یک خواب آرام

با صدای جیغ پسربچه از خواب پرید بالا، نفهمید خودش را چطور به اتاقش رساند. پسرک ایستاده بود وسط تختش و یک‌بند گریه می‌کرد، به هق‌هق افتاده بود و موهای خرمایی قشنگش از شدت گریه و عرق به همدیگر پیچ خورده بودند.

با صدای جیغ پسربچه از خواب پرید بالا، نفهمید خودش را چطور به اتاقش رساند. پسرک ایستاده بود وسط تختش و یک‌بند گریه می‌کرد، به هق‌هق افتاده بود و موهای خرمایی قشنگش از شدت گریه و عرق به همدیگر پیچ خورده بودند.

یک خواب آرام

به گزارش اصفهان زیبا؛ با صدای جیغ پسربچه از خواب پرید بالا، نفهمید خودش را چطور به اتاقش رساند. پسرک ایستاده بود وسط تختش و یک‌بند گریه می‌کرد، به هق‌هق افتاده بود و موهای خرمایی قشنگش از شدت گریه و عرق به همدیگر پیچ خورده بودند. چشمش که به زن افتاد گفت: مامان، خواب دیدم یه خواب خیلی بد! خواب دیدم که یه هیولا اومده بود خونمون و می‌خواست منو بخوره. هیولا می‌گفت من از خون بچه‌ها باید بخورم تا زنده بمونم مامان می‌گفت غذاش خون بچه‌هاست! پسرک هق هق می‌کرد و داستان کابوس دم صبحش را برای مادر می‌گفت. زن در آغوشش کشید و آرام نوازشش کرد و گفت: خواب بد بوده و دیگر تمام شده حالا یک بسم‌اللهی بگو و بشمار در جهان چندتا گوسفند وجود دارد؟!

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *