بازنشسته ها 1391
داستان مردی است که بعد از بازنشسته شدن به خاطر آزار و اذیت های همسرش، در پی پیدا کردن شغل دوم است. اما در بیرون از خانه با اتفاقاتی روبرو میشود که…
داستان مردی است که بعد از بازنشسته شدن به خاطر آزار و اذیت های همسرش، در پی پیدا کردن شغل دوم است. اما در بیرون از خانه با اتفاقاتی روبرو میشود که…
زن و شوهري که مدتي هست از هم جدا شده اند، دختري دارند که بر اثر حادثه اي دچار شوک شده و ديگر قادر به حرف زدن نيست. دکتر معالج وي براي برطرف شدن اين مشکل تجويز مي کند پدر و مادر و فرزند براي مدتي با هم و در کنار هم، مانند سابق زندگي بدون تشنج و بحث و دعوا داشته باشند تا مشکل فرزند حل شود، اين ماجرا زندگي زن و شوهر را وارد چالش هاي جديدي مي کند.
حسن به خاطر بيكاري به هر كاري حتي دزدي دست مي زند تا اينكه دايي او برايش چند محل مختلف كار پيدا مي كند اما حسن سر هيچ كاري دوام نمي آورد تا اينكه بالاخره حسن به عنوان شاگرد حجره ي حاجي به كار مشغول مي شود و در همين هنگام به فرنگيس دختر آقاي زماني كه از همسايگان حاجي است علاقمند مي شود. حاجي به علت زرنگي حسن به او پيشنهاد وارد كردن 10 تن چاي از هند را مي دهد كه چاي ها به نام حسن وارد شود اما سود آن نصف شود، در پي قبولي اين پيشنهاد از طرف حسن، آقاي زماني با اغفال او، تصميم كلاهبرداري از حاجي مي گيرد و در مقابل به حسن قول دختر خود را مي دهد اما فرنگيس حاضر به ازدواج با يك كلاهبردار نمي شود. جنگ ايران و عراق شروع مي شود و قيمت چاي چند برابر مي شود اما چون در حادثه اي حسن با فرنگيس از نزديك روبرو مي شود و از عقيده ي فرنگيس مطلع مي شود از حاجي عذر خواهي مي كند و سهم او را بطور كامل مي دهد و با فرنگيس ازدواج مي كند.
اتي (احترام) كه خانواده اي فقير دارد و از خانه گريخته، همراه با دوستانش خانه اي اجاره كرده، كه اجاره آن را نپرداخته و صاحبخانه قصد دارد آنها را بيرون كند. جهانگير كه در يك بوتيك كار مي كند، به بهانه دادن شلوار مورد علاقه اتي به او، سعي مي كند كه به او كمك كند. جهان فهميده كه اتي دختري ساده دل و گيج است و فرار او به تهران و سرگردانياش او را دچار آسيب و خطر خواهد ساخت. از طرفي جهان كه با دوستانش در خانه اي مجردي زندگي مي كنند، هر كدام مشكلات خودشان را دارند. قضيه برداشتن شلوار توسط جهان از بوتيك لو مي رود و شاپوري، صاحب بوتيك او را اخراج مي كند، اما مدتي بعد، او كه درگير مشكلاتي است دوباره سراغ جهانگير را مي گيرد و مي خواهد او را درگير كارهاي خلاف خود كند. اما جهانگير اعتقادات خودش را دارد. جهان به رغم علاقه اش به اتي اما به خاطر فقري كه درگير آن است و همين طور رؤياهايي كه دختر دارد، از احساس خود چيزي به او نمي گويد، اما به هر بهانه دوست دارد به او كمك كند پس تصميم مي گيرد ابتدا دنداندرد او را معالجه كند، اما زمان مداوا و جراحي دندان اتي، خانواده دختر سر مي رسند و او را با فحش و كتك و دشنام به خانه مي برند. دوستان جهانگير با اينكه هنوز مشكل هيچ كدامشان حل نشده، اما خود را براي عروسي يكي از همخانههايشان ـ داوود با دختري به نام مهري آماده مي كنند. جهانگير كه نگران سرنوشت اتي است با آدرسي كه از خانه او دارد به سراغش مي رود اما محسن برادر كوچك اتي به جهان مي گويد كه اتي پول ها را برداشته و دوباره از خانه گريخته و قصد داشته به جايي دور برود. جهان كوله اي كه از اتي به جا مانده همراه با شيشه گلاب و يك بسته شمع را از محسن مي خرد و خيلي اتفاقي از تقويم كوچك اتي پي مي برد كه او نشاني شاپوري را يادداشت كرده و احتمالاً به سراغ او رفته. جهان از رفتن به مراسم ازدواج داوود منصرف مي شود و به منزل شاپوري مي رود شاپوري به او مي گويد كه اتي آنجا بوده. جهانگير كه پي برده شاپوري چه بلايي سر اتي آورده، با شاپوري درگير مي شود و با همان شيشه گلاب، او را مي كشد. در حالي كه مراسم ازدواج داوود است و همه منتظر جهان هستند، جهان زخمي و با صورتي خونين وارد آسانسور مي شود و دكمه طبقه پايين را فشار مي دهد.
