برچسب اسماعیل آقاجانی

خواب لیلا 1386

قصه دختري 26 ساله است كه به تنهايي در خانه به ارث رسيده از پدر و مادرش زندگي مي كند... او مدتي است كه توسط دختري شش ساله كه از قدرت خارق العاده اي برخوردار است مورد حمله هاي وحشيانه قرار مي گيرد. دكتر پوريا عقيده دارد تنها راه رهايي وي جستجو در گذشته هاي فراموش شده دوران كودكي اوست. اين جستجو به جايي نمي رسد تا در نهايت او را به دكتر سهرابي مي سپارند تا ليلا را در يك سفر دروني براي ملاقات با ضمير ناخودآگاهش ببرد و سهرابي...

مانی و ندا 1379

ماني در پي برخورد اتفاقي خود با دختري ثروتمند بنام ندا به وي علاقمند شده و خود را نيز پسري ثروتمند معرفي مي كند. ماني در پي ملاقات هاي مكرر خود با ندا، پي به وضعيت مالي وخيم او برده و ندا نيز به درخواست ماني در مورد ازدواج پاسخ مثبت مي دهد. ماني و ندا بدنبال توافق خود تصميم به تهيه پول براي ازدواج مي گيرند. ماني پس از ناكامي در عضويت در تيم فوتبال و خوانندگي به قاچاق مواد مخدر روي مي آورد و ندا نيز پس از رد شدن در آزمون بازيگري متوسل به رمالي و فالگيري مي شود. كامي برادر بزرگ ماني كه در جريان رابطه ماني و ندا با دوست ندا به اسم تينا آشنا شده بود به او علاقمند شده و با همكاري تينا تصميم مي گيرند به آن ها از جهت مالي كمك كنند. ماني كه به اشتباه خود پي برده بود با معرفي عوامل پخش مواد مخدر به پليس به فعاليت خود پايان داده و فعاليت ندا نيز توسط پليس متوقف مي شود. ماني و ندا كه پس از نااميدي در تهيه ي پول قصد خروج از كشور را داشتند توسط كامي و تينا منصرف و زندگي جديدي را آغاز مي كنند.

چشمان سیاه 1381

غزل دلاويز و سورنا در يك دانشكده تحصيل مي كنند و هر دو شاعرند. غزل ناراحتي چشمي دارد و با شدت يافتن بيماري، از تحصيل در دانشگاه انصراف مي دهد و بعد از مدتي بينايي اش را از دست مي دهد سورنا كه نگران سرنوشت غزل شده به سراغ او مي رود تا در درس هاي دانشگاهي كمكش كند و به تدريج بين آن ها علاقه اي ناگفته به وجود مي آيد. شعرهاي غزل به طور اتفاقي به دست يك آهنگساز مي رسد و او با غزل قراردادي مي بندد تا شعرهايش به صورت ترانه و دكلمه با صداي خودش اجرا شود. كم كم اشعار و صداي غزل محبوبيت زيادي پيدا مي كند. غزل كه مدتي در شبانه روزي نابينايان اقامت داشته، به آپارتماني شيك نقل مكان مي كند. او با يك مجري راديو به نام حورا برازنده آشنا و شعرهايش از راديو نيز پخش مي شود. سورنا كه جرأت پيشنهاد ازدواج به او را ندارد، در نامه اي عشقش را به غزل اعتراف مي كند، اما نامه به دست او نمي رسد. سورنا كه در روزنامه ها مقاله هاي حقوقي مي نويسد، توسط دو موتورسوار كتك مي خورد، اعصاب حنجره اش آسيب مي بيند و توانايي حرف زدن را از دست مي دهد. او با اين توهم كه غزل ازدواج كرده، به حالت قهر و انزوا به شمال، نزد مادرش در روستايي دوردست مي رود. غزل نيز كه پي به وضعيت سورنا برده در خيابان تصادف مي كند و در بيمارستان بستري مي شود. سورنا كه توسط دوستش به واقعيت پي برده، شمال را به قصد تهران ترك مي كند.

