ماجرای یک تومور مغزی که نیامده، رفت/ خواهرزاده بروسلی وارد می‌شود!

نگران شدم. دلم شور افتاد. علی الخصوص وقتی درد، تا پاسی از شب فروکش نکرد. آخر شب وقت خواب، در خاموشی اتاق، تشخیصم را به هم‌اتاقی‌هایم گفتم: «فکر کنم تومور دارم». خندیدند و گفتند «دیوانه».

نگران شدم. دلم شور افتاد. علی الخصوص وقتی درد، تا پاسی از شب فروکش نکرد. آخر شب وقت خواب، در خاموشی اتاق، تشخیصم را به هم‌اتاقی‌هایم گفتم: «فکر کنم تومور دارم». خندیدند و گفتند «دیوانه».

ماجرای یک تومور مغزی که نیامده، رفت/ خواهرزاده بروسلی وارد می‌شود!

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-سارا گریانلو؛ همگی جمع شده بودیم در سالن ورزشی خوابگاه. قرار بود کلاس درس تربیت بدنی آنجا برگزار شود. خانم تیموری استاد درس تربیت بدنی، تشخیص داده بود در شرایط حساس کنونی آن روزها، با ما دفاع شخصی کار کند. همان جلسه‌ای هم که می‌خواست ماده درسی‌اش را اعلام کند، زد به تخت پشت من و گفت: «مثلاً این استایل جون میده برای دفاع شخصی!». من را می‌گویی! خون مرحوم بروسلی، راه‌آبه‌ها و جوبه‌های شرقی آسیایی را گرفت و گرفت و آمد رسید به رگ‌های گردن من و به قدر قطر افعی، زد بیرون، یک دفعه حس کردم باید خواهرش باشم، یا دستکم خواهرزاده‌ای چیزی و کسی در درونم گفت «قوودااااا»! یک هفته‌ای را هم که تا تشکیل جلسه بعدی گذراندم، هر کس و ناکسی به من نزدیک شد، دستم را تیغه کردم جلوی صورتش، همین کلمه رمز را گفتم و آماده بودم چیزی بگوید تا از خودم دفاع شخصی کنم!

 

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *