برچسب آتیلا پسیانی

کارگر ساده نیازمندیم 1395

فیلمی که به زندگی کارگران مهاجر شهرستانی در تهران و آرزوها، امیدها و یأسهای آنها مربوط است. شخصیت اصلی فیلم، جوان کارگر مهاجر آذربایجانی به نام قدم ( بهرام افشاری ) است که آدم کله‌شقی است و روحیه ستیزه‌جو و پرخاشگری دارد. قدم در مغازه مردی جنوبی به نام رحمت ( مهران احمدی ) شاگردی می‌کند و عاشق مونس، ( روژین رحیمی تهرانی ) دختر رحمت است. پس از مرگ ناگهانی و مشکوک رحمت، بساز بفروش پولدار نوکیسه ای به نام جهان ( آتیلا پسیانی ) از موقعیت استفاده کرده و از دختر ۱۶ ساله رحمت یعنی مونس که قدم عاشق اوست، در ازای طلبش خواستگاری می‌کند. قدم بعد از پی بردن به این موضوع، خشمگین شده و با جهان درگیر می‌شود تا اینکه…

دیپلمات 1374

سعيد ناصري كارمند سفارت ايران در تركيه در اولين سفر خود حامل نامه اي محرمانه در رابطه با روابط سياسي ايران و تركيه، براي سفير ايران است كه با نقشه توطئه گران در فرودگاه كيف حاصل مدارك او سرقت مي رود و بعد از استفاده ي آن ها مدارك ظاهراً به ناصري برگردانده مي شود، وليكن ناصري به اين موضوع مشكوك مي شود و بعد از جستجو متوجه مي گردد كه چند ايراني از جمله فردي به نام ميگوئل و خوزه سانيتاگو به كمك توطئه گران خارجي قصد ضربه زدن به نظام ايران را دارند. آن ها طي يك نقشه ي ناموفق تصميم داشتند ناصري را يك تروريست فراري معرفي كنند كه موفق نمي شوند اما به تلافي جستجو هاي ناصري، همسرش را گروگان مي گيرند و زماني كه ناصري به تنهايي به نجات او مي رود پليس نيز وارد عمل مي گردد و توطئه ها برملا مي شود.

طلسم 1365

پس از مراسم عروسي، عروس و داماد همراه خويشاوندان داماد راهي روستاي محل سكونت خود مي شوند. طوفان سختي در مي گيرد عروس و داماد راه را گم مي كنند و به قصري پناه مي برند، شازده و مباشرش، اجازه مي دهند كه آن دو شب را در قصر سر كنند. همسر شازده، پنج سال پيش، در شب عروسي وقتي كه به تالار آيينه قدم گذارده بوده گم مي شود. در زير زميني متروك عروس با همسر شازده رو به رو مي شود، كه مي گويد از شب عروسي با حيله ي مباشر در سياه چال حبس شده است. شازده و داماد به مباشر شك مي برند و زماني كه از تالار آيينه به سياه چال مي رود او را تعقيب مي كنند. در كش مكش بين آن ها مباشر به دست همسر شازده كشته مي شود. عروس و داماد قصر را ترك مي كنند و شازده و همسرش پس از سال ها با هم به گفت و گو مي نشينند. دست عروس به شمعدان مي خورد قصر طعمه آتش مي شود.