نیمه پنهان 1380

فرشته در آستانه رسيدگي همسرش خسرو در مقام نماينده رياست جمهوري به پرونده قضايي يك زن محكوم به اعدام، دفترچه ي خاطراتش را به او مي دهد. خسرو در دفتر مي خواند كه فرشته كه در سال هاي 58-59 دانشجو بوده، جذب گروه هاي سياسي چپ مي شود و به عنوان هوادار فعاليت مي كند. در اين شرايط به محفلي روشنفكرانه راه مي يابد كه گرداننده اش سردبير يك نشريه ادبي به نام روزبه جاويد است. اين آشنايي كم كم به عشقي نامعلوم مي انجامد، اما او پي مي برد كه جاويد همسري به نام خانم جاويد دارد. فرشته با وجود تنگ تر شدن فضاي سياسي جامعه، به خاطر قولي كه به خانم شفيع داده است درخواست جاويد را مبني بر فرار از ايران و ازدواج با او نمي پذيرد. تا اينكه هفده سال بعد در حالي كه مسير زندگي اش كاملاً تغيير كرده است او را در مجلس ختم يكي از دوستانش مي بيند. جاويد از فرشته گله مي كند كه هيچگاه فرصت دفاع از خود را به او نداد.

نابخشوده 1375

ميران بعد از ده سال حبس به خاطر قاچاق مواد مخدر آزاد مي شود، او تصميم دارد از مأمور دستگيري خود سرهنگ عاطفي انتقام بگيرد به همين دليل با طرح نقشه اي و با كمك زني از اعضاي باند خود بعد از طرح دوستي با فرنگيس دختر سرهنگ عاطفي، مقداري مواد مخدر در كيف او جاسازي مي كنند و او را به پليس معرفي مي كنند. فرنگيس دستگير مي شود. پدر براي كمك نزد او مي رود، و ليكن دختر كه روابط سردي با پدر دارد و به دليل جدايي پدر و مادر، سال ها با مادرش زندگي مي كرده به پدر روي خوش نشان نمي دهد. اما سرهنگ عاطفي با پيگيري ماجرا يكي از اعضاي باند ميران را دستگير مي كند و از طريق او به نشاني محل اختفاي آن ها دست پيدا مي كند. افراد باند قاچاق براي جبران شكست هاي خود در برابر سرهنگ عاطفي، همسر او را به گروگان مي گيرند، اما سرهنگ عاطفي با كمك مأموران نيروي انتظامي به نشاني بدست آمده مي روند و بعد از محاصره محل و درگيري و تعقيب و گريز فراوان و نجات همسر سرهنگ، تمامي اعضاي باند قاچاق دستگير مي شوند. فرنگيس وقتي از تلاش پدر براي نجات او و مادرش مطلع مي شود با مادر به ديدار پدر مي رود.

رنجر 1378

مرتضي، رزمنده ايراني، در پي يك درگيري شديد با نيروهاي عراقي در جنگلي واقع در عراق، به اسارت آنها درمي آيد. سامي جابر، فرمانده نيروهاي عراقي دستور مي دهد او را به اردوگاهي متروك و دور از چشم صليب سرخ منتقل كنند. اردوگاه شرايط بسيار بدي دارد و اسرا در آن به چند گروه تقسيم شده اند. مرتضي قصد فرار از اردوگاه را دارد و اين موضوع را با ديگران در ميان مي گذارد، ولي بيشتر اسرا با نقشه فرار او به دلايل گوناگون مخالفت مي كنند. سعيد، ارشد اردوگاه به او مي گويد فقط در صورتي كه فهرست كامل اسراي ايراني را همراه خود به ايران ببرد مي تواند نقشه فرارش را عملي كند. مرتضي مي پذيرد ولي پيش از فرار تصميم مي گيرد روزي چند ساعت به تمرين حركات دشوار رزمي بپردازد. مرتضي براي عملي كردن نقشه اش طوري رفتار مي كند كه عراقي ها مجبور شوند او را در زندان انفرادي محبوس كنند. سپس در فرصتي مناسب، پس از مجروح كردن نگهبان زندان، در زير كاميوني كه قصد خروج از اردوگاه را دارد پنهان مي شود و از اردوگاه فرار مي كند. نيروهاي عراقي از فرار او مطلع مي شوند و تعقيب و گريز بين مرتضي و نيروهاي عراقي در جنگل شروع مي شود. در چند مورد، مرتضي مجبور به نبرد تن به تن عراقي ها مي شود و بسياري از آنها را مي كشد. در همان حال، نيروهاي ايراني از طريق بي سيم درمي يابند كه مرتضي در حال آمدن به ايران است و خودشان را براي ورود او آماده مي كنند. در مرز ايران و عراق درگيري شديدي به وجود مي آيد و در حالي كه مرتضي همچنان تحت تعقيب نيروهاي عراقي است، هلي كوپتر ايراني براي نجات مرتضي وارد عمل مي شود و او را نجات مي دهد.

