
شیدایی قصه دلدادگی توشمال جوان روستا به حمیلا تنها دختر خان است. شیدا پسر جوانی است که بعد از فوت پدر توشمال ده شده و این حرفه را به مرید برادر کوچکترش هم آموزش می دهد. سال ها قبل در یک روز بهاری شیدا در حالی که مشغول نواختن دهل است به صورت اتفاقی حمیلا را می بیند در راه بازگشت به ده مار حمیلا را نیش می زند. دکتر بعد از معاینه حمیلابه آقاخان می گوید اگر حمیلا تا صبح بیدار بماند و بیهوش نشود شانس زنده ماندن او بالا می رود آقا خان دستور می دهد تفنگچی ها تا صبح تیراندازی کنند و شیدا تا صبح ساز بزند. حالا بعد از سالها شیدا بر ترس خود غلبه کرده و به خواستگاری حمیلا می رود اما به دستور خان کتک مفصلی می خورد. او تسلیم نمی شود و دوباره به خواستگاری می رود. اما اینبار اقا خان برای ازدواج شیدا و حمیلا شرطی معین می کند.اگر شیدا شرط را ببازد خان حمیلا را به عقد فرامرز پسر مرتضی قلی خان قشقایی در می آورد. شرط خان این است که در اولین شب زمستان شیدا بر قله زردکوه کرنا بنوازد طوری که صدای آن به هفت آبادی برسد. سرمای زردکوه استخوان سوز است با این وجود شیدا شرط را می پذیرد