پاداش سکوت 1385

اكبر منافي كه سابقه بستري شدن در آسايشگاه جانبازان موج گرفته را دارد، اكنون فروشنده بليت اتوبوس هاي شركت واحد است. يك شب با ديدن چهره هم‌رزم شهيدش (يحيي) در تلويزيون حالش بد مي شود و به سراغ پدر او مي رود و ادعا مي كند يحيي را نه عراقي ها، كه او كشته، اما جزييات آن را به ياد ندارد. آن دو به اتفاق هم به سراغ كساني مي روند كه در جبهه هم‌رزم يحيي و اكبر بوده اند و از نحوه شهادت يحيي آگاه هستند. اولين نفر محمد سليمي است كه در يك كارگاه تراشكاري كار مي كند و ادعاي اكبر را رد مي كند. دومين نفر عبداله مشكاتي است كه اكنون مديريت كاروان هاي زيارتي به عراق را به عهده دارد و تبديل به يك سرمايه دار شده است. او نيز ادعاي اكبر را رد مي كند و به او پيشنهاد مي كند كه او را رايگان به زيارت كربلا مي برد. اكبر با دلخوري از او جدا مي شود و سراغ دفتر نشريه اي مي رود كه سال ها پيش درباره جبهه منتشر مي شد، اما سردبير آن كه زماني رزمنده بود، اكنون به خارج رفته و نشريه نيز كه حالا همسرش آن را اداره مي كند تبديل به مجله اي زرد شده است. در زيرزمين دفتر نشريه، انباري است كه نشاني برخي ديگر از هم‌رزمان آنجا ثبت شده است. اكبر و پدر يحيي سراغ يكي از آنها مي روند كه اكنون يك مدير عالي‌رتبه است، اما منشي به آنها وقت نمي دهد و برخوردي تحقيرآميز در پيش مي گيرد. اكبر و پدر يحيي در ادامه جستجوي‌شان به منزل هم‌رزمي ديگر (كمال اطاعت) مي روند ولي همسرش خبر شهادت او را بر اثر جراحات شيميايي به آنها مي دهد. در نهايت اكبر، فرمانده گردانشان احمد ايرواني را كه حالا در آسايشگاه جانبازان بستري است پيدا مي كند و با الهام از او به ياد مي آورد كه ماجراي يحيي چه بوده و چگونه فرمانده به دليل اصابت تير دشمن به گلوي او و ايجاد سروصدا در پاتكي شبانه، به اكبر دستور داده بود كه يحيي را به زير آب ببرد تا صداي ناله اش دشمن را متوجه پاتك نكند. در پايان پدر يحيي، اكبر را مي بخشد و اكبر در كارگاه او مشغول خواندن نماز مي شود.

عقرب 1375

قاچاقچيان مواد مخدر و اسلحه در منطقه ي بلوچستان از طريق يكي از سران خود از سروان يكه تاز مي خواهد در مقابل دريافت مبلغ هنگفتي دلار اجازه عبور محموله ي آن ها را از منطقه بدهد، سروان يكه تاز قبول مي كند و بعد از دريافت پول ها، روز موعود با تمام قوا به كاروان قاچاق حمله مي كند و آنان را دستگير مي كند. قاچاقچيان هم به تلافي اين عمل سروان يكه تاز را به قتل مي رسانند. تكاور ذوالفقار حسيني كه از قبل از طرف سروان يكه تاز مأمور مبارزه با اين عده شده بود وارد عمليات مي شود. او در لباس مبدل با به همكاري گرفتن رحيم‌ كه يك زنداني متهم به قتل قاچاقچي معروفي است به محل اختفاي دلالان بين المللي مواد مخدر راه پيدا مي كنند، ذوالفقار و رحيم سعي مي كنند كه از طريق معرفي خود به عنوان فروشندگان اسلحه با آن ها رابطه برقرار كنند، اما قاچاقچيان به حرفهاي ذوالفقار شك مي كنند و با دور كردن رحيم از او قصد كشتن او را دارند كه ذوالفقار با درگيري بسيار، و بعد از كشته شدن رحيم، اطلاعات لازم را براي نيروي انتظامي مخابره مي كند اما خودش توسط قاچاقچيان در قلعه اي كه محل استقرار آن هاست زنداني مي شود، نيروي انتظامي قلعه را محاصره مي كند و بعد از يك تعقيب و گريز طولاني و رها شدن ذوالفقار از بند، تعدادي از خلافكاران دستگير مي شوند و تعدادي هم به هلاكت مي رسند و ذوالفقار انبار مهمات آن ها را در قلعه با كمك نيروهاي انتظامي منهدم مي كنند.

هفت سنگ 1376

ديويد پسر خاخام الياس مشوه شمعون پس از سال ها اقامت در هلند و پايان تحصيلاتش براي زيارت و ملاقات با شخصي به نام شيخ كريم وارد فلسطين مي شود. خاخام كه قصد دارد پسرش را در الخليل نگه دارد و براي آينده ي او در دستگاه حكومتي صهيونيست ها اميدها دارد، ديويد را به مقامات معرفي مي كند. اما مأموران موساد كه از مقاصد ديويد مطلع شده اند به دنبال او مي روند...