با صدای جیغ پسربچه از خواب پرید بالا، نفهمید خودش را چطور به اتاقش رساند. پسرک ایستاده بود وسط تختش و یکبند گریه میکرد، به هقهق افتاده بود و موهای خرمایی قشنگش از شدت گریه و عرق به همدیگر پیچ خورده بودند.
به گزارش اصفهان زیبا؛ با صدای جیغ پسربچه از خواب پرید بالا، نفهمید خودش را چطور به اتاقش رساند. پسرک ایستاده بود وسط تختش و یکبند گریه میکرد، به هقهق افتاده بود و موهای خرمایی قشنگش از شدت گریه و عرق به همدیگر پیچ خورده بودند. چشمش که به زن افتاد گفت: مامان، خواب دیدم یه خواب خیلی بد! خواب دیدم که یه هیولا اومده بود خونمون و میخواست منو بخوره. هیولا میگفت من از خون بچهها باید بخورم تا زنده بمونم مامان میگفت غذاش خون بچههاست! پسرک هق هق میکرد و داستان کابوس دم صبحش را برای مادر میگفت. زن در آغوشش کشید و آرام نوازشش کرد و گفت: خواب بد بوده و دیگر تمام شده حالا یک بسماللهی بگو و بشمار در جهان چندتا گوسفند وجود دارد؟!
