زورمندي است كه پس از هماوردي با پهلوانان بسيار به عنوان پهلوان پهلوانان برگزيده مي‌شود. او كه دلتنگ مبارزه است، از اينكه حريفي در برابر خود ندارد رنج مي‌برد و براي اينكه مبارز تازه اي بيايد، شروع مي‌كند به آزار و اذيت مردم تا اينكه همزاد او به عنوان آخرين هماورد از راه مي‌رسد، اما او در اثر نيش زنبوري مي‌ميرد. «دمرل» آشفته مي شود و كفر مي‌گويد. در اين هنگام سمبل مرگ با عزرائيل در برابر او ظاهر مي‌شود و تا صبح به او مهلت مي‌دهد كه كسي را به جاي خود معرفي كند و گرنه جان خود او گرفته خواهد شد. دمرل كه از مردم نااميد است به پدر و مادرش پناه مي‌برد اما آن‌ها نيز حاضر به فداكاري نمي‌شوند. تا اينكه همسرش حاضر مي‌شود به جاي «دمرل» خود را تسليم مرگ كند. خداوند به اين عشق بي آلايش آنان رحمت مي‌آورد و آن دو را مي‌بخشد...

کلاه قرمزی و پسرخاله 1373

«كلاه قرمزي» كه حالا بزرگ شده مشغول تحصيل است اما بازيگوشي‌هايش سبب مي‌شود تا از مدرسه اخراج شود. تلاش او براي اينكه شغلي به دست آورد نيز نتيجه‌اي عايدش نمي‌كند، تا اينكه از طريق تماشاي تلويزيون و ملاحظه برنامه «آقاي مجري» تصميم مي‌گيرد تا روانه تلويزيون شود . «كلاه قرمزي» به تهران نزد «پسرخاله» مي‌رود و با كمك او روانه تلويزيون مي‌شود و در آن‌جا به خاطر علاقه زيادش به «آقاي مجري» سعي مي‌كند تا موانع راه ازدواج او را از بين بردارد اما مشكلاتي را باعث مي‌شود...

مرد آفتابی 1374

حميد و اكبر، دو جواني كه در يك عكاسي كار مي كنند، پس از مرگ صاحب مغازه نگران فروخته شدن مغازه توسط همسر او نرگس مي شوند. آن دو در مقابل پيشنهاد خريد مغازه از سوي نرگس پولي ندارند، و به همين دليل وقتي شايعه ازدواج نرگس با خواروبار فروش محله را مي شنوند، هر دو به فكر ازدواج با او مي افتند. اما نرگس كه قصد اصلي آنها را از ازدواج دريافته، به دو دوست اطمينان مي دهد كه مغازه طبق قرار قبلي همچنان در اجاره آنها خواهد بود تا زماني كه آن دو بتوانند مغازه را از او بخرند. حميد و اكبر كه در خواستگاري خود را رقيب يكديگر يافته اند، دور از چشم هم براي كار به ژاپن مي روند. در ژاپن رقابت ميان آن دو ادامه مي يابد و حميد با دوستش نصرت كه در ژاپن زندگي مي كند، به خيال خود به جايي امن مي رود و اكبر را در فرودگاه تنها مي گذارد. اما اكبر نيز به لطف آشنا شدن با غفار، مهاجر بازنشسته ايراني و دخترش مريم، به مسافرخانه اي مي رود و از روز بعد در آشپزخانه يك رستوران مشغول به كار مي شود. حميد كه پول هايش را نصرت ربوده، به اكبر روي مي آورد و با وساطت غفار، او نيز در كنار مريم و اكبر به كار مشغول مي شود. اما به هم ريختن آشپزخانه توسط يك ژاپني نژادپرست، ميانه دو دوست را باز به هم مي زند. حميد كه بار ديگر از اكبر جدا شده و در يك شركت ساختماني كار مي كند، در حال تعقيب نصرت، از پلكان ساختماني نيمه كاره سقوط مي كند و پا و چشمش آسيب مي بيند. اكبر براي فراهم كردن خرج عمل حميد، به رينگ بوكس مي رود و به بهاي مجروح شدن، دستمزد خوبي مي گيرد. با كمك غفار، عمل جراحي حميد انجام مي شود و دو دوست به ايران بازمي گردند. آن دو كه هنوز هم براي خريد مغازه عكاسي پولي ندارند، با مريم روبرو مي شوند كه حاضر به ازدواج با حميد شده است. مريم با پولي كه پدرش به حميد داده، نرگس را راضي مي كند مغازه اش را به طور قسطي به دو دوست بفروشد.

