فخرفروشی برای ذاتیات، ممنوع!
معمولیبودن همیشه بد نیست؛ اگر نگاهمان به قضیه فرق کند؛ آنموقع زندگی آسانتر میشود و دیگر کسی بهخاطر ذاتیاتش فخرفروشی نمیکند.
معمولیبودن همیشه بد نیست؛ اگر نگاهمان به قضیه فرق کند؛ آنموقع زندگی آسانتر میشود و دیگر کسی بهخاطر ذاتیاتش فخرفروشی نمیکند.
این روزها که نقل محافل، یاد و نامی از شهید چمران است، به دنبال دکتر مصطفی چمران، فارغالتحصیل از دانشگاه برکلی آمریکا و فعال نظامی در خطه مصر و لبنان بودیم؛ تا بلکه این درهمپیچیدگی مرزهای جغرافیایی توجیه شود و شهادت او را در کوههای دهلاویه معنا بخشد.
عصربهعصر مینشست روی تکپله جلوی خانه و توی کوچه منتظر آمدن مامان میشد. به خیالش ماهطلعت رفته بود از بازار روز خرید کند و برگردد.
نمیدانم چرا قدمهایم میلرزید؟ چادرم را روی سر جابهجا کردم و وارد کلاسی شدم که چند دقیقه قبل، معاون مدرسه با آه جگرسوزی از دانشآموزانش یاد کرده بود.
روضه شروع شده بود. صدای نالهها که آزاد شد، تن دخترک لرزید. میان گریه حواسم جمع او بود. اشکهایم را تندتند پس زدم و دستم را دور شانههایش حلقه کردم.
با نوای «هلابیکم یا زواری» مردان عرب، راهش را به طرف موکبهای کنار جاده کج میکند. با چشم دنبال جایی برای نشستن میگردد.
چشمهایش زلالاند؛ آنقدر که دلت میخواهد ساعتها در آن غرق شوی. زبانش را تا جایی که بیبی یادم داده میفهمم.
استکانهای کمر باریک چای را جلویشان میگیرم. مداحی «من ایرانم و تو عراقی» از شبکه تلویزیونی در حال پخش است. علیرضا و مهدی با پشت دست اشک غلتیده روی گونههاشان را پس میزنند و چای برمیدارند.