کمکم کن 1377

شولان صاحب يك دامداري، چنان عرصه زندگي را بر دامپزشكي جوان به نام حبيب تنگ مي كند كه او وادار به خودكشي مي شود. شولان براي سرعت دادن به نابودي حبيب، دختري به نام نيلوفر را ـ كه پدرش با شولان آشنا بوده و پس از مرگ والدينش با خواهران كوچكترش زندگي مي كند ـ به سراغ حبيب مي فرستد. نيلوفر كه سوداي خواننده شدن در خارج از كشور را در سرمي پروراند، در ازاي گرفتن ويزا از شولان براي نابود كردن حبيب (كه مداركي را نيز عليه دامداري شولان در اختيار دارد) وارد ميدان مي شود، اما پس از گرفتن مدارك از حبيب، آن دو به يكديگر علاقمند مي شوند. از طرفي شولان وقتي درمي يابد دخترش مهتاب با جواني به نام رفيعي آشنا شده و آن دو قصد ازدواج دارند، رفيعي را به شدت كتك مي زند و مهتاب را از ديدار با او منع مي كند. حبيب، رفيعي و سياوش ـ دوست مشترك آن ها كه همكارش در آهنگري توسط برادرزاده شولان به نام فيضي به قتل رسيده ـ به سراغ شولان مي آيند و با او درگير مي شوند. شولان در پي گرفتن انتقام مرگ دخترش، رفيعي را از طبقه بالاي پاساژ به پايين پرتاب مي كند. فيضي هم به كمك شولان مي آيد، اما حبيب و نيلوفر مي گريزند و شولان و فيضي آن دو را تا شهربازي تعقيب مي كنند. فيضي از بالاي سفينه شهربازي به پايين پرتاب مي شود و حبيب و نيلوفر شولان را كه مجروح است، در باغ وحش به حال خود رها مي كنند.

خسوف 1371

خسرو چند قاچاقچي اشياي عتيقه را با وانت به گورستان مي برد تا آن ها جسد موميايي شده ي زني را از گور درآورند. خسرو در مسافرخانه اي به سارا برمي خورد كه به جسد شباهت دارد. سارا از خسرو مي خواهد كه او را در يافتن شوهرش كمك كند. شوهر سارا قرار است شب هنگام به مسافرخانه بيايد، اما صاحب مسافرخانه مانع از ماندن زن در آنجا است. خسرو با سارا به كاروانسراي قاچاقچي ها مي رود، اما كسي را درآنجا نمي يابد. درمسافرخانه نادر، برادر سارا، و پسر عمويش فريبرز، كه به سارا علاقمنداست و عمويش فتاح به انتظار سارا نشسته اند. فريبرز و نادر با خسرو گلاويز مي شوند. اما با دخالت مردم سارا به همراه خسرو مي گريزد و به خانه ي پيرزني پناه مي برند. فريبرز و نادر به كمك پليس به خانه ي پيرزن وارد مي شوند و سارا را با خود مي برند. اما سارا از دست آن ها مي گريزد و از خسرو مي خواهد تا او را به گورستاني در خارج شهر برساند. نادر و فريبرز و فتاح آن دو را تعقيب مي كنند و با يافتن شناسنامه ي سارا درمي يابند كه موضوع ازدواج او صحت دارد. اتومبيل آن ها با وانت خسرو تصادف مي كند و وانت از جاده منحرف مي شود. در گورستان نادر اعتراف مي كند كه شوهر سارا را به قتل رسانده و همان جا دفن كرده است. فريبرز خود را از معركه كنار مي كشد و با آتش سيگار او اتومبيل فتاح در آتش مي سوزد. سارا و خسرو از محل حادثه دور مي شوند.