چشمهایش زلالاند؛ آنقدر که دلت میخواهد ساعتها در آن غرق شوی. زبانش را تا جایی که بیبی یادم داده میفهمم.
به گزارش اصفهان زیبا؛ چشمهایش زلالاند؛ آنقدر که دلت میخواهد ساعتها در آن غرق شوی. زبانش را تا جایی که بیبی یادم داده میفهمم. از تُرکهای موصل است؛ از آن پیرزنهایی که برف زمستانهای عمرش، روی موهای سرش سنگینی میکند؛ ولی او همچنان کمرش را راست نگه داشته است. از دور دیدمش و از اینکه در آن حوالی بهتنهایی یک موکب را میگرداند، تعجب کردم. خودم را از دل جمعیت بیرون کشیدم و از شانه خاکی جاده بهطرف خیمه پیرزن سرازیر شدم.