علي مشرقي، نويسنده، پس از جر و بحثي شديد با همسرش مهرانگيز، شبانه از خانه خارج مي شود و با اتومبيلش بي هدف در خيابان ها پرسه مي زند و اتفاقي با زني خياباني به نام مريم شكوهي آشنا مي شود و براي حمايت از مرداني كه به دنبالش هستند. او را همراهي مي كند. مريم او را به آپارتمانش مي برد و دفتر شعرهايش را به او نشان مي دهد علي با ورود مردي به نام مجيد شهلا، صاحب يك بوتيك كه خود را مالك مريم مي داند، پنهان مي شود و صبح روز بعد در بازگشت به خانه با جسد همسرش روبه رو مي شود كه به شكل مرموزي به قتل رسيده است. همه ي شواهد دال بر قتل زن توسط اوست، اما علي به قاضي مي گويد كه در شب حادثه در خانه ي زني به سر برده بود. قاضي به او مهلت مي دهد تا آن زن را به عنوان شاهد به دادگاه بياورد. وقتي علي براي گفتن ماجراي قتل همسرش و لزوم حضور مريم در دادگاه به آپارتمان او مي رود با مجيد روبه رو مي شود. مريم در حضور مجيد، آشنايي با علي را انكار مي كند، اما در ملاقاتي ديگر با علي به او مي گويد به رغم تمايلش براي كمك به او به اين دليل كه شناسنامه اش دست مجيد است قادر به اداي شهادت در دادگاه نيست. هر چه زمان مي گذرد، احساس درماندگي علي بيش تر مي شود. حالا ديگر تنها چيزي كه براي او اهميت دارد شناخت مريم است. علي مدتي بعد درمي يابد مريم فرزندي به نام بهار از مجيد دارد و دوست صميمي اش سيما، كه مدت ها قبل نيمي از صورتش سوخته، از اين بچه نگه داري مي كند. علي با سيمين درخشان ـ مادر مريم ـ نيز ملاقات مي كند و مريم كه آن روز براي سركشي و دادن داروهاي مادرش به خانه ي او آمده از ديدن علي در آن جا ناراحت مي شود و در تلاش براي فرار از علي تصادف مي كند. علي او را در اتومبيل خود مي گذارد و مي خواهد به بيمارستان برساند، اما مريم مخالفت مي كند. از طرفي، مجيد در پي مريم به آپارتمان سيما مي رود و با كتك از او مي خواهد به مريم تلفن كند و او را به بهانه ي خودكشي كردنش، به آپارتمان بكشاند. وقتي مريم و علي سراسيمه به آپارتمان سيما مي آيند با مجيد روبه رو مي شوند. به درخواست مجيد، علي بيرون از آپارتمان منتظر مي ماند و لحظاتي بعد، مريم زير مشت و لگدهاي مجيد جان مي سپارد. علي كه خاطراتش را بازگو مي كند، مي گويد كه پس از حادثه ي مرگ مريم، قاتل همسرش نيز كه يك سارق جواهرات بوده پيدا مي شود و حالا بهار كوچك براي او ياد مادرش را زنده مي كند.
این فیلم دربارهٔ نویسندهای است که بچههایش را از دانشگاه به دلیل ندادن شهریه اخراج کردهاند و صاحب خانه، حکم تخلیه گرفته و چک بانکی که از تهیهکننده اش گرفته نقد نمیشود، وی تصمیم میگیرد که دست به اسلحه برده و چک را نقد کند.
فيلم درباره جواني است كه به خاطر انتقام جويي، يك هواپيماي مسافربري را در آسمان كيش ربوده و به اسرائيل مي برد.
مسعود كه خارج از كشور است خواهرش را در ايران درگير يك معامله ي غيرقانوني ارزهاي تقلبي مي كند و خواهرش سرقرار حاضر مي شود اما با درگير شدن پليس با دلالان ارزهاي تقلبي، خواهر مسعود كشته مي شود و مريم دخترخواهر مسعود همسرش امير را كه يكي از افراد پليس است مسئول مرگ مادر مي داند. از طرفي مسعود با شنيدن خبر كشته شدن خواهرش به ايران بازمي گردد تا انتقام بگيرد. اما در يك توطئه به قتل همسرش متهم مي شود. پليس كه از توطئه دلالان بر عليه مسعود مطلع است قصد دارد از طريق او رؤساي باند دلالان ارزهاي تقلبي را دستگير كند و در اين كار موفق هم مي شود. و به مريم هم ثابت مي شود كه امير در جريان كشته شدن مادرش مقصر نبوده است.