«حاج حسن» ده سال از «حاج احمد» بزرگتر است و پسر دوم خانواده «کاظمی نجفآبادی»! با اینکه شانزده سال از رفتن برادرش میگذرد، شروع به حرفزدن که میکند، انگار همین دیروز بوده که تلویزیون را روشن میکند و دنیا روی سرش خراب میشود… «دقایقی پیش، با سقوط یک هواپیمای نظامی در مناطق شمالغرب کشور، جمعی از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران به شهادت رسیدند. حاج احمد کاظمی، فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران، ازجمله سرنشینان این هواپیما بوده است.» آنچه در ادامه میخوانید، روایت سالها برادری احمد و حسن است…!
حاجاحمد از بچگی متفاوت بود و این را در تکتک رفتارهایش نشان میداد. پدر و مادر هم عجیب دوستش داشتند؛ البته مادر یک هوا بیشتر. نمیدانم چرا با اینکه دوروبرش حسابی شلوغ بود، احمد را جور دیگری میخواست. انگار بین بچههایش، تافته جدابافته بود. احمد یک نشانه هم در بدنش داشت که مادرم همیشه از آن، به بچههایش میگفت و معتقد بود راز بزرگی در پس آن وجود دارد. دوتا از انگشتهای احمد به صورت مادرزادی به هم چسبیده بود. مادرم همیشه میگفت: من مطمئنم این یک علامت و نشانه است. وقتی میپرسیدیم: چه علامتی؟ میگفت: خدا خودش میداند و والسلام… جالب اینجاست وقتی هم رفت جبهه، همین انگشت قطع شد. به مادرم گفتم: حتما این همان نشانهای بود که از آن میگفتی. گفت: نه! بالاتر از این حرفها…و این جمله را چندینبار در موقعیتهای مختلف تکرار کرد.