آقای بخشدار 1370

خبرنگاري با قطار وارد زادگاهش مي شود و از همان بدو ورود خاطرات خود را كه مربوط به سال هاي گذشته است مرور مي كند، خبرنگار كه براي يك روزنامه محلي قلم مي زده تلاش دارد تا پرده از روي فساد و اختلاس مسئولان شهر بردارد. اما شهردار با نفوذي كه در قدرت مركزي دارد مانع از افشاگري هاي خبرنگار جوان مي شود. در چنين وضعي بخشدار جديدي وارد شهر مي شود و از همان آغاز تصميم مي گيرد كه بر نابرابري ها و بي عدالتي ها خاتمه دهد. مسئولان شهر از فرماندار مي خواهند كه براي جلوگيري از اغتشاش و ناامني در شهر چاره اي بينديشد. بخشدار خوش خيال با حكم فرماندار از كار بركنار مي شود، اما همزمان خبرنگار عوامل فاسد شهر را افشا مي كند. خبرنگار به ملاقات بخشدار بركنار شده مي رود كه قصد دارد شهر را ترك كند.

عشق شیشه ای 1378

جلال، بازیگر نقش های فرعی سینما که در عشق هم شکست خورده، قصد خودکشی دارد. او که ساکن اتاق شماره 212 در مسافرخانه «گل‌ها» است ابتدا تصمیم می‌گیرد با طناب خود را حلق آویز کند، اما موفق نمی‌شود و ناچار در پی استخدام یک آدمکش برمی‌آید. «حسن چاخان» بازیگر سینما، نشانی یک آدمکش معروف به نام «رعد» را به او می‌دهد.

شریک زندگی 1373

نوري كه قبلاً از همسرش مهري جدا شده، بار ديگر با او ازدواج مي كند. آنها در كارخانه رنگ سازي شان نصف به نصف شريكند. از طرفي حيدر نگهبان كارخانه، كه به دروغ طي نامه هايي به دخترش در آمريكا، خود را مديرعامل معرفي كرده، با شنيدن خبر ورود دخترش بي بي گل و شوهر او اسدي به ايران، بيمار مي شود. نوري و مهري به همراه خواهر نوري، تصميم مي گيرند به طور موقت، حيدر را به عنوان مديرعامل به دختر و دامادش معرفي كنند. ماجرا به خوبي پيش مي رود تا آن كه ميرزايي حسابدار كارخانه، خبر ورشكستگي كارخانه را پيش مي كشد. نوري و مهري براي جلوگيري از ورشكستگي، تصميم به فروش كارخانه مي گيرند و بي بي گل و اسدي، براي خريد كارخانه اظهار تمايل مي كنند. اما روزي كه قرار است معامله صورت بگيرد، ميرزايي كه از رفتارش پشيمان شده، اعتراف مي كند كه به قصد خريد كارخانه اظهار تمايل مي كنند. اما روزي كه قرار است معامله صورت بگيرد، ميرزايي كه از رفتارش پشيمان شده، اعتراف مي كند كه به قصد خريد كارخانه، به عمد صورت هاي مالي را دستكاري كرده است. بي بي گل و اسدي كه از طريق ميرزايي شغل اصلي حيدر را فهميده اند، تصميم مي گيرند در ايران ماندگار شوند و نيمي از سهم كارخانه را از نوري و مهري بخرند.