ماجرای یک تومور مغزی که نیامده، رفت/ خواهرزاده بروسلی وارد میشود!
نگران شدم. دلم شور افتاد. علی الخصوص وقتی درد، تا پاسی از شب فروکش نکرد. آخر شب وقت خواب، در خاموشی اتاق، تشخیصم را به هماتاقیهایم گفتم: «فکر کنم تومور دارم». خندیدند و گفتند «دیوانه».
