قصه استاد محمد پاکنژاد، معمار کهنهکاری که با خشتخشت آثار اصفهان، زلف گره زده
هر دونه آجریا با آدِم صحبت میکونِد. چی کا کردین شوما؟ آدِم اِز آجرم خجالِت میکِشِد. چیزی نداریم جوابی آجرمونا بِدِیم. میگِد واردی بنا که شدی، سلام کون. رو چوقبس که هستی، خسته شدی، رو جِرزی که داری میچینی، حق نداری بیشینی. احترام بذار. اینام آدِم بودن. این خاکم آدِم بودهس.
به گزارش اصفهان زیبا؛ «هر دونه آجریا با آدِم صحبت میکونِد. چی کا کردین شوما؟ آدِم اِز آجرم خجالِت میکِشِد. چیزی نداریم جوابی آجرمونا بِدِیم. میگِد واردی بنا که شدی، سلام کون. رو چوقبس که هستی، خسته شدی، رو جِرزی که داری میچینی، حق نداری بیشینی. احترام بذار. اینام آدِم بودن. این خاکم آدِم بودهس.» / اصفهانی
